گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شمارهٔ ۳۱
هر درختی غیر تاک از باغها بدرودمی
شمارهٔ ۳۲
ای شام الم کاش که روزی به سرآیی
بدان که کلید سعادت دو جهانی شناختن نفس خویشتن است زیرا که شناختن آدمی خویش را اعانت بر شناختن آفریدگار خود می نماید چنانکه حق تعالی می فرماید سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق یعنی زود باشد که بنماییم به ایشان آثار قدرت کامله خود را در عالم و در نفسهای ایشان تا معلوم شود ایشان را که اوست پروردگار حق ثابت و از حضرت رسول صل الله علیه و آله و سلم منقول است که من عرف نفسه فقد عرف ربه یعنی هر که بشناسد نفس خود را پس به تحقیق که بشناسد پروردگار خود را و خود این ظاهر و روشن است که هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگری چون تواند رسید زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسیتو که در علم خود زبون باشی
غزل شمارهٔ ۱۳۲
پایگاه فقر را پایان که یافت
و نیز شناختن خود موجب شوق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعث سعی در دفع رذایل می گردد زیرا که آدمی بعد از آنکه حقیقت خود را شناخت و دانست که حقیقت او جوهری است از عالم ملکوت که به این عالم جسمانی آمده باشد که به این فکر افتد که چنین جوهری شریف را عبث و بی فایده به این عالم نفرستاده اند و این گوهر قیمتی را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند و بدین سبب در صدد تحصیل فواید تعلق نفس به بدن برمی آید و خود را به تدریج به سر منزل شریفی که باید می رساندو گاه است که گویی من خود را شناخته ام و به حقیقت خود رسیده ام زنهار زنهار که این نیست مگر از بی خبری و بی خردی عزیز من چنین شناختن را کلید سعادت نشاید و این شناسایی تو را به جایی نرساند که سایر حیوانات نیز با تو در این شناختن شریکند و آنها نیز خود را چنین شناسند زیرا که تو از ظاهر خود نشناسی مگر سر و روی و دست و پای و چشم و گوش و پوست و گوشت و از باطن خود ندانی مگر این قدر که چون گرسنه شوی غذای طلبی و چون بر کسی خشمناک شوی در صدد انتقام برآیی و چون شهوت بر تو غلبه کند مقاربت خواهش نمایی و امثال اینها و همه حیوانات با تو در اینها برابرند
اگر خواهی خود را بشناسی بدان که هر کسی را از دو چیز آفریده اند یکی این بدن ظاهر که آن را تن گویند و مرکب است از گوشت و پوست و استخوان و رگ و پی و غیر اینها و آن از جنس مخلوقات همین عالم محسوس است که عالم جسمانیات است و اصل آن مرکب از عناصر چهارگانه است که خاک آب باد و آتش است و آن را به همین چشم ظاهری می توان دیدو یکی دیگر نفس است که آن را روح و جان و عقل و دل نیز گویند و آن جوهری است مجرد از عالم ملکوت و گوهری است بس عزیز از جنس فرشتگان و عقول قدسیه و دری است بس گرانمایه از سنخ مجردات که خدای تعالی به جهت مصالحی چند که شمه ای از آن مذکور خواهد شد به قدرت کامله خود ربطی میان آن و این بدن ظاهری قرار داده و او را مقید به قید علاقه این بدن و محبوس در زندان تن نموده تا وقتی معین و اجلی موعود که قطع علاقه نفس از بدن می شود رجوع به عالم خود می کند
