گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
غزل شمارهٔ ۱۳۴
مست می عشق شد وز تو شرابی نیافت
شکی نیست که در مقابل هر صفت نیکی خلق بدی است که ضد آن است و چون دانستی که اجناس همه فضایل چهارند پس معلوم می شود که اجناس صفات رذایل نیز چهارنداول جهل که ضد حکمت است دوم جبن که ضد شجاعت است سوم شره که ضد عفت است چهارم جور که ضد عدالت است
از آنچه گفتیم معلوم شد که در برابر هر صفت نیکی اخلاق رذیله غیر متناهیه ای از دو طرف افراط و تفریط است و لیکن هر یک را اسم معین و نام علیحده ای نیست بلکه شمردن جمیع ممکن نیست و شمارش تعداد جمیع در شأن علم اخلاق نیست بلکه وظیفه آن بیان قاعده کلیه آن است که جمیع در تحت آن مندرج باشندو قاعده کلیه آن است که دانستی که اوصاف حمیده حکم وسط را دارند و انحراف از آنها به طرف افراط یا تفریط هر یک که باشد مذموم است و از اخلاق رذیله است
از اموری که دانستن آن قبل از شروع در تفصیل اخلاق و معالجات آنها لازم است آن است که بدانی که بسیار اتفاق می افتد که از بعضی مردمان صفات و افعالی چند به ظهور می آید که در ظاهر نیک است و صاحب آنها از ارباب اخلاق حسنه متصور می شود و حال آنکه چنین نیستپس باید فرق میان فضایل صفات و آنچه شبیه به آنهاست و حقیقتا از فضایل نیست دانسته شود تا بر غافل مشتبه نشود و بر گمراهی نیفتد و هر کسی عیوب نفس خود را بشناسد تا طالب فریب نخورد و خود را صاحب اخلاق جمیله نشمرد و از تحصیل معالی اخلاق باز نماند
از بیرون رفتن از حد اعتدال و معالجات کلیه در ازاله ذمایم اخلاق و احوال از آنچه تخصیص ندارد به بعضی صفات و اعمال و آنچه متعلق است به این منوال و در آن چند فصل استفصل اول محافظت از اخلاق حمیده
بدان که لازم است از برای طالب پاکی نفس از اوصاف رذیله و آرایش آن به صفات جمیله اجتناب از چند چیزاول اجتناب از مصاحبت بدان و اشرار را لازم داند و دوری از همنشینی صاحبان اخلاق بد را واجب شمارد و احتراز کند از شنیدن قصه ها و حکایات ایشان و استماع آنچه از ایشان صادر شده و سرزده و با نیکان و صاحبان اوصاف حسنه مجالست نماید و معاشرت ایشان را اختیار کند و کیفیت سلوک ایشان را با خالق و خلق ملاحظه نماید و از حکایات پیشینیان و گذشتگان از بزرگان دین و ملت و راهروان راه سعادت مطلع شود و پیوسته استماع کیفیت احوال و افعال ایشان را نماید زیرا که صحبت با هر کسی مدخلیت عظیم دارد در اتصاف به اوصاف و تخلق به اخلاق او
مذکور شد که علم اخلاق که طب روحانی است مشابه است با طب جسمانی و قانون کلی در معالجه امراض جسمیه آن است که ابتدا تشخیص مرض داده شود و جنس آن شناخته شود و بعد از آن تفحص از سبب حدوث آن مرض شود سپس در صدد معالجه آن برآید و معالجاتی که می شود یا معالجات کلیه است که تخصیص به مرضی دون مرضی ندارد بلکه شامل جمیع امراض است یا جزییه که مخصوص به مرضی معین است لهذا باید طبیب ارواح و کسی که در مقام معالجه نفوس یا در صدد دفع مرض نفس خود است این قانون را ملاحظه نمایدپس به جهت تشخیص امراض نفسانیه و تعیین صفات ردیه می گوییم دانستی که رذایل صفات که امراض روح هستند نیست مگر انحراف و تعدی اخلاق از حد اعتدال و دانستی که قوای انسانیه که اخلاق و صفات متعلق به آنها است سه نوع است اول قوه تمیز و ادراک
