گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما راکه از زهر نگاهی پر کند پیمانه ما را
من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرامن که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا
اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود رانسازم آشنای استجابت یارب خود را
ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود رابه دست صد شکست دل سپردم ساغر خود را
بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور راکرد چون مژگان به چشمم ظلمتستان نور را
رخصت طوفان دهم گر اشک عالمگیر راگم کند چون موج دریا رشته تدبیر را
پیش می میرم به راهت نقش پای خویش راگرد سرگردم زیادت مدعای خویش را
غم عشقت زده ره خواب مراکرده پر کاسه خوناب مرا
دولت عاشقان هوای تو استراحت طالبان بلای تو است
دلیل بادیه دیوانگی بس است مراهمین نشانه فرزانگی بس است مرا
حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مراکاش همچون شمع جان در آستین باشد مرا
به آفتاب برابر مساز یار مراکه همنشین خزان می کنی بهار مرا
نیست در سر هوس جوش خریدار مرامی گدازد چه کنم گرمی بازار مرا
نسیم بی نیازی کرد تا روشن چراغم راهوای ناامیدی برد از سر کشت باغم را
صبح بیدار ندارد نظر پاک مراآب در شیر کند دیده نمناک مرا
کرده ای لبریز می جام مرادیده ای فال سرانجام مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرامی تراود آب خضر از آتش پنهان مرا
ز پرده های خموشی شنو فغان مرابه غیر غنچه نفهمد کسی زبان مرا
کرده ام مرغی سبکروحی امید و بیم رااضطرابم در بغل دارد گل تسلیم را
دلبرم در حسن طاق افتاده استقسم من زو اشتیاق افتاده است
باشد خطر ز وصل جدایی کشیده راتیغ اجل در آب بود سگ گزیده را
کرده ام از غیر خیال دوست خالی سینه رااز غبار آرزو شستم دل بی کینه را
صبح شد ساقی بده جام می دیرینه راتا بر افروزیم از این آتش چراغ سینه را
دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو رانیست پروای قیامت کشته ناز تو را