بخش ۴۷ - آمدم ذوالجناح به قتلگاه
به هر سو دمان همچو باد دمان به بوی سلیمان آخر زمان پی جستجوی خداوند خویش گرفته ره قتلگه را به پیش تن کشته گان را همی کرد بوی روان کرده برره زچشمان دو جوی همی برزد از پرده ی دل خروش...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به هر سو دمان همچو باد دمان به بوی سلیمان آخر زمان پی جستجوی خداوند خویش گرفته ره قتلگه را به پیش تن کشته گان را همی کرد بوی روان کرده برره زچشمان دو جوی همی برزد از پرده ی دل خروش...
دمان زان سپس سبط خیرالانام بیامد به بالین فرخ غلام تن پاک او از زمین برگرفت ابر پیش زین تکاور گرفت چو لختی بدین گونه پیمود راه که او را برد نیمه جان نزد شاه چمان چرمه ی او زره باز ...
برفت و بیامد فرستاده زود بدو برشمرد آنچه بگذشته بود زکردار مردان مذحج نژاد هم ازکار فرمانده ی بد نهاد چو آن داوری مسلم سرفراز شنید ازفرستاده ی خویش باز چنین داد یاران خود را پیام ک...
کشان روزبانان به زنجیر در کشیدند ده تن بر نامور که برشه سمند ستم تاختند به تن خرد ستخوان او ساختند مر آن ده بدند از نژاد حرام تبه رایشان باب و بدکاره مام چو مختارشان کرده بشنید چیس...
سمندی بدیدند بی شهسوار خروشان و گریان چو ابر بهار زناوک برآورده چو مرغ پر زخون کرده برگستوانی به بر تن پیلوارش شده رنگ رنگ چو پر تذروان و چرم پلنگ بریده ستام و گسسته لگام بیامد باس...
هماورد جست از سپاه گران نیامد به رزمش کس از کافران به لشگر سپهدار دشنام داد بسی بر به بیغارشان کرد یاد نپذرفت ازو کس که آید به جنگ نهفتند مر نام را زیر ننگ یکی بد کنش پیش بنهاد گام...
چو شد تیغ خورشید زرین حسام نهان درنیام شبه گون شام جهان یلی آسمان وفا پسر عم فرخنده ی مصطفی ص زمانی به هر سو همی بنگریست ز تنهایی خویش لختی گریست همی گفت با خود که گشت ای دریغ نهان...
کشیدند زان پس دو مرد لعین به دربار سالار نصرت قرین که شد عبد رحمن سلیل عقیل به شمشیر آن نابکاران قتیل به فرمان میر آتش افروختند تن دوزخی را در آن سوختند یکی زشت مرد از نژاد حرام که...
سپس روی و مو پر زگرد سپاه درآن پهنه آمد به نزدیک شاه زهر رخنه ی جوشنش خون روان سراپاش چون شاخه ی ارغوان فرود آمد از کوهه ای رهسپر به پوزش برشه فرو برد سر بگفت ای خداوند بالا وپست ز...
مرآن نیک زن را یکی پور بود که جانش بر دیو مزدور بود بلالش بدی نام اما بلال زهم نامی اش درجنان پر ملال برمادر آمد شبانگاه و گفت که رازت ز فرزند نتوان نهفت درین شب تو داری زشب های پی...
سنان را که زی بصره بودی روان گرفتند در قادسیه گوان ببستند در آهنین بند سخت کشان نزد مختار پیروز بخت امیر سرانداز دشمن شکار چو دید آن سرو پیکر نابکار لب خود به دندان بخایید نرم سترد...
پدر کشته دخت رسول انام سکینه شکیب روان امام به عناب نسرین که بی آب خست بیافکند بر گردن باره دست بگفتا که ای اسب فرخنده شاه تو آن دم که رفتی سوی رزمگاه نبودت چنین ساز یاقوتگون نبودت...
بیاراست فرزند پاک بتول سروبربه دستار و رخت رسول نشست از بر اسب فرخ نیا چو دادار بر کرسی کبریا برافکند اسب نبی زی سپاه درآمد به میدان آوردگاه چو او را بدیدند اهل عراق نبی ع بود گفتی...
کنون مدحت آرم به دستور اوی وزان همسر و یازده پور اوی اگر پاکدخت پیمبر نبود علی را در آفاق همسر نبود چنین زن تنی همترازوی او نشد آفریده مگر شوی او زحوا و آدم جهان آفرین یکی مرد و زن...
به هر نامه اندر که دیدم چنین خبر داده او را بزرگان دین که مختار از مام فرخ نژاد به سال نخستین هجرت بزاد چو ده ساله گشت او رسول خدای بیفراشت خرگه به مینو سرای پدرش آن یل نامبردار بو...
یکایک به اندوه بشمردشان همی بر زبان نام ها بردشان نخستین بگفت ای گزین پور عم یل دشمن انداز و شیر دژم سرافراز مردا سرا مسلما نبرده سوار بنی هاشما کجایی که بینی مرا بی سپاه به گرد ان...
چو این دید خورشید چرخ یلی ابوالفضل دریای خشم علیع علم رابه دست علی پور شاه سپرد وبرون تاخت زی رزمگاه به همره برادرش عون و علی دو شیر دژ آگاه غاب یلی به لشگر زدوده پرند آختند بسی سر...
از آن تنگ کاشانه بر پای خاست وزان نیک زن جوشن رزم خواست سبک زن بر مرد با دارو برد برفت و بیاورد ساز نبرد دلاور دل از جان روشن گرفت وزان پس گریبان جوشن گرفت بدو گفت کای آهنین جوشنا ...
نگه چون سوی خوب دیدار او فکندم گرستم زتیمار او به پوزش ببوسیدمش پا و دست مرا دید چون آن شه حق پرست بفرمود ای پیرو یکدله بگو گر خبر داری از حرمله به جای است آن بد گهر زنده جان و یا ...
سر بانوان بهشت برین مهین پرده گی دخت ضرغام دین گرفتش روان کرده از دیده آب به دستی عنان و به دستی رکاب همی زار گفت ای سمند نبی سرافراز اسب شه یثربی ایا باد پیمای بیدای عشق ایا رفرف ...
چو قاسم پسرزاده ی مرتضی ع روان تن شاه دین مجتبی ع قسیم جهیم و جنان را پسر از آن قاسمش نام کرده پدر یکی ماهرو نورس دل دونیم ز دریای توحید در یتیم پدر گر نبودش ولی آن پسر پدر بود بر ...
بگویم کنون کان بد اختر سپاه چه کردند چون کشته گردید شاه نخستین تنی چند شیطانپرست به تاراج رختش گشودند دست زدرع و ز خفتان و پیراهنش نهشتند یکباره اندر تنش به جز ذوالفقارش یکی تیغ بو...
برآهیخت برنده تیغ ازنیام چو تندر خروشید و برگفت نام که مسلم منم مرگ هر بد گهر علی ولی را برادر پسر نبی و دوده و هاشمی گوهرم خدا را یکی تیغ پر جوهرم منم ناوک شست پروردگار رها گشته ا...
که بد آن بد اختر هم از دشمنان بدندی به فرمانش سنگ افکنان نمودندی آن فرقه ی تیره بخت به دارای دین سنگباران سخت شبانگاه خیره دل و تیره رای بدی عمرو خفته به بام سرای در آن شب غلامان م...