شمارهٔ ۳۵
در دام کمند زلف تو افتادم سودای چنین ز غم کند آزادم جان درغم زلفت ار چه آشفته بود از روح و صفای روی تو دلشادم

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
در دام کمند زلف تو افتادم سودای چنین ز غم کند آزادم جان درغم زلفت ار چه آشفته بود از روح و صفای روی تو دلشادم
ز خود فانی و در عین بقاییم وجود جمله موجودات ماییم بجانان زنده جاوید گشتیم ازآن دم کز خودی کلی فناییم خدا را بین عیان در صورت ما که ما قایم بهستی خداییم جهان از پرتو ما گشت روشن که...
غرق بحر وحدتیم من من نیم گوهر بی قیمتم من من نیم من ز جان فانی بجانان یافتم من به اوج رفعتم من من نیم عاشقم معشوقم و عشقم چه ام مست جام حیرتم من من نیم من ندانم من منم یا من ویم در...
گه مست و بیخبر ز می صاف وحدتیم گه درد نوش خانه خمار کثرتیم در پرتو جمال جهان سوز روی دوست شیدا و والهیم و همه مست حیرتیم ما با وجود دولت عرفان و گنج فقر از ملک کیقباد و فریدون فراغ...
ما در دو جهان غیر تو دیار ندیدیم در صورت اغیار بجز یار ندیدیم در مسجد و میخانه و در دیر و صوامع بیرون ز تو مطلوب و طلبکار ندیدیم از حسن تو هرکس خبری داد ولیکن ازکنه جمال تو خبردار ...
ما جمله جهان مصحف رخسار تو دیدیم برهر ورقی آیت انوار تو دیدیم در میکده و دیر و کلیسا مغ و ترسا مشتاق تو و طالب دیدار تو دیدیم گر کافر بی دین و گر مؤمن دین دار ما جمله مطیع تو و درک...
من درون درد درمان یافتم در حجاب کفر ایمان یافتم سالها رفتم براه جست و جو تا فراق و وصل یکسان یافتم در نقاب جمله ذرات کون حسن او پیدا و پنهان یافتم آنکه بیرون از دل و جان جستمش عاقب...
زنگ دویی ز آینه دل زدوده ایم تا حسن جان فزای تو با تو نموده ایم همچو کلیم تا که به طور دل آمدیم انی اناالله از همه عالم شنوده ایم در گلشن وصال چو شاهان به عیش و ناز دایم حریف شاهد ...
ای جمال جان فزایت وایه جان و دلم مهر رخسار تو کرده خانه در آب و گلم دعوی عقل و قرار ما هم از دیوانگیست ورنه با سودای عشق او که گوید عاقلم کشته شمشیر هجرانست جان بیدلان من به تیغ وص...
دادیم دل بدست غم عشق آن صنم گو دل نگاه دار و مکن بیش ازین ستم بگذر زفکر عالم و با یاد دوست باش چون یارمونست بود از بیش و کم چه غم با درد و سوز عشق بساز ای دل حزین گر زانکه میکنی بج...
باز از سودای زلفش بی سرو سامان شدم در شعاع حسن او شیدایی و حیران شدم تا که خورشید جمال نوربخش او بتافت ظلمت ما نور گشت و همچو مه تابان شدم چون بدیدم از همه ذرات مهر روی دوست عارف ا...
ای روی چو خورشیدت تابان ز همه اشیا ز آیینه هر ذره حسن رخ تو پیدا از پرتو روی تو پیداست همه عالم وز مهر جمال تو ذرات جهان شیدا در آینه رویت شد جمله جهان ظاهر هم مظهر حسن تست گر صورت...
دادم دل خود به عشق یاری که مپرس کردم هوس وصل نگاری که مپرس تا دل به بلای غم گرفتار آمد دارم ز جفاش روزگاری که مپرس
عمری بامید آنکه رویت بینم یا بو که گلی ز باغ وصلت چینم از کعبه بجستم و ندیدم این دم ترسایی و بت پرستیت آیینم
ای عاشقان ای عاشقان من عاشق دیوانه ام در عشق و در شوریدگی در کاینات افسانه ام از ساغر و پیمان مگو امروز با ما کز ازل مست شراب عشق او بی ساغر و پیمانه ام مست شراب وصل او دیدیم ذرات ...
رندیم و ملامتی و بدنام قلاش و حریف ساغر و جام بد مست و قمار باز و بی باک معشوق پرست و باده آشام او باشم و عاشق و نظرباز آزاده ز قید ننگ و ز نام با شاهد و می حریف و همدم با چنگ و چغ...
ما اختیار خویش به دست تو داده ایم امر ترا مطیع و به جان ایستاده ایم تا روی جان فروز تو بینیم هر نفس چون خاک ره ذلیل و به کویت فتاده ایم از هست و نیست پاک بشستیم دست خویش وآنگه قدم ...
از عشق تو مامعتکف کوی نیازیم وز آتش سودای تو در سوز و گدازیم در گوشه محراب خم ابروی جانان پیوسته با خلاص به اوراد و نمازیم محروم نیم از حرم وصل تو یکدم از روز ازل با تو چو ما محرم ...
ما عاشق دیوانه و سرمست لقاییم نه زاهد سالوسی و نه شیخ مراییم نه عاقل و هشیار نه دیوانه و مستیم حیران جمال رخ بیچون و چراییم مست می وصلیم و نه مخمور فراقیم در تابش حسن رخ او محو فنا...
حان الرحیل مابر دلدار میرویم لاخوف گو بعشق چو همراه می شویم هرگز نظر بدنیی و عقبی نیفکنیم ترک همه گرفته پی یار می رویم ما طالبیم و در پی مطلوب روز و شب دایم چو سایه از پی آن نور می...
ما بر امید وصل تو خلوت نشین شدیم عنقا صفت ز شوق تو عزلت گزین شدیم در کنج خلوتی که کسی نیست محرمم دایم بیاد روی تو ما همنشین شدیم تا در میان بعشق تو زنار بسته ایم فارغ ز قید و مذهب ...
حالیا در بزم وصل دوست جامی می زنم با می و معشوق لاف نیکنامی می زنم تا به ملک وصل جانان راه یابد جان ما بی سر و سامان به راه عشق گامی می زنم چون به کوی زهد کاری برنیامد زاهدا حالیا ...
ما دین و دل فدای غم یار کرده ایم جان را بعشق آن صنم ایثار کرده ایم ما ترک لذت دو جهانی بعشق دل بربوی وصل آن بت عیار کرده ایم انکار عاشقی برما کفر و کافریست تا ما بدین عشق تو اقرار ...
روی تو به نقشهای محکم بنمود جمال خود بعالم آخر بکمال حسن خود را آورد عیان به نقش آدم هرلحظه بجلوه نماید حسن رخ تو بچشم محرم حسن تو گرفت جمله آفاق شد ملک جهان ترا مسلم خورشید رخت چو...