بدان که آنچه گفتم آدمی را غیر از همین بدن مادی و صورت حسی جزوی دیگر هست مجرد که آن را نفس می گویند اگر چه فهمیدن و دانستن آن صعوبت دارد و لیکن هرگاه کسی به نظر تحقیق تامل کند این مطلب بر او ظاهر و روشن می شود زیرا که هر که ساحت دل خود را از غبار عالم طبیعت پاک کند و علایق و شهوات حیوانیت را اندکی از خود دور نماید و آیینه دل را از زنگ کدورات این عالم فی الجمله جلایی دهد و گاه گاهی در دل را بر روی اغیار نابکار ببندد و با محبوب حقیقی خلوتی نماید و با حضور قلب متوجه به عالم انوار شود و با نیت خالص مشغول به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهی تفکر در عجایب ملک و ملکوت پادشاه لایزال نماید و زمانی تامل در غرایب جمال و جبروت قادر ذوالجلال کند البته از برای او حالتی نورانی و بهجتی عقلی حاصل می شود که به سبب آن یقین می کند که ذات او از این عالم جسمانی نیست بلکه از عالم دیگر استو راهی دیگر که به سبب آن بتوان دانست که آدمی را غیر از این بدن جزیی دیگر است که از جنس بدن نیست خواب است که در خواب راه حواس بسته شود و بدن از حرکت بازماند و چشم از دیدن و گوش از شنیدن بسته و تن در گوشه ای ساکن و بی حس شود و با وجود این در آن وقت آدمی در آفاق و اطراف عالم مشغول سیر کردن باشد و با اصناف خلایق در گفتن و شنودن بلکه اگر نفس را فی الجمله صفایی باشد در عالم ملکوت راه یابد و از آنجا امور آینده را ببیند و بشناسد و بر مغیبات مطلع شود به نوعی که هرگز در بیداری و در وقتی که این بدن در نهایت هوشیاری است نتواند بدان رسید و راه دیگر آنکه آدمی را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است و با آنها پی می برد به حقایق اشیاء و می فهمد اموری چند را که نه از این عالم است و نه می داند که از کجا این امور داخل قلب او شده و از کجا فهمیده و دانسته بلکه گاه است که در یک لحظه فکر او از مشرق به مغرب و از ثری تا ثریا رود با آنکه تن او در عالم خاک محبوس و ایستاده
چون که دانستی که هر کسی مرکب است از نفس و بدن پس بدان که حقیقت آدمی و آنچه به سبب آن بر سایر حیوانات ترجیح دارد همان نفس است که از جنس ملایکه مقدسه است و بدن امری است عاریت و حکم مرکب از برای نفس دارد که بدان مرکب سوار شده و از عالم اصلی و موطن حقیقی به این دنیا آمده تا از برای خود تجارتی کند و سودی اندوزد و خود را به انواع کمالات بیاراید و اکتساب صفات حمیده و اخلاق پسندیده نماید و باز مراجعت به وطن خود نماید یا هر بدنی حکم شهری را دارد از شهرهای اقلیم آفرینش که پادشاه کشور هستی که حضرت آفریدگار است هر بدنی را اقطاع روحی که از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرموده تا از منافع و مداخل آن شهر تهیه خود را دیده و مسافرت به عالم قدس کند و سزاوار خلوت خانه انس گردد و در این بدن شریک است با سایر حیوانات زیرا که هر حیوانی را نیز بدنی است محسوس و مشاهده مرکب از دست پا چشم گوش سر سینه و سایر اعضاء به این سبب بر هیچ حیوانی فضیلتی ندارد و آنچه باعث افضلیت آدمی بر سایر حیوانات می شود آن جزء دیگر است که نفس ناطقه باشد که حیوانات دیگر این جزء نیستو بدان که بدن امری است فانی و بی بقاء که بعد از مردن از هم ریخته می شود و اجزای آن از یکدیگر متفرق می گردد و خراب می شود تا باز وقتی که به امر پروردگار اجزاء آن مجتمع شود و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده کرده شود
