گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روح زیتونیست عاشق نار رانار میجوید چو عاشق یار را
ای بگفته در دلم اسرارهاوی برای بنده پخته کارها
میشدی غافل ز اسرار قضازخم خوردی از سلحدار قضا
گر تو عودی سوی این مجمر بیاور برانندت ز بام از در بیا
ای تو آب زندگانی فاسقناای تو دریای معانی فاسقنا
دل چو دانه ، ما مثال آسیاآسیا کی داند این گردش چرا
در میان عاشقان عاقل مباخاصه در عشق چنین شیرین لقا
ای دل رفته ز جا باز میابه فنا ساز و در این ساز میا
من رسیدم به لب جوی وفادیدم آن جا صنمی روح فزا
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالاهر ذره خاک ما را آورد در علالا
ای میرآب بگشا آن چشمه روان راتا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
از سینه پاک کردم افکار فلسفی رادر دیده جای کردم اشکال یوسفی را
اینجا کسیست پنهان خود را مگیر تنهابس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را
آمد بهارِ جانها ای شاخِ تَر به رقص آچون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا رابی تو نمیگوارد، این جام باده ما را
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود راچشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
بشکن سبو و کوزه ای میرآب جانهاتا وا شود چو کاسه در پیش تو دهانها
جانا قبول گردان این جست و جوی ما رابنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور رادامی نهادهام خوش آن قبله نظر را
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان راچون با زنی برانی سستی دهد میان را
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان رادر رقص اندرآور جانهای صوفیان را
ای بنده بازگرد به درگاه ما بیابشنو ز آسمانها حی علی الصلا
ای صوفیان عشق بدرید خرقههاصد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جداشاد آمدیت از سفر خانه خدا