گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دیده آغازبین برکنده بادتا ابد از خاک و خارا کنده باد
آنچه خواهد بر تو فرزند و زنتکافرم گر می پسندد دشمنت
زنگیان را چون تصور کرده شاهدوستان مهربان نیکخواه
بخش ۳۵ - حکایت
رفت تا دکان بقالی روان
دوزخی دان این خودی را ای رفیقدوزخی در وی مضیق اندر مضیق
گفت اینست آنچه گویند آفتاباین همان خورشید با صد آب و تاب
جان علوی پر زند بر هم همیتا مگر پرد به بالاتر همی
غزل شمارهٔ ۱۰۸
واثق مشو به او که به عهد استوار نیست
آن یکی را داد سلطان عزیزدست جلادی که خونش را بریز
هان نپنداری که چون آید به سرعمر تو انجام یابد این سفر
نیست راحت تا سفر آید به سرانه کان السفر بعض السقر
ز امتحان نادیدنیها دیده شددیدنیها زامتحان پوشیده شد
آن خلیفه می شدی اندر حرمگرد بر گردش وشاقان و خدم
ای خدا از خود دو چشمم کور کنوز جمالت دیده ام پرنور کن
ناقه راند روز و شب با صد شعفتا فرات و غاضریات و نجف
با دل شاد این زمان ای نیکخوباقی احوال طوطی را بگو
آن شنیده ستی که شاهنشاه دینپیشوای اولین و آخرین
اینچنین آمد حدیث از راویانبر روانشان باد صد رحمت روان
غزل شمارهٔ ۱۰۹
وز وصال تو خبر بایست نیست
شغل او تحصیل آب و نان توکار این ترتیب قوت جان تو
یا رسول الله یا غوث الاممیا سحاب الجود یا بحرالکرم
الغرض گفتند آن شهزادگانبا شه بطحا نبی انس و جان
هم فرستد درد و هم درمان دهدمی زند هم زخم و هم مرهم نهد
این صحابه جملگی در مسجدندانتظار شاه عالم می کشند