گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چونکه آدم را خداوند مجیددر زمین بهر خلافت آفرید
من همه نور و ضیاء آن تیره روپس چرا من سجده آرم نزد او
یک خری افتاد و پای آن شکستجان آن از زحمت خربنده رست
ای خدا من رهروی ام ناتوانبی کسی وامانده ای از کاروان
الغرض آن خر به صحرا اوفتاددیده حسرت به هر سو می گشاد
کودکی را بود نانی با عسلدیگری را نان تنها در بغل
چون شنید آن گرگ از خر نعل زراز طمع ابله شد و مفتون خر
همچو آن دیو رجیم کشتنیکو گذشت از حد خود از رهزنی
سینه ات را روشنی بینی ز راستهم گشادش را از آنجا ابتداست
غزل شمارهٔ ۱۰۶
چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست
چون ز ترک سجده آن دیو رجیمرانده شد از درگه حی قدیم
دل ازین دیوار خاکی کن جدانصب کن بر طاق جان مجتبا
گر نبودی پنبه اندر گوش توور نبودی کر دو گوش هوش تو
ای برادر این ره بازار نیستزاد این ره درهم و دینار نیست
هان چو مردان بشکن این محکم طلسمپای بیرون نه ز ملک جان و جسم
سوی دنیا بنگر و احوال آنوان غم و اندوه مالامال آن
روز و شب مشغول پاس خویشتندر حذر از خویش و از فرزند و زن
داد خواهانش گرفته راههاراه خوابش بسته شبها آهها
دیگری در کار زرع است و شیارنی شبش آرام و نی روزش قرار
باز گردم بر سر آن داستانداستان طوطی و شاه جهان
غزل شمارهٔ ۱۰۷
یک نفسش در دو جهان کار نیست
پادشاهی بود در مغرب زمینجملگی مغرب زمینش در نگین
از قضا فوجی ز زنگ تیره رویاندر آن شب هر طرف در جستجوی
بالله ار بشناسی ایشان را درستصد بیابان می گریزی جلد و چست