از آنچه مذکور شد دانسته شد که از برای انسان دو جنبه است یکی جنبه روحانیت که مناسبت دارد به سبب آن با ارواح طیبه و ملایکه مقدسه و دیگری جنبه جسمانیت که مشابهت دارد به جهت آن با حیوانات از بهایم و سباع و به واسطه آن جزء جسمانی چند روزی در این عالم هستی زیست می نماید و مقام می کندسپس به واسطه جزء روحانی مسافرت به عالم اعلی می کند و در آنجا همیشه مقام می سازد و مصاحبت می کند با ساکنان عالم قدس به شرطی که در مدت اقامت در دنیا میل به آن عالم نموده همه روزه در ترقی باشد تا جانب جزء روحانی بر جسمانی غالب شود و کدورات عالم طبیعت را از خود بیفشاند و در او آثار روحانیت پیدا گردد
چون که دانستی که آدمی را روحی و بدنی است که هر کسی مرکب است از این دو باید بدانی که هر یک از این دو جزء را المی و لذتی و محنتی و راحتی و مرضی و صحتی استو آلام و محنتهای بدن عبارت است از امراض و بیماریهای که عارض بدن می گردد و جسم را لاغر و نحیف می کند و آن را از درک لذات جسمانیه باز می دارد و با مسامحه در معالجه به هلاکت منجر می شود و علم طب موضوعی است از برای بیان این امراض و معالجات آنها
زنهار ای جان برادر تا حدیث بیماری روح را سهل نگیری و معالجه آن را بازیچه نشماری و مفاسد اخلاق رذیله را اندک ندانی و صحت روح را به صحت بدن قیاس نکنی و چگونه عاقل چنین قیاس کند و حال آنکه مقصود از صحت بدن از برای کسانی که از روح و صلاح و فساد آن فراموش کرده اند نیست مگر زندگانی پنج روزه دنیا و زیست کردن در این عاریت سرا و بر مرض آن مفسده ای مترتب نمی شود مگر بازماندن از لذات خسیسه جماع و غذا و امثال این ها و اما اخلاق ذمیمه که بیماری روح از آنها است بازمی دارد آدمی را از رسیدن به لذت سعادت ابد و پادشاهی سرمد و هر یک از آنها پرده ای است ظلمانی که مانع اشراقات انوار الهیه و عایق فیوضات نفحات رحمانیه است و مسامحه در معالجات آنها آدمی را به هلاکت دایمه و شقاوت ابدیه می رساند و صحت روح و اتصاف آن به محاسن اخلاق باعث زندگانی ابدی و حیات حقیقی استو بعد از آنکه ساحت نفس انسان از اخلاق ناپسند پاک و به صفات ارجمند به ترتیب مقرر آراسته گردد مستعد قبول فیضهای غیر متناهیه رب الارباب بلکه به سبب آن رفع حجاب می شود و صور جمیع موجودات در آیینه دلش ظاهر می شود و در این هنگام موجودی می شود تام الوجود ابدی الحیات سرمدی البقا قامتش سزاوار خلعت خلافت الهیه و تارکش لایق تاج سلطنت و ریاست معنویه و می رسد به بهجتها و لذتهایی که هیچ دیده ای مانند آن ندیده و به خاطر هیچ آفریده ای نگذشته و از این رو است که سید رسل فرموده لو لا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا إلی ملکوت السموات و الارض یعنی اگر نه این می بود که لشگر شیاطین اطراف دلهای بنی آدم را فراگرفته اند هر آیینه مشاهده می کردند حقایق موجودات عوالم علویه و سفلیه را و مطلع می شدند بر آثار قدرت کامله حق سبحانه و تعالی در آنها همچنان که تطهیر نفس از جمیع صفات خبیثه مورث رفع جمیع پرده های ظلمانیه و کشف حقایق جمیع موجودات امکانیه می گردد و همچنین ازاله بعضی از آنها نیز باعث صفایی و روشنایی در نفس می شود و بالجمله به قدری که آیینه نفس از زنگ کدورات عالم طبیعت پاک می شود صور موجودات عوالم قدس در آن ظاهر می گردد و به همان مقدار سزاوار