بخش ۷۵ - رفتن ح عباس به فرمان امام علیه السلام
به بدرود آل رسول امین روان شد چو جان ازبرشاه دین ستمدیده گان را چو بدرود کرد پی آب رو جانب رود کرد چو آمد به نزدیک رود روان سپه دیدآنجا کران تا کران بیاستاد لختی به میدان کین نگه ک...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به بدرود آل رسول امین روان شد چو جان ازبرشاه دین ستمدیده گان را چو بدرود کرد پی آب رو جانب رود کرد چو آمد به نزدیک رود روان سپه دیدآنجا کران تا کران بیاستاد لختی به میدان کین نگه ک...
ز پای اندر افتاد سرو جوان شدش برزمین ازگلو خون روان بدو دیده ی عرش بگریست زار شد ازماتم او نبی ص سوگوار برادر بدو مویه اندرگرفت سر بی تنش راز خون برگرفت به لعل لبش سود یاقوت ناب ز ...
سبک تاخت زی پور مرجانه شاد به نستوده کار خودش مژده داد ازآن مژده بیدادگر شاد شد زبند غمانش دل آزاد شد بپرسید از وی که ای خوش خبر کجا یافتی این دو تن بی پدر بگفتا که در خانه ی خویشت...
تو سیرآب و نوباوه ی مصطفی ص چنین تشنه این نیست رسم وفا ننوشیده قطره از آب سرد شکیبش سر چرخ را خیره کرد به رود روان با دلی پر ز تاب فرو ریخت ازدست و از دیده آب چو از دست او آب را بر...
پی خود ستایی زبان برگشود دو بیتی به تازی زبان بر سرود که از تیغ ما کشته شد بوتراب سر زاده گانش در آمد به خواب ببستیم چون مردم ترک و زنج زنان و را دست دادیم رنج خروشید بانو به وی گف...
بمویید یک لخت و آنگاه گفت که ای کوفیان مرگتان باد جفت حسین علی ع رانمودید خوار خود و یاورانش بکشتید زار بریدید سراز تنش تشنه کام به غارت ببردید مالش تمام نمودید اهل حریمش اسیر همان...
خروشید و با مردم خویش گفت که هان ای سواران با یال وسفت مراین نامور پور شیر خداست به میدان کین همچو ابر بلاست ندارد به دل هیچ بیم این جناب زکهسار آتش ز دریای آب روان خداوند تیغ دوسر...
ببر این جفا جوی راسوت دشت بدانجا که این هر دوتن کشته گشت سرشوم اورا ز ناپاک تن جدا کن بیاور به نزدیک من ودیگر سر کودکان را ببر بدانجا کشان حارث افکند بر بپیوند با پیکر پاکشان نهان ...
که هان ای گروه ستمگر خموش یکی سوی من باز دارید گوش بشد بسته دم ها ز فرمان اوی فتادند یکسر از آن های و هوی شهنشاه دین خطبه ای خواند نغز ز توحید یزدان سخن راند نغز به پیغمبر پاک گفتا...
تو ای قید هستی چه بندی مرا که رنج دل مستمندی مرا رها گر ز بند تو گردیدمی به جز نیستی هیچ نگزیدمی چه ستواری ای دل گسل بند من تورا بگسلاند خداوند من که از تست هر بد که آید مرا ز بود ...
بر آن لشکر کشن شد حمله ور کس از آفرینش نکرد آن هنر شگفتی چنین کاردست خداست ندارد بلی دست حق چپ وراست علی دست حق اوست دست علی دوبینی در اینجا بود احولی به یکدست فرزند ضرغام دین همی ...
برادر برادرت را بازیاب دم واپسینش به بالین شتاب شه دین برآورد ازدل خروش چو آوای عباسش آمد به گوش به میدان کین راند توسن به خشم به رخ ها روان خود دل از دو چشم خروشان بزد خویش رابر س...
به ناگه برآمد زکوفه خروش نوای دف و چنگم آمد به گوش ز بانگ نی و کوس و مرد و سمند تو گفتی بتوفید چرخ بلند پرستنده زان پور ابن زیاد بدانجا ستاده دهلی پرعناد بپرسیدمش کاین هیاهوی چیست ...
کنون راز بشنو ز شاه امم که چون کرد قصد عراق از حرم گذشته بد از ماه شعبان سه روز که شد روی شه مرز بطحا فروز درآن جایگه بود ماهی چهار همی بد پرستشگر کردگار ازآن پس که ذیحجه آمد فراز ...
چو گفت این درفش دلیری فراخت بزد اسب و زی لشگر شاه تاخت پیاده شد و ریخت ازدیده آب به گوهر بیامود شه را رکاب بدو گفت کای عرش فرشت رهت ایا شیر گردون سگ درگهت یکی بنده از خواجه بگریخته...
بدو باز گفتند فرمان شاه شکفته رخ آمد یل رزمخواه یکی انجمن چون یکی بوستان به کاخش بیاراست از دوستان سلام شه دین بدیشان رساند همه آنچه فرموده بد باز راند پذیرایی فرمان شدند آن سران ب...
بفرمود با زینب ع غمزده که ای خواهر زار ماتمزده برون آر آن گل عذار مرا همان کودک شیرخوار مرا که شش مه به سر برده از زنده گی بود چون ستاره به رخشنده گی که بینم دمی نازنین رود را به ر...
الا ای خردمن بیدار هوش بدین نغز گفتار من دار گوش زهرچ آفرید ایزد بی نیاز به نطق آمیزاده دید امتیاز خدایش بلند از سخن پایه داد که تاج کرامت به سر برنهاد سخن بهتر از هر چه آن بهتر اس...
همان شب که اندر سحرگاه آن بسیج سفر کرد شاه جهان شتابان بیامد به نزدیک شاه محمد برادرش با اشک و آه بدو گفت کای برخلایق امام شناسی تو خود کوفیان راتمام تو دیدی چه کردند با مرتضی ع چس...
نشست از بر تخت آن زشت کیش سران را زهر دوده بنشاند پیش ز هر دسته ای نیز قومی فزون ستاده به پا از درون و برون سرشاه را دریکی طشت زر نهادند در پیش آن بد گهر چو آن انجمن گشت زانگونه را...
بگفتا که ای شاه یزدانشناس به پروردگار جهان مرسپاس که دادم به راهت سرو جان پاک نبردم من این آرزو را به خاک دم آخرینم رسیدی به سر تن از بوی تو یافت جانی دگر کنون گر رسد مرگ من باک نی...
چه دندان و لب آنکه خیرالبشر بدان بوسه می داد شام و سحر چه لب ها که بوسید روح الامین ز روی نیازش به عرش برین یکی پیر بود اندر آن انجمن ز یاران پیغمبر موتمن که او بود زید ابن ارقم به...
چو از دامگاه بلا رسته شد به جانان همی جانش پیوسته شد نبی در جنانش به بر بر کشید زدست پدر آب کوثر چشید درودش زحق بر تن و جان پاک بدان تربت و قبه ی تابناک نگیرد پس از زاده ی بوتراب ن...
سحر چون بدین بختی گرم ساز درخشنده خورشد عماری طراز به فرمان شاهنشه رهنمون نهادند هودج به پشت هیون چو از ساربانان حدی گشت راست محمد سراسیمه ازجای خاست بزد دست و جامه به تن بر درید خ...