گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یک کنیز آمد بکف یکتای نانگفت بستان ای گدا اینجاممان
رو بخوان از مصحف حق قد نریقد تقلب وجهک نحوالسماء
بر لب جویی نشسته با نشاطپهن کرده سبزه از هر سو بساط
این حکایت کرد روزی راستیکان بعینه نقد جان ماستی
غزل شمارهٔ ۱۲۳
از عمر تمام بهره برداشت
بود در عهدی یکی بازارگانمی ندید اصلا ز سودایی زیان
گفت دارم طالعی ای ارسلاننه ز خود بل از خداوند جهان
گو پدر را تا دهد سرمایه امبنگرد در سود جستن پایه ام
آن یکی از نیکبختان سعیدعابدی را بعد مردن خواب دید
ای خدا ای بی پناهان را پناهای تو بر شاهان عالم پادشاه
آن یکی کرد این سؤال از آن امامکی تو در فهم و کتاب حق تمام
آن فلان بی رحم با دندان گزیدگوشهایم را که خون زانها چکید
هست امر بین امرین ای پسرنشنو از من بلکه بشنو از خبر
فعل را خواهی کنی و خواه نهجز تو را در فعل و ترکش راه نه
آنچه فرمودیم در کیفیت استور در آن اختیار و قدرت است
غزل شمارهٔ ۱۲۴
بوی زلف تو مشک ناب نداشت
از عنایت گرچه آدم یافت جانلیک جانی بس ضعیف و ناتوان
گفت قاضی گوش او را ای عمواز چه رو دندان گرفتی روی رو
آمد اسماعیل روزی از شکارشامگه بر اشهب دولت سوار
تا عیان گردد سر پنهان توپرتو اندازد به عالم جان تو
پس در آن شب وه چه شب نوروز اوروز نوروز جهان افروز او
آن شب ابراهیم تا وقت صباحاز نشاط و وجد افشاندی جناح
روستایی از دهی آمد به شهردید شهری هر طرف با زیب و فر
هرکسی بستاند از تو بهر خویشعاقبت نی سبلتت ماند نه ریش