بخش ۵۸ - به درک فرستادن ابراهیم، ابن زیاد را
که با تیغ کین روی کرده دژم همی مرد و مرکب فکندی به هم دلیرانه در پهنه جستی نبرد به زیرش یکی اسب گیتی نورد مر آن باره با گوهر آگین ستام سبک پوی و زرینه زین و لگام چو دیدش براهیم نشن...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
که با تیغ کین روی کرده دژم همی مرد و مرکب فکندی به هم دلیرانه در پهنه جستی نبرد به زیرش یکی اسب گیتی نورد مر آن باره با گوهر آگین ستام سبک پوی و زرینه زین و لگام چو دیدش براهیم نشن...
از آن پس که شد کشته آن شاه فرد بد اندیش با وی بکرد آنچه کرد بشد دشمن از نزد او برکنار بماند اندر آن دشت تنها و زار به پرواز برخاست مرغی سپید بیامد همی تا بر شه رسید به چشم آمدش گلش...
بکندش یکی چاه در رهگذر به سر برش گسترد خاشاک و خار سپهبد ندانسته بسپرد راه بیفتاد چون ماه کنعان به چاه سپه گرد آن چاه خرد و بزرگ گرفتند مانند درنده گرگ زچه بر کشیدند جنگی برش ببستن...
همی گفت کز زاده ی بوتراب مرا خانه ی دودمان شد خراب چو کوهی ز آهن بر آمد به زین هیون تاخت در دشت کین خشمگین به آیینه ی روی فرزند شاه چو شد روبرو گفت آن کینه خواه که ای هاشمی کودک نا...
یکی بد یهودی به یثرب دیار یکی دختر بود بیمار و زار ز پیسی سراپاش رنجور بود همش هر دو بینندگان کور بود زشهرش کسان کرده بودند دور درآن باغ بد جای آن دخت کور پدر بود و بس یار و غمپرور...
چو زان کار شد اسپری چند گاه بفرمود مختار کشور پناه سر پور مرجانه و خواسته همان زیور و گنج آراسته بزرگان کوفه به بطحا برند به فرزند شیر خدا بسپرند یکی نامه بنگاشت آن کامیاب به سوی م...
بزد بوسه داماد بردست شاه به زاری سوی خیمه پیمود راه درخشنده خورشید گیتی فروز به پرده سرا نارسیده هنوز از آن بر کشیده سرادق به گوش رسیدش ز غمدیده مادر خروش که میگفت ای سرو باغ حسن س...
کشان روزبانان به بند اندرش بردند زی مرد بد گوهرش سپهبد ازآن کافر زشت نام بتابید روی و نکردش سلام یکی زان میان بر به مسلم بگفت که ای گشته با بند و زنجیر جفت چرا بر به سالار فرخنده ن...
ره آتش تیز بگرفت پیش سزا دید از زشت کردار خویش بدید ازخدا کیفر کار زشت به داس عقوبت درود آنچه کشت از این مژده مختار شد شادمان زبطحا سوی کوفه آمد دمان به دست اندرش حکم دارای دین پنا...
یکی راز گویم بری از دروغ پذیرد ورا هر که دارد فروغ چو بگذشت بر سر مرا سال سی فراز آمدم رنج و انده بسی شدم از سم رخش غم پایمال گرفتار و پا بست اهل و عیال به دهر از درم بود دستم تهی ...
پناه جهان سیدالساجدین امام چهارم شهنشاه دین برون آمد از خیمه چون مه ز میغ به دستی عصا و به دستیش تیغ ز بیماری افتان و خیزان همی به درد پدر اشکریزان همی نوان می خرامید لبیک گوی زبان...
چو لختی به ایشان چنین راز راند عمر زاده ی سعد را پیش خواند نپذرفت بدخواه فرمان شاه بگفتند با او سران سپاه برو تا ببینم بر چیست کار چه خواهد زتو شاه بثرب دیار به ناچار دژخیم بد خو ع...
چو بشنید آوای او دخت شاه که بد فاطمه نام آن بی پناه تن نازکش زار و رنجور بود غمین بود کز باب خود دور بود همه روزه اش دیده بر راه بود شبان پیشه اش ناله و آه بود اگر یک زمان خویش را ...
بدو گفت کاین هاشمی را ببر به بام و ز پیکرش برگیر سر به خون پدر خون بریز ازتنش بیفکن پس ازبام در برزنش پدر کشته دست دلاور گرفت به بام آمد و تیغ کین برگرفت همی خواست برگیردش سرزتن بل...
دو زلف ازکمندش دلاویزتر خود از تیغ برنده خون ریزتر جمال رسول ازرخش رونمای به خفتانش در جان شیر خدای نمی داشتی باره را گر عنان بجستی ز ترک سر دشمنان چنان سود بر دسته ی تیغ دست چنان ...
به ایوان چو خور بود پرتو فکن چو انجم به گرد اندرش انجمن زخالیگران خواست خوان و خورش که با یاوران تن دهد پرورش به فرمان آن شاه خالیگران نهادند خوان از کران تا کران زیثرب به ناگاه بر...
پذیره شتابید داماد را ببینید این سرو آزاد را نگارین رخ آوردمش زی عروس بگویید پیش آیدش بافسوس فشاند گلاب از سرشکش به روی برد گردش از سنبل مشگبوی تن خرد او بهر شوی جوان چو آب بقا در ...
برآرید از تن لباس سیاه از آنرو که شد کشته بدخواه شاه زنان گیسوان را به مشک و گلاب بشویند و بندند برکف خضاب بپوشند مردان همه رخت نو که شد کشته ی عمر دشمن درو به هاشم نژادان فرخنده ف...
چو از غارت خیمه های حرم بپرداخت سالار اهل ستم تن آسان بیامد به خرگاه خویش نشست و سران را نشانید پیش دل آسوده از کار ناورد و جنگ بشستند از خاک و خون تیغ و چنگ وزان سوی آل رسول امین ...
بزد بانگ سالار کوفی دیار به دژخیم بد گوهر نابکار که رو کارهانی بپرداز نیز درآور ز پایش به شمشیر تیز به فرمان او بر به آسانیا روان گشت دژخیم زی هانیا بیاورد پیر نوان رابه بند به جای...
که از رفتنش عرش شد پر خروش دل قدسیان اندر آمد به جوش غمین گشت شاه رسل در بهشت برون شد از آن پای برخاک هشت بیفتاد دست ولایت زکار بشد پنجه از ساعت کردگار ندانم چسان می سرایم منش که د...
که شهزاده ی راد و هشیار بود به دین و به دانش پدر وار بود ده وشش گذشته بدو سالیان پی خدمت عم کمر بر میان پس از مرگ قاسم به نزدیک شاه بیامد بگفت ای شه دین پناه مراهم بده رخصت کار زار...
بده ساقی آن آب یاقوتگون که دل را دهد مشق عشق و جنون مغنی بزن چنگ بر چنگ غم که یاران گذشتند و ما نیز هم صلایی به مستان میخانه زن ره عشق یاران دیوانه زن خراباتیان را بگو با خروش که ج...
به درگاه فرمانده ی کوفه برد بدان نابکار بد اختر سپرد مرآن هم فرستاد نزد یزید گرامی سر هر دو فرخ شهید یکی نامه بنوشت زی شاه شام که این نغز خدمت به من شد تمام چنین شاه شامش به پاسخ ن...