گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من بیخود و تو بیخود، ما را کی بَرَد خانه؟من چند تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه؟
ای غایب از این محضر از مات سلام اللهوی از همه حاضرتر از مات سلام الله
از انبهی ماهی دریا به نهان گشتهانبه شده قالبها تا پرده جان گشته
دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفتههم خلوت و هم بیگه در دیر صفا رفته
ای جان تو جانم را از خویش خبر کردهاندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
ای روی تو رویم را چون روی قمر کردهاجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کردهانگشت برآورده اندر دهنم کرده
امروز بت خندان میبخش کند خندهعالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده
ای خاک کف پایت رشک فلکی بودهجان من و جان تو در اصل یکی بوده
مستی ده و هستی ده ای غمزه خمارهتو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره
آن یار غریب من آمد به سوی خانهامروز تماشا کن اشکال غریبانه
بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانهخوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نهاز سر تو برون کن هی سودای گدایانه
هر روز فقیران را هم عید و هم آدینهنی عید کهن گشته آدینه دیگینه
ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابهکاستیزه همیگیرد او را مگر از لابه
روزی تو مرا بینی میخانه درافتادهدستار گرو کرده بیزار ز سجاده
امروز من و باده و آن یار پری زادهاحسنت زهی خرم شاباش زهی باده
ای بر سر بازاری دستار چنان کردهرو با دگران کرده ما را نگران کرده
ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوههر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه
چون عزم سفر کردی فی لطف امان اللهپیروز تو واگردی فی لطف امان الله
هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشتههر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته
آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربهای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده
ای دلبر بیصورت صورتگر سادهوی ساغر پرفتنه به عشاق بداده
ای آنک تو را ما ز همه کون گزیدهبگذاشته ما را تو و در خود نگریده