گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رسید موسم گل ساقیا بگردان راحکه عشقبازی و مستی به دین ماست مباح
شمس و قمر ز پرتو رای محمدستدنیا و آخرت ز برای محمدست
ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداختهعکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
بنده ام از جان خدایی را که او جان آفریدمهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید
خالق اشیا که این دریای اخضر آفریددر کنار و دامنش یاقوت و گوهر آفرید
قادری کز قدرت این عالم پدیدار آوردخلق عالم را به عشق خویش در کار آورد
قادرا پاکا به درگاهت پناه آورده امسر ز ره گر برده بودم سر به راه آورده ام
غزل شمارهٔ ۵۷
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است
صانع بی چون که این عالم هویدا می کنداین همه قدرت ز صنع خویش پیدا می کند
پادشاهی که به شب خلق جهان را خواب داددست صنعش طره ی مشکین شب را تاب داد
چون شاه شرق ز رخسار برکشید نقاببه تیغ عرصه ی عالم گرفت از سر تاب
خسرو خاور چو پنهان شد ز شاه زنگبارپادشاه شام شد بر توسن گردون سوار
علی الصباح که سلطان طارم ازرقفراز گنبد فیروزه گون بزد سنجق
سرو آزاد که در باغ نشانند او رابنده قامت رعنای تو خوانند او را
ملک ملک ملاحت شه خوبان خطاریختی خون دل سوخته بی جرم و خطا
باز ازین واقعه ما را دل و جان می سوزدنه دل ما که دل خلق جهان می سوزد
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابیاز تشنگی بمردم بر آتشم زن آبی
غزل شمارهٔ ۵۸
رویت از شمس و قمر نیکوتر است
مرا در موردستان گلستانی استکه گل چون روی او در گلستانی نیست
نباشد در جهان همچون تو یاریبتی سنگین دلی سیمین عذاری
حسبة لله عزیزان یار من باز آوریددل ز دستم می رود دلدار من باز آورید
دوش آغوش و بر و بوس و کناری داشتمتا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم
چو خورشید رخشنده رخ برفروختدل آسمان را به آتش بسوخت
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار