گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل به جهان معتکف کوی فلان باشدر بندگی حضرت او بسته میان باش
بر چهره او هر که زمانی نگران شدمانند من از مهر رخش بی دل و جان شد
غزل شمارهٔ ۶۱
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
ساقی بده آن باده که هنگام بهارستصحن چمن از سنبل و گل چون رخ یارست
به طره طیره مشکی به چهره غیرت ماهکه ای چه ای چه کسی لا اله الا الله
بتم چو ساغر یاقوت ناب می گیردگل از حرارت می در گلاب می گیرد
بت سمن بر سیمین عذار سنگین دلچگونه صبر کند در غم تو چندین دل
طریق شب روی- ای دل- ز دست نگذاریاگر شبی سر زلف بتی به دست آری
نگار عهد شکن بی وفای دوران استبیا و دور رخش را ببین که دور آن است
بیا که درد مرا از لب تو درمان استببین که چون سر زلفت دلم پریشان است
بیا که مردمک دیده غرقه در آب استببین که اشک روانم به رنگ عناب است
وجود خاکی من گرچه می دهی بر بادهزار جان عزیزم فدای جان تو باد
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون است
غزل شمارهٔ ۶۲
دل را چکنم که ناصبور است
به ناز اگر ز در آن سرو ناز باز آیدبه صید کردن مرغ دلم چو باز آید
به حسرت از قفس سینه مرغ جان برودچو از برابرم آن یار دلستان برود
بهار و باده و روی نگار خوش باشدنوای بلبل و بانگ هزار خوش باشد
عروس گل چو به طرف چمن درآمد بازز عشق بلبل شوریده برکشید آواز
خیال دوست که در خواب می کند بازیدرون دیده پرآب می کند بازی
به آفتاب جمالت به نور صبح جلالبه آستین خیالت به آستان وصال
چنان که قطره شبنم ز ارغوان بچکدعرق ز عارض آن ماه مهربان بچکد
به حرف من چو نهاد این زمان نگار انگشتبه اشک دیده خونین کنم نگار انگشت
دلم ز خطه شیراز و قوم او شادستکه به ز خطه مصر و دمشق و بغدادست
روزی است عید کز همه ایام خوشترستوز روز عید روی دلارام خوشترست