بساط قرب پروردگار می شود و به این سبب خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند ان لی مع الله حالات لا یحتملها ملک مقرب و لا نبی مرسل یعنی مرا با خدای تعالی حالاتی چند است که هیچ ملک مقربی و پیغمبر مرسلی طاقت و توانایی آن را ندارد و هر کسی که در مقام سلوک را سعادت باشد و مراقبت از احوالات خود نماید به قدر استعداد و قابلیت خود برمی خورد به آنچه می رسد به او از الطاف ربانیه و فیوضات رحمانیه و لیکن فهم ما ادراک فوق رتبه خود را نمی کند اگرچه باید از بابت ایمان به بعثت تصدیق و اقرار به آن نماید همچنان که ما ایمان داریم به نبوت و خواص پیغمبری و لیکن حقیقت آنها را نمی شناسیم و عقول قاصره ما احاطه به کنه آنها نمی کند چنانچه احاطه ندارد جنین به عالم طفل و طفل نمی داند عالم ممیز را و ممیز عامی نمی فهمد عالم علماء را و علماء نمی شناسند عالم انبیاء و اولیاء را
و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود و لا تدخل الملایکه بیتا فیه کلب یعنی ملایکه داخل نمی شود بر خانه ای که در آن سگ باشد پس هرگاه خانه دل مملو از صفات رذیله که سگان درنده هستند باشد چگونه ملایکه که حمله علوم و معارفند داخل می شوند و از اینجا معلوم می شود که کسانی که عمر خود را صرف تحصیل علم از طریق مجادلات کلامیه و استدلالات فکریه نموده اند و از تزکیه نفس از صفات ذمیمه غافل مانده اند بلکه دلهای ایشان متعلق به قاذورات دنیای دنیه و نفوس ایشان منقاد قوه غضبیه و شهویه است از حقیقت علم بی خبر و سعی ایشان بی ثمر است و آنچه را تحصیل کرده اند و علم پندارند برخلاف واقع است زیرا که علم حقیقی را بهجت و سرور و صفا و نوری است و دلی را که نور علم واقعی در آن داخل شد مستغرق لجه عظمت خداوند جلیل و محو مشاهده جمال جمیل می شود و التفات به غیر او نمی کند و غایت همت اکثر این اشخاص تحصیل زخارف دنیا و حصول منصب و جاه و شهرت در بلاد و تسخیر قلوب عباد است و نه همین است که صفات خبیثه و اخلاق رذیله مانع از طلوع انوار علوم حقیقیه از مطلع فیوضات الهیه باشد و بس بلکه بدون تزکیه نفس و تصفیه قلب عبادات ظاهر را اثری و طاعات بدنیه را ثمری نیست و چه فایده مترتب می شود بر آراستن ظاهر و کاستن باطن قال الله سبحانه ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر یعنی نماز باز می دارد نمازگزاران را از اعمال زشت و منکر اگر نماز با خباثت باطن و اخلاق سییه مقبول خداوند بی نیاز بودی پس چرا می بینی اکثر مردم را که هر روز نماز پنجگانه بجا می آورند و هر ساعت چندین منکر و معصیت از ایشان صادر می شود و حضرت فرمودند الصلوه معراج المومن یعنی به واسطه نماز مومن عروج می کند به معارج قرب پروردگار پس اگر آنچه می کنیم نماز باشد چرا بجز تنزل و هبوط از خود نمی یابیمگرنه موش دزد در انبان ماست
چون معلوم شد که قیاس بیماری و صحت نفس به مرض و سلامتی بدن محض جهل و خطاست پس عجب از طایفه ای که شب و روز اوقات خود را صرف محافظت صحت بدن فانی می کنند و صبح و شام در دفع امراض جسمانیه سعی تام به عمل می آورند و قول طبیب فاسقی بلکه کافری را گردن اطاعت نهاده و به شرب دواهای ناگوار و ارتکاب اعمال ناهنجار قیام می نمایند و سر از فرمان طبیب الهی در تحصیل حصول ملکات نفسانیه به تکرار اعمال سعادت دایمیه و حیات ابدیه می پیچند و معالجه نفس را اندک و سهل می شمارندترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده
