گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عقل و نفسند این دو مرغ ای دوستانکاشیان دارند در این بوستان
اندرین ایام اندر شهر کاشکه نگهدارد خداوند از بلاش
هم به سالی پیش ازین در این حدودمرد کی پا کار استمکاره بود
روستایی مست قمصر نام اوسبز و خرم هم در و هم بام او
طفل ماند روزگار تنگ چشممی دهد با صلح و می گیرد به خشم
خواست ابراهیم باهنگ و خردجان ایشان را در آتش واخرد
غزل شمارهٔ ۱۲۱
او را چه خبر که ماه روی است
گفت آن سالار اقلیم شهودبر روانش باد صد عالم درود
اختیار ظلم و جهل اندر بشرچونکه گردیدند جفت یکدگر
من هم استم پهلوان ذوالحسبمن در اینجا و خلیفه در عرب
چون بر او عرض امانت شد به جهلخویش را فرزام هم دانست و اهل
از لرستان یک لری زفت کلاننوبتی آمد به شهر اصفهان
رند گفت ای خواجه سهم الدین چرامی کنی بیگانگی با آشنا
کرده آن مقتول و مغرور جهولبار سنگین امانت را قبول
یاسه باشد در میان هندوانهم ز عهد باستان تا این زمان
بار دیگر چون بمیری از نباتیافتی در زمره ی حیوان حیات
قصه ی نمرود و ابراهیم بودشرح سوزانیدن و تسلیم بود
غزل شمارهٔ ۱۲۲
زهی مشکین کمندی این چه موی است
داشت زاغی در مقامی آشیانبچه ها پرورد در آن زاغدان
او دویدی خود سوی آن بحر تفبلکه گزگز جستی از شوق و شعف
چون شنیدند این خطاب آن قدسیاناز سما کردند رو در خاکدان
چون رها از منجنیق آمد خلیلآمد از دربار عزت جبرییل
این دعا باشد گریزی از رضاشای دعا رو رو تن ما و قضاش
یک بزرگی می گذشت اندر رهیدید ناگه بر لب بامی مهی