گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
غزل شمارهٔ ۶۳
وگر تو زاهدی مطلوب حور است
خواهم که حاجت من بیدل روا کنیخواهم که با وصال خودم آشنا کنی
ای روز روشنت ز شب تیره در حجابوی زیر سایه بان سر زلفت آفتاب
نوروز و عید ماست که روی تو دیده ایموز شام غم به صبح سعادت رسیده ایم
از هر چه هست و بود می خوشگوار بهوز می به پیش من لب شیرین یار به
ساقی بیار باده و مطرب بساز سازتا برگ عیش را بود از نغمه تو ساز
نیست در عالم کسی همتای تومن بنازم پیش سر تا پای تو
حیات جاودان شد جان سعدیز عشق آمد پدید ایمان سعدی
خواجوی دزد کابلی از شهر کرمان می رسدموری است او در شاعری نزد سلیمان می رسد
ماه ملایک منظری سنگین دلی سیمین بریرشک بتان آزری جان و دل از من می بری
از پرده صبح دوم خورشید تابان می رسدیا در بر صاحبدلان آن راحت جان می رسد
غزل شمارهٔ ۶۴
لبش شکر فروش جوی شیر است
ای ساقی سیمین دهن در ده شراب ناب راخاکم به باد غم مده بر آتشم زن آب را
تا کی من سرگردان در عشق تو درمانمای عشق تو در جانم وی درد تو درمانم
ساقی بیا و جام طرب پرشراب کنبیدار باش و دیده غفلت به خواب کن
ای گل هزار بلبل بیدل اسیر تستتنگ شکر خجل ز لب دلپذیر تست
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار
من نکنم توبه ز معشوق و میتوبه ز معشوقه و می تا به کی
اگر آن یار یار من باشدمونس روزگار من باشد
آن بت که چشم مستش دل ها همی ربایدخواهم لبش ببوسم خوش باشد ار برآید
من آن معشوق می خواهم که یار مهربان است اوچه جای جان شیرینم که شیرین تر ز جان است او
الا ای سرو نسرین بر که سنبل بر سمن داریخطا در طره ی پرچین حبش گرد ختن داری
غزل شمارهٔ ۶۵
دی و فرداش نقد امروز است
غزل شمارهٔ ۶۶
موی تو عطر مشک ناب بس است