بدان که هر نفسی در مبادی آفرینش و اوان طفولیت از جمیع صفات و ملکات خالی است مانند صفحه ای که ساده از نقش و صورت باشد و حصول ملکات و تحقق صفات به واسطه تکرار اعمال و افعال متقضیه آنها است و هر عملی که یک مرتبه سر زد اثری از آن در دل حاصل و در مرتبه دوم آن اثر بیشتر می شود تا بعد از تکرار عمل اثر مستحکم و ثابت می گردد و ملکه راسخه می شود در نفس همچنان که انگشت چون مجاور آتش شود حرارت در آن تأثیر می کند و گرمی در آن ظاهر می شود لیکن ضعیف است و به مجرد دور کردن از آتش سرد می شود و هرگاه مجاورت طول کشید تأثیر حرارت در آن بیشتر می شود و رنگ آتش در آن هم می رسد و بعد از آن روشن می شود و آتشی می گردد که هر چه به آن نزدیک شود می سوزد و هر چه به آن مقابل شود روشن می کند و همین است سبب در سهولت تعلیم اطفال و تأدیب ایشان و صعوبت تغییر اخلاق مشایخ و پیران و هرگاه کسی مراقبت احوال خود کند و نظری در اعمال و افعال خود کند و صفحه دل خود را گشوده و به دید بصیرت در آن تأمل نماید بر می خورد به ملکات و صفاتی که در آنجا رسوخ کرده اند و اکثر مردم به جهت گرفتاری علایق و کثرت عوایق از نقوش و نفوس خود غافلنداما چون زمان رحلت از این سرای پندار و مسافرت به عالم بقا و قرار رسد دل از مشاغل دنیویه فارغ و ریشه علایق از مزرع خاطر منقلع و پرده طبیعت از مقابل دیده بصیرت برداشته شود و نظر او بر لوح دل و صفحه نفس افتد چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده و اذا الصحف نشرت و در مکان دیگر می فرماید فکشفنا عنک غطایک فبصرک الیوم حدید یعنی پس در آن روز پرده از پیش دیده تو برداشته می شود و چشم تو تیزبین می گردد و اعمال خود را می بینی پس نتایج اعمال خود را معاینه می بیند و ثمرات افکار و افعال خود را مشاهده می کند و می رسد به آنچه در کتاب کریم است که و کل انسان الزمناه طایره فی عنقه و نخرج له یوم القیمه کتابا یلقیه منشورا اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا یعنی هر شخصی را لازم ساخته ایم عمل او را از خیر و شر در گردن او مانند طوق که از او جدا نمی شود و در روز قیامت کتابی را که اعمال او در آن ثبت است به جهت او بیرون می آوریم در حالی که گشاده باشد و بر او عرضه شود آنگاه به او گفته می شود بخوان نامه عمل خود را و کافی هستی تو از برای محاسبه خود
غزل شمارهٔ ۱۳۳
گرد راهت فرق آدم در نیافت
چون که شناختی که حیات ابد و سعادت سرمد از برای انسان موقوف است به دفع اخلاق ذمیمه و اوصاف رذیله و کسب ملکات ملکیه و صفات قدسیه و این میسر نمی شود مگر به شناختن رذایل صفات و فضایل ملکات و تمیز نیک و بد آنها از یکدیگر و دانستن معالجاتی که در علم اخلاق از برای تهذیب نفس مقرر است معلوم می شود که شرف این علم از سایر علوم برتر و ثمر و فایده اش بیشتر استو چگونه چنین نباشد و حال آنکه شرافت هر علمی به شرافت موضوع آن است و موضوع این علم نفس ناطقه انسانیه است که اشرف انواع کاینات و افضل طوایف ممکنات است و به واسطه این علم از حضیض مرتبه بهایم به اوج عالم ملایکه عروج می نماید
