گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هان و هان ما را از این طفلان بخرسوی خانمان روان شو زودتر
عارفی می رفت روزی در رهیبا دل دانا و جان آگهی
خواست تا گردد عیان و آشکارسر زند خورشید در دیجورتار
گفت آن عارف که با من گفت بازآن نگار روح بخش دل نواز
زان سبب فرمود آن شاه اجلنیت مؤمن بود به از عمل
غزل شمارهٔ ۱۱۰
با درد او بساز که درمان پدید نیست
بود در شهری یکی مرد خدایاز در هر نیک و بد ببریده پای
برد سمنون محب را شور عشقروزی اندر قله های طور عشق
روزه را شبها به آب افطار کردشکر کرد و سجده ی جبار کرد
زن جوابش داد کای مرد خداای که هستی در عبادت پارسا
گفت زن را مرد عارف در جوابتو کجا و فهم آیات و کتاب
آن عرب آمد به سوی شهر ریاز بنی قعقاع یا از اهل طی
گو به زن آخر چه گفت آن مؤتمنگفت قرآن می نفهمی دم مزن
گفت آن زن ای قرین دیربازای که داری دعوی فهم دراز
آن یکی پرسید از پر خواره ایحرفتی داری و یا بیکاره ای
آن یکی گردیده محو فلسفهخویش را دانا شمرده از سفه
غزل شمارهٔ ۱۱۱
مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
خانه ی فرعون را شیطان شبیحلقه بر در زد که دارم مطلبی
هیچ دانی چیست صوفی مشربیملحدی بنگی مباحی مذهبی
ساده مردی بود از اهل سدادبود او از صوفیان نیک اعتقاد
وان دگر خود را فقیه شهر خواندحکم برمال و دماء خلق راند
گفت عارف در جواب جفت خویشکی تو مغرور خیالات پریش
ماند حیران اندر آن صحرا فریدگفت ناگاهان شترمرغی پدید
صوفیان را حلقه ای در ذکر بودکارشان در حلقه ذکر و فکر بود