گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا به عمدا ز رخ نقاب انداختخاک در چشم آفتاب انداخت
داریم بر تو احترامیدیدیم جواب از سلامی
هر جلوه که در دیده ما کرده سلامیهر ناله که از خاطر ما رفته پیامی
هیچ دانی که چرا خوش چشمیاز برای دل ما خوش چشمی
درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنیدل از آن دیوانه تر دارم که زنجیرش کنی
همه نازی نیاز می بینیشوخی و امتیاز می بینی
مستی سراسر سفر ناز می رویخوش می روی و گوش بر آواز می روی
نمی دانم زبان دادخواهیگرفتار توام خواهی نخواهی
به طوفان اشکی به غوغای آهیبه غارت دهم محشری از نگاهی
به استقبال مژگان سیاهینگاهم می رود هر دم به راهی
خویش آیینه دار خود راییگریه ها خنده تماشایی
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوختمرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
نه سوخته الفت دردم نه دواییداغم همه ناسور جدایی است جدایی
دیده از جوش گریه دریاییسینه از شور ناله صحرایی
دل کشته آرزوست می گوییبی مغزی و حرف پوست می گویی
سینه ای داده ام به تیغ جفاجگر از چاک کرده ام پیدا
دیده پاک حباب می حال است اینجالب خاموش دم صبح خیال است اینجا
به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجابه خون رنگ و بوی خویش می غلتد بهار اینجا
ز سیر قدر بهار و خزان شود پیداز خار و گل هنر باغبان شود پیدا
نظاره خطش از هوش می برد ما رابه سیر باغ بناگوش می برد ما را
جنون دانسته گستاخ تماشا می کند ما راکه می داند حجاب عشق رسوا می کند ما را
آه های آتشینم پرده های شب بسوختبر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دهقان که ز ما بیش خرد حاصل ما رااز شبنم و گل ساخته آب و گل ما را
جنون که کرد به دیوانگی مثل ما راگل همیشه بهار است در بغل ما را