و اما اسباب امراض نفسانیه و انحراف اخلاق از حد اعتدال بر سه قسم است یا نفسانی است یا خارجی یا جسمیو اسباب نفسانیه آن است که در ابتدای فطرت از برای آدمی حاصل باشد مثل آنکه قوه ادراک او ضعیف باشد یا در او قوه شهوت اصلا نباشد
و اما طریق معالجه کلیه در امراض نفسانیه آن است که بعد از آنکه سبب آن را شناخت اگر سبب مرض جسمانی باشد سعی در معالجه بدن نماید و آن مرض را از بدن دفع کند و چنانچه سبب خارجی یا نفسی باشد طریق معالجه کلیه آن مثل معالجات امراض جسمانیه باشدو طریق معالجات کلیه در امراض جسمانیه آن است که ابتدا به غذاهایی که طبع آنها ضد طبع مرض است علاج می کنند چنانچه مرضی را که از حرارت باشد از غذاهای سرد می دهند و آنچه از سردی باشد از غذاهای گرم مداوا می فرمایند پس اگر ناخوشی جزیی باشد و به این وسیله دفع شود فهو المطلوب و اگر مرض مستحکم شده باشد و از غذا دفع آن نشود دوا می دهند و شربتهای ناگوار می چشانند و اگر دوا نیز فایده نبخشد به زهر و سمومات معالجه می نمایند و بعضی امراض حادث می شود که هیچ یک از آن معالجات مفید نیست که باید به داغ کردن و سوزانیدن معالجه کرد و گاه هست که باید عضوی از اعضاء را قطع کرد همچنان که در شقاقلوس و این آخر علاج است
غزل شمارهٔ ۱۳۵
در پرده نیستی نهان رفت
و پیش از این دانستی که قوه انسانیه که مدخلیت در صفات و اخلاق دارند چهارند قوه عاقله عامله غضبیه و شهویه و دانستی که کمال قوه عامله انقیاد و اطاعت اوست از برای عاقله در استعمال سایر قوا در اعمال حسنه و عدالت عبارت از آن است و نقص آن در عدم انقیاد استپس هرگاه سایر قوا به مرتبه کمال باشند عدالت حاصل خواهد بود و هرگاه ناقص باشند عدالت منتفی خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع کمال و نقص سایر قوا است
بدان که عدالت افضل فضایل و اشرف کمالات است زیرا که دانستی که آن مستلزم جمیع صفات کمالیه است بلکه عین آنهاست همچنان که جور که ضد آن است مستلزم جمیع رذایل بلکه خود آنهاست و چگونه چنین نباشد و حال آنکه شناختی که عدالت ملکه ای است حاصل در نفس انسان که به سبب آن قادر می شود بر تعدیل جمیع صفات و افعال و نگاهداشتن در وسط و رفع مخالفت و نزاع فیما بین قوای مخالفه انسانیه به نحوی که اتحاد و مناسبت و یگانگی و الفت میان همه حاصل شودپس جمیع اخلاق فاضله و صفات کامله مترتب بر عدالت می شوند و به این سبب افلاطون الهی گفته است که چون از برای انسان صفت عدالت حاصل شد روشن و نورانی می شود به واسطه آن جمیع اجزای نفس او و هر جزوی از دیگری کسب ضیاء و تلالو می کند و دیده های نفس گشوده می شود و متوجه می شود به جای آوردن آن از او خواسته اند بر نحو افضل پس سزاوار بساط قرب مبدأ کل جل شأنه می شود و غایت تقرب در نزد ملک الملوک از برای او حاصل می شود
و بدان که علمای اخلاق عدول را سه قسم گفته اند اول عادل اکبر و آن شریعت الهیه است که از جانب حق سبحانه و تعالی صادر شده که محافظت مساوات میان بندگان را نمایددوم عادل اوسط و آن سلطان عادل است که تابع شریعت مصطفویه بوده باشد و آن خلیفه ملت و جانشین شریعت است
