گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شمارهٔ ۱۴ - غزل
وی زده دایره بر گرد گل از مشک تتار
پرتو روی تو از روی صفا می بینممردم چشم تو در عین حیا می بینم
ترک سرمست تو خون دل ما می ریزدبی گنه خون دل خسته چرا می ریزد
آب کز دیده روان شد ببرد بنیادمآتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم
غزل شمارهٔ ۵۹
وان میان نیست که مویی دگر است
تا دل خسته به دست سر زلفت دادمکمر بندگی ات بسته ام و آزادم
روز نوروز و می و مطرب و معشوق و بهارمستی و عشرت و آغوش و بر و بوس و کنار
در چنان صورت مطبوع عجب می مانمبیم آن است که بوسی ز لبش بستانم
خاک شیراز مگر کعبه عالم شد بازکه برین خاک نهادند همه روی نیاز
بت شکرسخن پسته دهان می گذردمه خورشیدرخ موی میان می گذرد
جانم از آتش آن لعل شکربار بسوختدل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت
تا به شیراز نگارم ز سفر باز آمدراحت روح من خسته جگر باز آمد
المنة لله که در میکده باز استزآن رو که مرا بر در او روی نیاز است
امروز که در کوی خرابات الستماز حسرت یاقوت لبت باده پرستم
عمری است که در عشق تو بی صبر و قرارمآشفتگیی از شکن زلف تو دارم
غزل شمارهٔ ۶۰
مرغ عشق از آشیانی دیگر است
تا کی من دیوانه گرفتار تو باشمدر بند سر زلف سیه کار تو باشم
جانا دل من چون دهن تنگ تو تنگ استپشتم ز خیال سر زلف تو چو چنگ است
آمد به در مسجد آدینه نگارییاقوت لبی سنگدلی سیم عذاری
من عاشق آن سنگدل تنگ دهانمدل بسته آن پسته شیرین فلانم
با زلف چو شامش نفس باد صبا چیستبا چین گره بر گرهش مشک خطا چیست
ای آنکه ندانی که وفاداری با ما چیستاز مهر من آموز که آیین وفا چیست
تا دست دلم دامن دلدار گرفته ستجان در نظر یار وفادار گرفته ست
درمان دل خسته ندانم ز که جویمیا حال پریشانی خاطر به که گویم