گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدان که مرتبه رضا از ثمرات محبت و نتیجه آن صفت است زیرا محبت با کسی لازم دارد رضای به افعال محبوب را و لذت یافتن از آن را و سرور و لذت از افعال محبوب به یکی از دو وجه می شودوجه اول آنکه محبت و دوستی او به مرتبه ای رسد که محب در دوستی مستغرق گردد و چنان مستغرق مشاهده جمال محبوب شود که اگر بلایی از او وارد شود مطلقا ألم آن را درک نکند و چنانچه زخمی به او رسد اصلا سوزش آن را نیابد و این چندان استبعادی ندارد که مکرر مشاهده شده که آدمی در حال شدت غضب یا ترس جراحتی به او می رسد و آن را احساس نمی کند و کسی که در میدان محاربه سرگرم جنگ شد بسا باشد زخمی خورد و ملتفت آن نگردد بلکه بسا باشد که از برای شغل مهمی می دود که خارها به پای او خلد و الم آن را نیابد
غزل شمارهٔ ۱۶۷
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
آنچه مذکور شد از شرف مرتبه رضا منافاتی به دعا ندارد زیرا از جانب شریعت به دعا مأموریم و خداوند عالم از ما دعا خواسته است و آن را مفتاح سعادات و کلید حاجات ساخته و باران لطف و احسان از آن متواتر و خیرات و برکات به واسطه آن متکاثر نفس انسانی از آن روشن و منور و آیینه دل از زنگ کدورات مطهر و گفتن اینکه دعا منافی رضاست از جهل ربط مسببات به اسباب و غفلت از تربیت بعضی موجودات نسبت به بعضی دیگر است و اگر آشامیدن آب به جهت رفع تشنگی و خوردن غذا به جهت سد گرسنگی با مرتبه رضا مخالفت داشته باشد دعا هم با رضا مخالفت خواهد داشت و همچنین امر به معروف و نهی از منکر و کراهت معاصی و بغض اهل معصیت با مقام رضا منافات ندارد و به قدر مقدور بر طالب سعادت دوری از ارباب معصیت و فرار از شهری که در آن معصیت شایع است لازم زیرا آنچه در فضیلت رضا و شرف آن وارد شده دخل به امور تکلیفیه ندارد چنانچه سابق بر این مذکور شد حکیم علی الإطلاق به جهت مصالح خفیه که عقل ما از آن قاصر است در این امور ما را فی الجمله اختیاری داده و زمام آن را به وجهی در قبضه اختیار ما نهاده است و رضا در اموری است که از دیار الهی وارد و به امر پادشاهی برابر بندگان نازل می گردد
طریق تحصیل رضا آن است که سعی کند در تحصیل محبت الهی به دوام ذکر خدا در قلب و فکر در عجایب صنع او و تدبر در حکم و مصالحی که در مخلوقات قرار داده و به مواظبت بر طاعات و عبادات و تضرع و زاری با کم نمودن علایق دنیویه و عوایق نفسانیه تا محبت او به مرتبه ای رسد که محو خیال دوست گردد و چنان مست باده محبت گردد که احساس ألم و مصایب و بلاها نکند همچنان که همچنان که عاشق شیدا که از همه حالات عشق لذت می یابد و بر آنچه در اقلیم عشق بر او دشوار شود مبتهج و مسرور می گردد و می گویدگر تیغ بارد از کوی آن ماه
و آن عبارت است از حسرت بردن و متألم بودن به سبب از دست رفتن مطلوبی یا فقدان محبوبی و اگر آن مطلوب و محبوب از امور اخروی باشد و فوت مرتبه ای از مراتب آخرت باشد حزن و اندوه از صفات حسنه و موجب أجر و ثواب است و آنچه از صفات ذمیمه است آن است که به جهت فوت مطالب دنیویه باشد و آن نیز چون صفت اعتراض و انکار مترتب بر کراهت از مقدرات إلهیه است و لیکن اعتراض و انکار از مجرد حزن و ألم بدتر و مفاسد آن بیشتر است و سبب حزن و اندوه از فوات مطالب و مقاصد دنیویه شدت رغبت به مشتهیات طبع و خواهش های نفس است و توقع بقا در متعلقات عالم