از آنچه مذکور شد معلوم شد که نهایت کمال و غایت سعادت از برای هر شخصی اتصاف اوست به صفت عدالت و میانه روی در جمیع صفات و افعال ظاهره و باطنه خواه از اموری باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد یا امری باشد که میان او و دیگری بوده باشد و نجات در دنیا و آخرت حاصل نمی شود مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکزپس ای جان برادر اگر طالب سعادتی سعی کن تا جمیع کمالات را جامع باشی و در جمیع امور مختلفه وسط و میانه روی را شعار خود کن اول سعی کن که متوسط باشی میان علم و عمل و جامع این هر دو مرتبه باشی به قدر استطاعت و امکان و اکتفا به یکی از این دو مکن که هر که اکتفا به یکی نماید از شکنندگان پشت پیغمبر خواهد بود همچنان که در حدیث سابق گذشت
دانستی که حقیقت عدالت یا لازم آن این است که عقل که خلیفه خداست غالب شود بر جمیع قوا تا هر یکی را به کاری که باید و شاید بدارد و نظام مملکت انسانی فاسد نشود پس بر هر انسانی واجب است که سعی و مجاهده کند که عقل که حکم حاکم عادل و خلیفه از جانب خداست بر قوای او غالب شود و اختلاف قوا را برطرف کند و خواهشهای و هواهای آنها را برکنار گذارد و همه را به راه راست مستقیم بداردو بدان که کسی که قوه و صفات خود را اصلاح نکرده باشد و در مملکت بدن خود عدالت را ظاهر ننموده باشد قابلیت اصلاح دیگران و اجرای حکم عدالت در میان سایر مردمان را ندارد نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد و نه شایستگی سیاست مردم را نه لایق ریاست شهر است و نه سزاوار سروری مملکت
دانستی که اجناس رذایل متعلقه به آن قوه دو تا است یکی در طرف افراط و دیگری در طرف تفریط و در تحت آنها انواعی چند است و ما اول دو جنس را با ضد آنها که حد وسط است بیان می کنیم و بعد از آن شرح انواع را می نماییم و همچنین در سایر مقدمات آینده پس در این مقام دو مطلب است معالجه جربزه و جهل و تحصیل ضد آنها
اما دو جنس رذیله پس اول جربزه است که باعث خروج از حد اعتدال است و در فکر و موجب آن است که ذهن به جایی نایستد بلکه پیوسته در ابداع شبهات و استخراج امور دقیقه غیر مطابق واقع باشد و از حد لایق تجاوز کند و بر حق قرار نگیرد و بسا باشد که در مباحث عقلیه و علوم الهیه منجر به الحاد و کفر و فساد عقیده شود بلکه می رسد به جایی که صاحب آن انکار همه اشیاء و نفی حقایق جمیع چیزها را می نماید همچنان که طایفه سوفسطاییه در علوم شرعیه و مسایل عملیه منجر به وسواس می گردندو علاج این رذیله بعد از آنکه آدمی قبح آن را برخورد و دانست که این موجب بازماندن از مراتب علم و عمل و محرومی از فیض معارف و نیل سعادات است و آدمی را به درجه هلاکت می رساند آن است که رجوع کند به استدلالات و معتقدات علمای مشهور به استقامت سلیقه و معروف به افهام مستقیمه و خواهی نخواهی خود را بر متقضای ادله معتبره در نزد آنها بدارد و تجاوز از اعتقادات و اعمال و افعال آنها نکند و بداند که بعد از آنکه جمعی کثیر و جمی غفیر از علمای اعلام و صاحبان افهام مستقیمه بر این طریق هستند و او به تنهایی در آن طریقه تشکیک نماید لامحاله از اعوجاج سلیقه یا اعتیاد ذهن اوست به شبهه پس نفس خود را به تکلیف بر طریقه آنها بدارد تا عادت کند به ثبات و اطمینان و در تعلم علوم تعلیمیه مانند حساب و هندسه و هییت مدخلیه تمام است در حصول استقامت ذهن و بسیار نادر اتفاق می افتد که کسی در این علوم صاحب ید باشد و مزاول آنها باشد ولی سلیقه او مستقیم و ذهن او قویم نباشد
