گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون شنید آن مرد عارف این سخنراست آمد نزد شیخ مؤتمن
چون قبولش کرد آن سلطان رادافسر فقرش به تارک برنهاد
از برای اهل قرب بارگاههست آن را طاعت و این را گناه
حق تعالی گفت با روح الامینهین برو اخلاص ابراهیم بین
اکثرا اهل بهشتند ابلهانابلهان اینجا و آنجا از شهان
کو همه در راه یار ایثار کردهم تن و هم جان فدای یار کرد
کاخ سلطان چون سیاستگه بودپیش مجرم بدتر از صد چه بود
این فنای بنده در مولا بوداین فنا از صد لقا اولی بود
غزل شمارهٔ ۱۱۹
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
این نه معنی فنا فی الله بودهرکسی با این فنا همراه بود
همچو اختر روز کاندر آسماننی ز جرم و نی ز نور آن نشان
ای خدا ای هم تو پیدا هم نهانهم مکانها از تو پر هم لامکان
این فنا نبود مقام هرکسیمسند سلطان کجا و هر خسی
هیچ می دانی چه باشد نیستینیستی خود را بدان تا کیستی
آن یکی با ماه آمد در جدالکی تو شمع بزم گردون ماه و سال
ای خدا ای نوربخش هر ظلماز تو پیدا هرچه پنهان در عدم
دید خیکی پر فتاده روی آبمی برد آبش بهرسو با شتاب
مر محبین را فنای ثالث استدوستی هم این فنا را باعث است
همچو آن پروانه شمع افروختنهر دمی خود را بنوعی سوختن
غزل شمارهٔ ۱۲۰
این به سلطانی و گدایی نیست
ای خدا ای از تو دلها را نشاطای به یادت جسم و جان را ارتباط
مولوی گیرم که فهمد نیک و زشتراه دوزخ داند و راه بهشت
مرغکی با جفت در پرواز بودبر زمین و آسمانش ناز بود
گفت با مرغ حریص آن هوشمندمن ندارم حیرتی زین میخ و بند