از آنچه مذکور شد دانسته شد که فایده علم اخلاق پاک ساختن نفس است از صفات رذیله و آراستن آن به ملکات جمیله که از آن به تهذیب اخلاق تعبیر می شودو ثمره تهذیب اخلاق رسیدن به خیر و سعادت ابدیه است و باید دانست که سعادت مطلق حاصل نمی شود مگر اینکه صفحه نفس در جمیع اوقات از همه اخلاق ذمیمه معرا و به تمام اوصاف حسنه محلی باشد
در سبب انحراف اخلاق از جاده پسندیده و حصول اخلاق ذمیمه و بیان قوای نفس انسانی و در آن چند فصل استفصل اول - قوای چهارگانه و تبعیت سایر قوا از آنها
چون شناختی که آدمی را چهار قوه است که حکم سرهنگان دارند نظریه عقلیه وهمیه خیالیه سبعیه غضبیه و بهیمیه شهویهبدان که به إزای هر یک از این ها لذتی است و المی و لذت هر یک در چیزی است که مقتضای طبیعت و مناسب جبلت آن است که به جهت آن خلق شده اند و المش در خلاف آن است
و عجب از کسانی که چنان پندارند که لذات منحصر است در لذات جسمیه و غایت کمال انسان را در رسیدن به لذات اکل و شرب و نکاح و جماع و امثال این ها می دانند و نهایت سعادت آن را در التذاذ به این لذات گمان می کننداینان لذات نشیه آخرت و منتهای مرتبه انسانیت را نمی دانند مگر در رسیدن به وصال غلمان و حور و خوردن انار و سیب و انگور و کباب و شراب و المها و عقابهای آن عالم را منحصر می کنند در آتش سوزنده و عقرب گزنده و گرز گران و سرابیل قطران و از عبادات و طاعات و ترک دنیا و بیداری شبها نمی طلبند مگر رسیدن به آنها و نجات از این ها را آیا اینان نمی دانند که چنین عباداتی عبادت مزدوران و بندگان است و امثال این کسان ترک کرده اند لذات جسمیه کم را که به بیشتر آن برسند و گذارده اند اندک آن را که زیادت را دریابند و غافل از اینکه امثال این چیزها چگونه کمال حقیقی انسان و باعث قرب به پروردگار ایشان است و کسی که گریه اش از ترس سوختن آتش یا عبادتش از شوق وصال حوران دلکش است مقصود از روزه اش طعامهای الوان و از نمازش امید لقای حور و غلمان باشد چگونه او را از اهل بساط قرب خدای تعالی می توان شمرد و به چه کمال استحقاق تعظیم و توقیر دارد آری نیست این ها مگر از غفلت از ابتهاجات روحانیه و لذات عقلیه و منحصر دانستن لذت و ألم در جسمیه گویا به گوش ایشان نرسیده که سید اولیاء علیه السلام می فرماید الهی ما عبدتک خوفا من نارک و لاطمعا فی جنتک و لکن وجدتک أهلا للعباده فعبدتک یعنی خداوندا من عبادت تو را نمی کنم به جهت ترس از آتش دوزخت یا از طمع شوق در نعیم بهشتت و لکن تو را سزاوار پرستش یافته پس بندگی تو را می کنم و بالجمله لذتهای جسمانیه را اعتباری و در نظر اهل بصیرت قدر و مقداری نیست در این لذات انسان با بهایم و حشرات و سایر حیوانات شریکند و چه کمال است در آنچه انسان در آن مشارکت حیوانات عجم باشد و در استیفای آنها نفس ناطقه مجرده خادم قوه بهیمیه گردد
پس هر که را از اندک هوشی بوده باشد و دشمن نفس خود نباشد بر او لازم است سعی در استیلای قوه عقلیه و جد و جهد در استیفای سعادت ابدیه و صرف وقت در تحصیل صفات جمیله و دفع اخلاق رذیله و پیرامون شهوات نفسانیه و لذات جسمانیه نگردد مگر به قدر ضرورتپس از غذا اقتصار کند به آنچه در صحت بدن به آن احتیاج و به جهت بقای حیات از آن لابد و لاعلاج است و روزگار خود را در تحصیل الوان طعامها و اقسام غذاها ضایع و تلف نکند و اگر هم از این تجاوز کند این قدر طلبد که موجب ذلت در نزد اهل و عیال نباشد و زیاده از این وبال و باعث خسران مآل است