فنا و چشم داشت پایداری در أمور سرای ناپایدار است و این صفت دل را می میراند و آدمی را از طاعت و عبادت باز می داردو علاج آن این است که متذکر شود که هر که چه در عالم کون و فساد است از حیوانات و نباتات و جمادات و أمتعه و اموال و اهل و عیال و ملک و منال همه در معرض فنا و زوال اند و هیچ چیز در این سراچه بی اعتبار نیست که قابل دوام باشد مگر کمالات نفسانیه و أموری که از حیطه زمان برتر و از حوزه مکان بالاتر و از دست تصرف حوادث روزگار برکنار و از عالم تضاد و ترکیب بیرون هستند کدام گل در چمن روزگار شکفته که دست باغبان حوادث آن را نچید و کدام سرو در جویبار این عالم سر بر کشید که أره آفات آن را از پا درنیاورد هر شام پسری در مرگ پدری جامه چاک و هر صبح پدری به فوت پسر غمناک بلی
و این صفت خبیثه از جمله مهلکات عظیمه و منافی ایمان بلکه شعبه ای است از شرک به خداوند رحمن دنیا و آخرت بنده از آن ویران و پریشان می گردد و از این جهت خداوند منان در مذمت کسانی که چشم به غیر او دارند می فرماید و لله خزاین السموات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون یعنی خزانه های آسمان و زمین ملک خدا است و لیکن منافقین برنمی خورد و طمع از این و آن دارند و می فرماید إن الذین تدعون من دون الله عباد امثالکم به درستی که آنچنان کسانی را که می خوانید غیر از خدا جماعتی هستند مانند شما عاجز و بی دست و پا و نیز می فرماید ان الذین تعبدون من دون الله لا یملکون لکم رزقا فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه به درستی که کسانی را که غیر از خدا می خوانید روزی شما در دست ایشان نیست پس روزی را از نزد خدا بطلبید و بندگی او را کنید و در اخبار داود علیه السلام وارد است که ای داود هیچ بنده ای از بندگان من دست به دامن کسی از بندگان من نزد که من ندانم که از دل به او امیدوار است مگر اینکه اسباب آسمان ها را از پیش روی او قطع می کنم و زمینی که در زیر قدم او است بر او خشمناک می گردانم و باک ندارم به هر وادی که هلاک شود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود هر که طلب عزت کند به واسطه بندگان خدا او را ذلیل می سازد و منقول است که در تورات نوشته است ملعون است هر که اعتماد او به انسانی مثل خود باشد پس سزاوار مومن آن است که دامن همت بر میان زند و نفس خود را از صفت خبیثه خلاص سازد و به تحصیل ضد آن که توکل است پردازد
ضد بی اعتمادی به خدا توکل بر او است و آن عبارت است از اعتماد کردن و مطمین بودن دل بنده در جمیع امور خود به خدا و حواله کردن همه کارهای خود را به پروردگار و بیزار شدن از هر حول و قوه و تکیه بر حول و قوه الهی نمودنو حصول این صفت شریفه موقوف است بر اعتماد جازم به اینکه هر کاری که در کارخانه هستی رو می دهد همه از جانب پروردگار است و هیچ کس را جز او قدرت بر هیچ امری نیست و حول و قوه ای نیست مگر به واسطه او و تمام علم و قدرت بر کفایت امور بندگان از برای اوست و غایت رحمت و عطوفت و مهربانی به هر فرد از افراد بندگان خود دارد و اعتقاد به اینکه بالاتر از قدرت او قدرتی نیست و فوق علم او علمی نه و عنایت و مهربانی از عنایت و مهربانی او افزون تر نیست پس کسی که این اعتقاد را داشته باشد البته دل او اعتماد به خدا می دارد و بس و التفات به غیری نمی کند بلکه در امور خود ملتفت به خود نیز نیست و کسی که این