گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای خدا بنگر به این بار گرانناقه ای دارم ضعیف و ناتوان
غزل شمارهٔ ۱۱۴
حصه زین قصه جز خیالم نیست
الغرض آن پیل برجا ایستادهست این حیوان خدایا یا جماد
خورد چون طوطی فریب زاغ شومروز و شب شد همنشین فوج بوم
سخت ماند داستانت ای عموقصه آن را که در چه شد فرو
انگبینی از دهانشان ریختهانگبین با خاک و زهر آمیخته
آن شنیده ستی پلنگی شیرگیرآمد از کهسار سیل آسا به زیر
ای خدا ای چاره ی بیچارگانرهنمای گمرهان آوارگان
آشنایی بود ما را در جهانآشنا در آشکارا و نهان
بخش ۱۰۶
تا سخن از شاه خود آموختم
عشق نارالله باشد مؤصدهمطلع بر جان ما و افیده
چون زلیخا شد اسیر بند عشقگردنش افتاد در آوند عشق
غزل شمارهٔ ۱۱۵
لیک هر دیده محرم آن نیست
از قضا مجنون ز تب شد ناتوانفصد فرمودی طبیب مهربان
هر سگی در کوی او دارد گذاردرد او یارب به جان من گذار
بود یک شوریده در شهر هریاز بد و از نیک این عالم بری
آنکه او باشد نشان خویشتنبی نشان کی باشد او ای مؤتمن
چون به آنجا آمد آن بی نام و ننگدر کلیسا اندر آمد بیدرنگ
آن شنیده ستی که میرفندرسککش بود یا رب ختام روح و مسک
آمد از بام و به گنبد پا نهاداندر آنجا رو به کعبه ایستاد
پیش آن شوریده افتادند خاککی نجات ما ز هر عطب و هلاک
گفت با وی از پس صد اعتذارکی وجودت گلشن دین را بهار
هر رهی رفتن ندارد پای مزدای بسی ره کاندران غول است و دزد
غزل شمارهٔ ۱۱۶
لعل چون پسته خندان تو نیست