از آنچه گذشت روشن شد که از برای انسان اگر چه قوی و جوارح بسیار است و لیکن همه آنها به غیر از چهار قهرمان مطیع و فرمانبردارند و ایشان را مدخلیتی در تغییر و تبدیل احوال مملکت نفس نیست و آنچه منشأ اثر و باعث نیک و بد صفات و خیر و شر ملکات هستند از این چهار قوه اند پس همه اخلاق نیک و بد از این چهار پدید آید و منشأ صفات خیر و شر اینها هستندو لیکن خیرات و نیکیهای قوه عاقله در حال تسلط و غلبه آن است و بدیها و شرور آن در حالت زبونی و عجز آن در تحت سایر قوا و آن سه قوه دیگر بر عکس این اند زیرا که آثار خیر و نیکوییهای آنها در حالت ذلت و انکسار و عجز ایشان در نزد عقل است و شرور و آفات ایشان در وقت غلبه و استیلای آنها است بر عقل
بدان که شأن قوه عقلیه و وهمیه ادراک امور است و لیکن اولی ادراک کلیات را کند و دومی تصور جزییات را و چون هر فعلی که از بدن صادر می شود افعال جزییه است پس مبدأ تحریک بدن در جزییات افعال به تفکر و رویه قوه وهمیه است و از این جهت آن را عقل عملی و قوه عامله می نامند و اولی را عقل نظری و قوه عاقلهو شأن قوه غضبیه و شهویه تحریک بدن است و این دو مبدأ تحریک اند اما غضبیه مبدأ حرکت بدن است به سوی دفع امور غیر ملایمه از بدن و شهویه مبدأ حرکت آن است به سوی تحصیل امور ملایمه
چون دانستی که جنس همه فضایل چهار فضیلت مذکوره است که هر یک از تهذیب و پاکی یکی از قوای اربع حاصل می شود و سایر فضایل و اخلاق حسنه مندرج اند در تحت این فضایل بدان که بسیار از علمای اخلاق از برای هر یک از این چهار فضیلت انواعی ذکر کرده اند که مندرج اند در تحت آنهاو لیکن والد ماجد حقیر قدس سره در جامع السعادات فرموده اند که این خلاف مقتضای نظر است زیرا که بعد از آنکه معلوم شد که عدالت انقیاد قوه عامله است از برای قوه عاقله در کار فرمودن خود قوه عاقله و قوه غضبیه و شهویه ظاهر می شود که جمیع صفات فضایل و اخلاق حسنه به سبب کارفرمایی قوه عامله می شود آن سه قوای دیگر را پس حقیقت هر صفت نیکی از یکی از این سه قوه و منسوب به آن است که حصول آن فضیلت از آن قوا به واسطه قوه عامله و ضبط و ربط و کارفرمایی آن باشد و لیکن مجرد این باعث نمی شود که آن فضیلت را نسبت به قوه عامله دهند با وجود اینکه حقیقت مصدر آن قوه ای دیگر است همچنان که هر گاه قوه عامله مطیع عاقله نشده باشد رذایل سایر قوا را نسبت به آن نمی دهند پس امری از برای قوه عامله باقی نمی ماند مگر محض اطاعت و انقیاد از برای عاقله و ظاهر است که این خود اگر چه فضیلتی است در غایت کمال و عدم آن رذیله است موجب نکال بلکه همه فضایل و رذایل از لوازم این دو است و لیکن موجب فضیلتی دیگر شود و عدمش باعث رذیلتی دیگر گردد که تعلق به یکی از این سه قوه دیگر نداشته باشد نمی شود بلکه هر صفتی از فضایل یا رذایل متعلق است به قوه عاقله و غضبیه یا شهویه به توسط قوه عامله و از برای عامله بنفسها فضیلت و رذیلتی دیگر نمی شود مگر محض کارفرمایی و اگر این موجب استناد هر فضیلتی که به آن سبب حاصل می شود به قوه عامله بودی بایستی جمیع فضایل مستند به قوه عامله باشد و همه مندرج در تحت عدالت بوده باشند و شمردن بعضی از فضایل را از انواع عدالت بدون بعضی دیگر صحیح نخواهد بود