حالت را درخود نیابد یا یقین او سست است یا دل او ضعیف و مرض جبن بر او مستولی است و به سبب غلبه اوهام مضطرب و لرزان است زیرا نفس ضعیف به متابعت وهم مضطرب می شود اگر چه در یقین او قصوری نباشد مثل اضطراب و تشویش او از خوابیدن با میت در قبر یا در خانه تنها یا در یک فراش با وجود اینکه یقین دارد که بدن او حال جمادی است که هیچ ضرری از آن متمشی نمی شود و نباید از او ترسید و بسا باشد که عسلی در نهایت صفا در نزد کسی مهیا و آماده باشد دیگری گوید این عسل به فضله فلان شخص شباهت دارد یا به قی کرده فلان کس پس کسی که ضعیف النفس باشد طبع او از آن عسل نفرت می کند با وجود اینکه یقین دارد این عسل است و مدخلیتی به فضله یا قی ندارد
بدان که کارهای بندگان و اموری که بر ایشان وارد می گردد بر دو قسم استاول آنکه امری که از قدرت و وسع ایشان بیرون است
بدان که از برای صفت توکل در ضعف و قوت سه درجه استاول آنکه حال او در حق خدا و وثوق او به عنایت و اطمینان او به کفایت او مثل حال او باشد نسبت به کسی که وکیل او باشد و این ضعیف ترین درجات توکل است و منافاتی با سعی و تدبیر خود ندارد گویا بعضی تدبیرات منافی باشد همچنان که کسی دیگری را در امری وکیل می کند هر سعی و تدبیری را که وکیل بگوید ارتکاب آن منافاتی با توکیل ندارد همچنین هر سعی که عادت و طریقه وکیل بر آن جاری است که موکل خود بکند گو صریحا نگوید اما سایر تدبیرات منافی توکیل است
طریقه تحصیل صفت توکل آن است که آدمی سعی در قوت اعتقاد خود نماید تا همه امور را مستند به حضرت آفریدگار داند و از برای دیگری در هیچ امری مدخلیتی نداند و بعد از آن تأمل کند و متذکر شود که پروردگار عالم بی سابقه سعی و تدبیر او او را از عالم نیستی به فضای هستی درآورد و خلعت وجود که اصل همه نعمتها است در او پوشانید و در صلب پدر و رحم مادر که آن بیچاره از همه جا بی خبر بوده او را حفظ و حراست نمود و آنچه در هر حالی ضروری بود از برای او آماده ساخت و اعضا و جوارح او را که مایه بقا و معیشت او در دنیاست بدون آگاهی آن به او عطا فرمود و بعد از آمدن او به فضای دنیا خون حیض را از مجرای پستان بعد از آنکه آن را صاف و سفید نموده جاری ساخت و کیفیت مکیدن را به او تعلیم نمود و سایر ضروریات معیشت او را در دنیا از زمین و آسمان و آب و آتش و هوایی که به آن نفس کشد و صنعتها و علمها و گیاهها و میوه ها و حیوانات مهیا گردانید و قوای باطنیه و ظاهریه را به امور خود مشغول گردانیدو با وجود اینها همه لطف و محبت و عنایت و رأفت او به هر کسی از هر نزدیکی بیشتر و به هر احدی از مادر مهربان و مشفق تر است
و آن عبارت است از نشناختن نعمت کسی و شاد نبودن به آن و صرف نکردن آن در مصرفی که منعم به آن راضی است و کفران نعمت الهی از صفات مهلکه ای است که آدمی را در آخرت به شقاوت سرمدی می رساند و در دنیا باعث عقوبت و حرمان سلب نعمت می گردد چنان که خدای تعالی می فرماید فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف خلاصه مضمون آنکه کفران کردند نعمتهای خدا را پس خدا ایشان را به گرسنگی و بیم و تشویش مبتلا ساخت و نیز می فرماید إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم خلاصه معنی آنکه خدا تغییر نمی دهد و باز نمی گیرد نعمتی را که به قومی عطا فرموده است تا ایشان نفوس خود را تغییر ندهند و نیتهای خود را برنگردانند و ضد کفران