اما ضد این دو جنس که حد اعتدال آنها بوده باشد پس دانستی که آن حکمت است که عبارت است از علم به حقایق اشیاء و شکی نیست که صفت علم افضل اوصاف کمال و اشرف نعوت جمال از برای نفس انسانی است بلکه بالاترین صفات ربوبیت است و به واسطه علم انسان به شرف جوار رب العالمین می رسد و به سبب آن داخل عالم ملایکه مقربین می شود حیات ابدی از برای انسان از آن است و سعادت سرمدی از برای این نوع به توسط آن عقلیه و نقلیه متطابق و جمیع اهل ملل و ادیان متفق اند بر اینکه بدون معرفت و علم محرم حرم انس پروردگار نتوان شد و قدم بر بساط قرب حضرت آفریدگار نتوان نهاد و در حکمت حقه ثابت و مبین است که علم و تجرد را دست در گردن یکدیگر است هر قدر که نفس را صفت علم زیاد می شود تجرد آن نیز زیاد می گردد و شبه ای نیست که مرتبه تجرد بالاترین مرتبه ای است که از برای انسان متصور است زیرا که به واسطه تجرد شباهت اهل عالم ملکوت و موافقت به سکان قدس عالم جبروت به هم می رساندو از جمله علوم معرفت خداوند سبحانه و تعالی است که سبب ایجاد عالم علوی و سفلی است همچنان که در حدیث قدسی وارد است که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف یعنی گنجی بودم پنهان خواستم که شناخته شوم پس مخلوقات را خلق کردم تا مرا بشناسند
و آیات و اخباری که در شرافت علم و فضیلت آن و وجوب تحصیل آن رسیده بیش از آن است که بتوان در یک مقام جمع نمود و لیکن ما بعضی از آنها را ذکر می کنیمپروردگار عالم جل شأنه می فرماید انما یخشی الله من عباده العلماء یعنی از بندگان خدا علما از خدا می ترسند و بس و ایضا می فرماید هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون یعنی آیا کسانی که عالم هستند و کسانی که عالم نیستند در مرتبه با یکدیگر مساوی هستند نه چنین است و باز می فرماید و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون یعنی ما در قرآن مثالها از برای مردمان بیان می فرماییم و نمی فهمند آنها را مگر اهل علم و باز می فرماید و من یوت الحکمه فقد أوتی خیرا کثیرا یعنی هر که عطا کرده باشد به او علم و دانشمندی به تحقیق که خیر بسیار به او اعطا کرده شده است
فایده اول بدان که از برای هر یک از تعلیم و تعلم آداب و شروطی چند است اما آداب تعلم چند چیز استاول آنکه طالب علم احتراز کند از پیروی شهوات نفسانیه و هواهای جسمانیه و آمیزش با اهل دنیا و مصاحبت ارباب هوی و هوس و بداند که همچنان که چشم ظاهر هرگاه مأوف باشد از شعاع خورشید محروم است و همچنین دیده باطن هرگاه مبتلا به متابعت هوا و هوس و مصابحت اهل دنیا باشد از اشعه انوار قدسیه که محل افاضه علوم است بی نصیب است
غزل شمارهٔ ۱۳۶
دل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت
بدان که جمیع علوم اگر چه روح را کمال اند و نفس را جمال لیکن متفاوتند در شرافت و تکمیل و وجوب تحصیل زیرا که علوم بر دو قسم انداول علم دنیا و آن علومی است که معظم فایده آن برای دنیاست مثل طب هندسه نجوم عروض موسیقی هییت و حساب و از این علوم چندان بهجت و سعادتی در عالم عقبی حاصل نمی شود و از این جهت تحصیل آنها واجب نیست بلی نادرا می شود که در تحصیل بعضی مسایل بعضی از این علوم واجب کفایی باشد
