گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چشم جمله بر یکی از هر طرفتیر باشد بی حد و واحد هدف
ای خدا ای رهنمای گمرهانای تو دانا هم به پیدا و نهان
آن زلیخا بود در این گفتگوکامد از دروازه بانگ طرقوا
جان ابراهیم و موسای کلیمجان عیسی و شه بطحا حریم
گریه کرد از بس شعیب تاجدارروزهای روشن و شبهای تار
صبر گیرم آورم در آتشتگو چسان صبر آرم از خوی خوشت
گریه هایم نی ز شوق جنت استنی ز شوق حوری مه صورت است
آن یکی پرسید از سلطان دینجعفر صادق امام راستین
روشن است این ای قلم بگذار بازرو به حال مؤمن اندر کاخ ناز
در ملک چون قدرت رفتن ندیدحق تعالی آدمی را آفرید
غزل شمارهٔ ۱۱۷
گو برو کو مرد این درگاه نیست
آن یکی می بود در شهری امیراهل آن شهرش همه فرمان پذیر
گفت یا رب یا رب ای دریای جودای کمینه بخششت ملک خلود
نافه ها و حله ها از نور پاکآورند از بهر او کاحسن فداک
کرد داماد آن نیای مهرباننوجوانی بس ظریف و نکته دان
گفت حق چون گریه ات از غم سرشتنی ز بیم دوزخ و شوق بهشت
چون شنید این از شعیب آمد خطابآمد از حق از پس چندین حجاب
جمله را از بهر حق قربان نمودجمله را قربان آن سلطان نمود
چونکه گفتند این سخن را قدسیانگفت با ایشان سخن حی جهان
طاعت من نی ز شوق جنت استنی ز بیم آتش پر وحشت است
قبله هفتم به راهی می گذشتاز جمالش گشته روشن شهر و دشت
غزل شمارهٔ ۱۱۸
وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
لیک می باید زمین از شوره پاکهم نظر باید ز مهر تابناک
دید موسی کافری اندر رهیپیره گبری کافری و گمرهی