شکر است و آن عبارت است از شناختن نعمت از منعم و آن را از او دانستن و به آن شاد و خرم بودن و به مقتضای آن شاد و خرم بودن و به مقتضای عمل کردن به این معنی که خیر منعم را در دل گرفتن و حمد او را کردن و نعمت را به مصرفی که او راضی باشد رسانیدنپس شکر منعم حقیقی که حضرت آفریدگار و مقصود از بیان است آن است که همه نعمتها را از او دانی و او را منعم و ولی خود شناسی و همه وسایط را مسخر و مقهور او یقین داشته باشی و اگر کسی دیگر با تو نیکی کند چنین کند چنین دانی که خدای دل او را مسخر فرموده که به آن نیکی اقدام نموده و او را خواهی نخواهی بر این داشته و کسی که این را فهمید و اعتقاد کرد یک رکن شکر را به جا آورده بلکه بسا باشد که همین را شکر گویند و این شکر قلبی است
شکر افضل منازل اهل سعادت و عمده توشه مسافرین به عالم نور و بهجت است سبب دفع بلا و باعث زیادتی نعماء است و به این جهت امر و ترغیب به آن شده استخدای تعالی در کتاب کریم خود فرموده ما یعفل الله بعذابکم ان شکرتم و آمنتم یعنی چه می کند خدا به عذاب شما اگر شکر او را کنید و ایمان به او آورید و می فرماید لین شکرتم لأزیدنکم یعنی اگر شکر کنید نعمت شما را زیاد می کنم و از آنجا که عمده مطالب نفسانیه و نخبه مقامات راهروان سعادت است هر کسی را وصول به آن میسر نه
غزل شمارهٔ ۱۶۸
وآوازه جمالت اندر جهان نگنجد
دانستی که یکی از ارکان شکر صرف نعمت است در مصرفی که در آن رضای منعم است پس بنابراین از برای بنده شاکر لابد است از شناختن چیزهایی که رضای الهی در آنها و محبوب او هستند و دانستن اموری که مکروه و خلاف رضای او است تا متمکن از ادای شکر و ترک کفران بوده باشدو از برای شناختن اینها دو راه است یکی عقل و دیگری شرع و لیکن عقل اگر چه تواند بعضی حکمتها و مصالح را از بعضی موجودات درک کند و همان حکمتها مقصود از خلق آنها و استعمال آنها در آن حکمتها محبوب الهی است اما آن را راه شناختن حکمتهای هر چیزی و جمیع حکمتها نیست زیرا جمیع اجزاء عالم از آسمان و ستارگان و حرکات و اتصالات آنها و عناصر اربع از آتش و هوا و خاک و آب و دریاها و کوهها و باد و باران و معادن و حیوانات و نباتات و بالجمله هر ذره از ذرات عالم خالی نیست از حکمتهای بی شمار و مصالح بسیار و بعضی از حکمتهای قلیلی از آنها ظاهر و روشن است که هر کس اندک عقلی داشته باشد می فهمد و بعضی دیگر خفی است که هر کس درک آن را نمی کند
مذکور شد که هر ذره از ذرات عالم متضمن مصالح و حکمتهای بسیار است که باید به مقتضای آنها جاری باشند پس بدان که هر موجودی از موجودات عالم به غیر از انسان از مجردات و مادیات و روحانیات و جسمانیات همه بر وفق حکمت جاری و جمیع اجزا و متعلقات آنها که بر مقتضای مصلحتی که مقصود از آنهاست مشتملندو اما انسان چون محل امانت و اختیار و خود او را در بعضی امور تصرف و تدبیری داده اند لهذا می شود اموری را که در دست او هست بر وفق حکمت و مقتضای مصلحتی که خواسته اند مصروف دارد تا شکر آنها را به جا آورده باشد و بسا می شود که کفران آنها را کرده و در خلاف مصلحت و مطلوب آنها را استعمال نماید