اما علم الهی که آن را علم اصول عقاید نیز گویند واجب است بر هر کسی که تحصیل آن نماید و احدی در جهل آن معذور نیست و لیکن نه چنان است که جمیع مسایل که در کتب حکمیه نسبت به علم الهی داده اند و از مسایل این علم شمرده اند دانستن آنها واجب و اعتقاد به آنها لازم باشد بلکه قدر واجب از آن و آنچه امت مختاره بر آن اجماع نموده اند این است که بدانی که از برای عالم آفریدگاری است موجود و واجب الوجود و در الوهیت شریکی از برای او نیست و از اجزاء و ترکیب منزه و از جسمیت و عوارض آن مقدس است وجود او عین ذات اوست و ذات او عین صفات اوست بر زمان و زمانیات و مکان و مکانیات مقدم و از آنها بالاتر است نه زمانی به او احاطه نموده و نه مکانی او را فرو گرفته بلکه دست تصرف زمان و زمانیات از دامن کبریای او کوتاه و آلایش مکان و مکانیات را در ساحت جلالش راه نیست و زنده ای است قدیم ازلی که ابتدایی از برای وجودش نبوده و ابدی که انتهایی از برایش نخواهد بود قادر است بر هر چیزی و توانا بر هر امری هر چه می کند به اراده و اختیار کند علم او به جمیع اشیاء احاطه نموده پیش از آنکه آنها را ایجاد نماید هر چه را خواهد خلق می کند و هر کاری که خواهد می کند و هیچ امری از کتم عدم به فضای وجود نمی آید مگر به اراده و مشیت او حکم او عدل و وعده او صدق از برای او مثل و مانندی متصور نیست بلکه او تام فوق تمام است و بالجمله مستجمع جمیع صفات کمالیه استو بدانی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیغمبر و فرستاده اوست و قرآن کلام اوست و آنچه را که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده است از تعیین أیمه معصومین علیه السلام و احکام شریعت و دین و احوال نشأه آخرت از بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و حساب و صراط و میزان و نامه اعمال و شفاعت تمام ثابت و حق است و همین قدر کافی است از برای حصول نجات و وصول به سعادات
پس در اثبات صانع فطرت هر کسی کفایت می کند و چنانکه ضمیمه کند به فطرت خود بعضی از مقدمات بدیهیه عقلیه و ضروریات حدسیه و شواهد خارجیه را و احتراز کند از معاصی ای که باعث سیاهی دل و تسلط جنود شیاطین است و مواظبت کند بر وظایف طاعات بقدر امکان اگر چه ابتدا در کیفیات طاعات و عبادات و معاصی و سییات بیش از مظنه ای از برای او حاصل نباشد البته اطمینان و اعتقاد جازم از برای او به جمیع عقاید مذکوره حاصل می شود بنوعی که هیچ شبهه ای در آن رخنه نکند اگر چه مطلقا ملتفت دلیل نشود و طریقه استدلال را نداندو به این سبب بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به مجرد اظهار اسلام از کفار کفایت می فرمودند اگر چه می دانستند که اسلام آوردن ایشان از خوف و بیم یا طمع و امید است زیرا که منظور حضرت این بود که به واسطه اجتناب از معاصی و مواظبت بر طاعات به تدریج فطرت ایشان که از ظلمت کفر تیره و تار شده بود بحالت اصلیه عود نموده نورانیت طاعات اندک اندک در آنها تأثیر کند و ایشان را به مرتبه تصدیق قلبی و اعتقاد قطعی برساند همچنان که در بسیاری از ایشان چنین شد