گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شست هاجر پیکر فرزند راشانه زد آن کاکل دلبند را
هست چون در امر حق بس مصلحتمصلحت ها آدمی را منفعت
غزل شمارهٔ ۱۲۵
از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت
آمد و گفت ای خلیل مؤتمنیک نصیحت بشنو از من بی سخن
چون خلیل الله فکند آن را شهابسوی اسماعیل آمد با شتاب
آن اذان و آن اقامه نفخ صورآن ز جا برخاستن بعث و نشور
باز آیم بر سر آن داستانداستان دوستان جانفشان
در ریاضت روز آوردی به شبشب رسانیدی به روز اندر طلب
دیده ای خواهم ازین هم تیزترتا ببینم زیر این مکری دگر
صبر از آثار جسم ظاهر استدیده های ظاهر آن را ناظر است
ای پدر خنجر برآر از آستینبر زمین بگذار از عجزم جبین
آن یکی را بود وامی بر کسیاز اجل بگذشته بود آن را بسی
آستین بالا فکند و با طربچهره خندان و تبسم بر دو لب
غزل شمارهٔ ۱۲۶
جان نیز خلاصه جنون گشت
بود با خنجر خلیل اندر عتابکآمد از اقلیم لاهوتش خطاب
بود در شهری فقیری خارکنتیشه ای بودش ز دنیا و رسن
نیست از من هرکه این سنت نکردکس نباشد غیر حق یکتا و فرد
در بر آن خار کن با صد نیازگاه کردندش سلام و گه نماز
طاعت بی فکر و بی یاد و حضورمرده باشد جان آن گور است گور
زان تفکر در خود و ایام خوداندر آغاز خود و انجام خود
یک جوانی بود در ایام پیشروزگار آورد بر روزش پریش
آن شنیدی که سلیمان نبیخواست دستوری ز یزدان غنی
کرد روزی را معین بعد سالداد فرمان از پی جمع نوال
آنکه هم تن داد و هم تن را روانهم به ما نان داد و هم دندان نان