چون شکر نعمت موقوف است بر شناختن آن در اینجا فی الجمله اشاره به بعضی نعم الهیه می شود تا صاحب بصیرت را تفکر در سایر نعمتها آسان شود پس می گوییم بدان که نعمت عبارت است از هر خیر و لذت و سعادتی بلکه هر مطلوبی و آن بر دو نوع استاول آنکه آنچه لذاته مطلوب است نه به جهت تحصیل چیز دیگر یعنی غرض از آن وصول به مطلوبی دیگر نیست و این نوع مخصوص به لذات عالم آخرت است یعنی لذت مشاهده جمال الهی و سعادت لقای او و سایر لذات بهشت از بقایی که که فنا ندارد و شادی ای که غم با آن نیست و علمی که جهل پیرامون آن نمی گردد و غنایی که فقر از پی ندارد و غیر اینها از آنچه هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به هیچ خاطری خطور نکرده و این نوع نعمت حقیقی و لذت واقعی است و از این جهت حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که عیشی نیست مگر عیش آخرت
از اموری که چیز خوردن بر آن موقوف است فهمیدن غذای خوردنی است به اینکه آن را با دیگر خود ببیند و بچشد و ببوید و لمس نماید یا تمیز بعضی از اوصاف آن را که محتاج بر این امور است بکند و موافق طبع را از مخالف امتیاز دهد پس نعمت اکل محتاج است به قوه باصره و ذایقه و شامه و لامسه پس خداوند سبحان این قوا را آفریده و اسبابی که خلق این حواس موقوف است بر آنها بی حد و نهایت است و متعرض بیان آنها شدن مقدور ما نیستو بعد از آنکه غذا را فهمید و نیک و بد آن را تمیز داد محتاج است به قوه دیگر که اوصاف غذایی را که فهمیده در خاطر خود ضبط کند که چون دوباره آن غذا حاضر شود بداند که این همان غذایی است که موافق طبع یا مخالف آن است که سابق آن را فهمیده که قوه حس مشترک است که خلق آن نیز به اسباب بی نهایتی موقوف که شرح آنها در این مقام غیر مقدور است
چون نعمتهایی را که ادراک غذا بر آنها توقف دارد مجملا دانستی بدان که ادراک غذا و فهمیدن آن مطلقا فایده نمی بخشد مادامی که خواهش به آن نباشد و آدمی شوق و رغبت به آن نداشته باشد همچنان که بیمار طعام را می بیند و می داند که آن بهترین چیزهاست از برای او و لیکن چون رغبت او ساقط شده است از آن کناره می کندپس چیزی خوردن بعد از فهمیدن غذا به رغبت آن موقوف است لهذا خدای تعالی گرسنگی را خلق کرده و بر انسان مسلط ساخت مثل طلبکاری که او را مضطرب سازد و اگر این رغبت بعد از خوردن قدر ضرورت زایل نشدی هر آینه آدمی خوردی تا هلاک شدی پس سیری و کراهت طبع از طعام را آفرید تا بعد از خوردن قدر حاجت چیزی خوردن را ترک نماید
عمده آنچه چیزی خوردن بر آن موقوف است غذاهای خوردنی است و در خلق آنها عجایب بسیار و اسباب بی شمار است که از حیز شرح بیرون و اطعمه ای که خداوند رءوف آفریده عدد آنها از حد و حصر افزون است و ما همه را می گذاریم و دست به یک دانه گندم می زنیم و اندکی از اسباب و حکمتهای آن را بیان می کنیمپس بدان که حکیم علی الإطلاق در دانه گندم قوه ای آفرید که مانند انسان غذای خود را که آب باشد به خود می کشد پس نمو آن موقوف است بر اینکه در زمینی باشد که در آن باشد و باید زمین سستی باشد که هوا در خلل و فرج آن داخل شود پس اگر تخم آن را در زمین سخت بریزند سبز نمی شود و چون نمو آن به هوا موقوف بود و هوا به خودی خود به سوی آن حرکت نمی نمود و در آن نفوذ نمی کرد لهذا باد را آفرید تا هوا را حرکت داده خواهی نخواهی آن را در گیاهها نفوذ دهد و چون محض همین در نمو آن کافی نبود زیرا سرمای مفرط مانع از نمو کامل آن بود لهذا بهار و تابستان را خلق کرد تا به حرارت این دو فصل زرع و ثمر نمو نماید
چون محض وجود غذا و حضور آن و اصلاح آن فایده نمی بخشد مادامی که خورده نمی شد و جزو بدن نمی گردید و این موقوف بود بر اعمال بسیار و اسباب بی شمار از خاییدن و فروبردن و هضم در معده و در جگر و دفع فضلات آن و غیر اینها از افعالی که هر یک به اسباب بسیار موقوف بود لهذا خدای تعالی همه را به حکمت بالغه چنانچه شاید و باید خلق کرد و چون همه این اعمال از ملایکه موکلین به آنها صادر می گردد در اینجا به نمونه ای از خلق ملایکه اشاره می کنیمپس می گوییم طبقات ملایکه از کثرت نه به حدی است که تصور تفصیلی یا اجمالی آنها ممکن باشد و ایشان را اصناف بسیار و طبقات بی شمار است یک صنف از آنها ملایکه زمین و صنفی دیگر ملایکه هوا و از آن جمله ملایکه آسمان هاست و ملایکه حمله عرش عظیم و طبقه ملایکه مسلسلین و ملایکه مهیمین و ملایکه بهشت و موکلین دوزخ و غیر اینها از طبقاتی که نه اسم ایشان را شنیده ایم و نه از شغل ایشان خبر داریم و به جز خالق ایشان احاطه به ایشان نکرده است و هر عملی از اعمال چه در آسمان و چه در زمین خالی نیست از ملکی یا ملایکه ای چند که به آن موکل هستند
بدان که سبب تقصیر اکثر مردم در شکرگزاری حضرت باری تعالی یا کمی معرفت ایشان است به اینکه همه نعمتها از خداوند سبحان است یا کمی معرفتشان به اقسام نعمتها و افراد آنها یا از جهت جهل ایشان است به حقیقت شکر و گمانشان به اینکه حقیقت شکر گفتن الحمد لله یا الشکر لله است یا از راه غفلت و بی التفاتی است که به فکر ادای شکر منعم خود نمی افتند یا بعضی چیزها را به سبب عموم آن از برای هر کس و الفت و عادت به آن آن را نعمت نمی شمارند چنانچه می بینیم که اگر از شکر نعمت هوا که باعث تنفس و زمین که محل آرام است غافل اند و صحت چشم و گوش خود را نعمت نمی شمارند و اگر ساعتی راه نفس ایشان قطع شود و بعد به راحت افتند یا چشم یکی از آنها کور شود و بعد بینا گردد بسا باشد که در مقام شکر آنها برآیند و این از غایت نادانی است زیرا شکر چنین شخصی موقوف بر زوال نعمت و رسیدن به آن است ثانیا و حال اینکه نعمت دایمی به شکر کردن سزاوارتر است و کسی که تأمل کند می داند که نعمت خدا در شربت آبی در حالت تشنگی بهتر است از مملکت همه روی زمینهمچنان که منقول است که بعضی از علما بر یکی از پادشاهان وارد شد در وقتی که در دست او کوزه آبی بود و می خواست بیاشامد پس به آن عالم گفت که مرا موعظه ای فرمای
و طریقه تحصیل شکرگزاری به چند امر است اول معرفت و تفکر در صنایع الهیه و انواع نعمتهای ظاهریه و باطنیه او دوم نظر کردن به پست تر از خود در امور متعلقه به دنیا و به بالاتر از خود در امر دین سیم اینکه مردگان و اهل گورستان را به نظر درآورد و متذکر این گردد که نهایت مطلب ایشان آن است که آنها را به دنیا برگردانند تا در اینجا متحمل ریاضت و مشقت عبادات گردند تا از عذاب آخرت مستخلص یا ثواب ایشان مضاعف گردد پس خود را از ایشان فرض کند و چنان تصور نماید که مطلب او برآمده و دوباره به دنیا رجوع نمودهپس عمر خود را صرف اموری کند که مردگان به جهت آنها طالب عود به دنیا هستند
و آن عبارت است از رها کردن عنان خود در مصیبت و بلا به فریاد کشیدن و آه و ناله کردن و جامه دریدن و بر خود زدن بلکه داخل جزع است دلتنگ شدن در مصایب و ملول گشتن و پریشان شدن خاطر و عبوس کردنو سبب کلی آن ضعف نفس است و این صفت از جمله مهلکات عظیمه است زیرا آن در حقیقت انکار بر قضای خدا و اکراه از حکم و فعل اوست
غزل شمارهٔ ۱۶۹
واوصاف تو در بیان نمی گنجد