بخش ۲۵ - آمدن زنان بنی هاشم
که ناگه رسیدند زار و نوان برشاه دین هاشمی بانوان همه مویه ساز و همه موی کن همه دست غم برسر و سینه زن شه آن بانوان را چو آنگونه دید همان آه و فغان ایشان شنید بفرمود کای داغدیده زنان...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
که ناگه رسیدند زار و نوان برشاه دین هاشمی بانوان همه مویه ساز و همه موی کن همه دست غم برسر و سینه زن شه آن بانوان را چو آنگونه دید همان آه و فغان ایشان شنید بفرمود کای داغدیده زنان...
دویدند یکسر برون با شتاب گرفتند شه را عنان و رکاب زهر سو به دامانش آویختند سرشک از جهان بین فرو ریختند بگفتند شاها سرا سرورا پناه زنی چند غم پرورا به ما بین که جز تو نداریم کس بلا ...
به بست ازپی جنگ با کوفیان هلال ابن نافع- کمر بر میان هلالی به سیمای بدر تمام نزاده چو او پوری از هیچ مام هلالی نه خورشید رخشنده ای به آوردگه شیر درنده ای به مردانگی آن یل پاکرای بد...
هم از مرگ عامر که بدخال او به تیغ براهیم ناوردجو رخ ازکین مختار چوند سندروس همی زد بهم دست و گفت ای فسوس وزان پس به برخواند آن پرفساد پی چاره جویی عبید زیاد بدو گفت با لشگری بیشمار...
بزرگان لشگر یکی انجمن نمودند و گفتند زینسان سخن که ما را دگر جای پیکار نیست سپاه اندک است و سپهدار نیست همان به که گیرم زی کوفه راه که لشگر نگردد زدشمن تباه برآن گفته یکسر نهادند ر...
بیامد به بالین او کرد جای به زانو گرفت آن سر عرش سای ز بیننده مانند بارنده میغ ببارید اشک و بگفت ای دریغ که از تیشه ی کین و بیداد مرگ نهال علی ع گشت بی بار و برگ یکی پور مانده مرا ...
پس آنگه یکی مازنی مرد راد که یحیی بدی نام آن پاکزاد بدی نام فرخنده بابش سلیم کزو تازیان را به دل بود بیم به میدان شد و جنگ راسازکرد بسی ریخت خون در زمین نبرد بر او چیره گشتند انجام...
فراز زمین ها همه گشت پست به فرمان آن داور حقپرست سپس وادی کربلا شد بلند بدیدش عیان بانوی مستمند زمینی به چشم آمدش پر بلا به خاک اندرش خون اهل ولا زهر دشت دشتش غم انگیزتر زهر خاک خا...
بیامد در آن لحظه با اشک وآه نوان شهربانو به نزدیک شاه بیازید بر دامن شاه چنگ ز خون مژه خاک را کرده رنگ همی گفت زار ای پناه زمن مه چرخ دین پادشاه زمن پس از تو مرا کیست فریاد رس عزیز...
چو شمر این چنین دیدکان صفدران ندارند باک از سپاه گران به کوفی سپه گفت کاین رای نیست شمارا به پیکارشان پای نیست چنین گر یکایک نبرد آورند سرما همه زیر گرد آورند همه همعنان بر به یارا...
بسی داستان ها زمختار راد زدند و زفرجام کردند یاد بگفتند کاین مرد شد چیردست بیفکند در چند لشگر شکست همی روز تا روز ستوارتر شود کار او بر فرازیش فر اگر چند با ما نکرده است بد یکی خوا...
شنیدم سربانوان بهشت بهین دخت زهرای مینو سرشت شبی رفت افسرده و دل دژم به بدرود مادر چمان ازحرم چو برتربت پاک زهرا چمید خروشید ازدل چو آنجا رسید همی ریخت مویان به زیر نقاب به گلبرگ ر...
زهیرابن قین آن سوار نبرد بیامد برشاه رخ پر زگرد رکاب سمندش ببوسید و گفت که ای آشکارا بتو هر نهفت چه باشیم و چندان درنگ آوریم همان به که کوشیم و جنگ آوریم دمی با سپه ترکتازی کنیم سپ...
نشست از بر باره ی تیز گرد دگر باره آهنگ پیگار کرد بزد نعره چون حیدر پرشکوه مبارز طلب کرد از آن گروه به رزمش نیامد کسی زان سپاه که پر بیم بودند از تیغ شاه روان نبی ص داور اولیا خداو...
چو روز دگر بر هیون سپهر درخشنده هودج بیاراست مهر خداوند دین داور حق پرست زخلوتگه آمد به جای نشست به بر خواند فرخنده عباس را سپهدار دین زبده ی ناس را بدو گفتکای از پدر یادگار شتربان...
همه هر چه گفتی و دیدی ز پیش پدید آمد از فرقه ی زشت کیش چو دیدند تنها و بی یاورم جدا از سپهدار و از لشگرم سپه گرد کردند برکین من نجویند جز نقض آیین من پی دفع این قوم خودکامه را به ه...
چو آن خیره گی بر به یاران شاه پدید آمد از آن بد اختر سپاه یکی نامور بد قمامه به نام در آن دم بیامد به نزد امام بگفتا که ای شاه روشن روان نماز آور درگهت انس و جان رسیده است هنگام پی...
چو درویش از خویشتن رسته ای دل اندر ره نیستی بسته ای ز تاج تولا سرش تاجدار زهر ترک آن ترک جان آشکار زچهل تارش این نکته بودی عیان که اندر وفا سخت بسته میان همی گفت بر دوش او تخت پوست...
بدش یادگار آن خداوند دین یکی باره ازسید المرسلین جهان تنگ درپیش یک گام او براق شهادت زحق نام او یکی گوی زر قرص خور در دمش یکی نعل سیمین هلال ازسمش فتاده زیک سم آن تیز تک مه نو گه د...
چو نامه به دست سپهبد رسید ز غیرت روان درتنش بردمید بزد کوس و برشد به زین بی شکیب ندانست در ره فراز از نشیب سوی کوفه آمد دمان با سپاه وز آن سوی مختار ناورد خواه همه یاوران را برخویش...
بهین نقش کلک جهان آفرین پرستنده ی خاص جان آفرین به خلق اولین جلوه ی کردگار به دین آخرین آیت استوار شه ابطحی داور یثربی جهان را خدیو و خدا را نبی ملک لشگر و آسمان پیشگاه رسولی که پی...
شه اوصیا داور اولیا زرویش عیان فره ی کبریا صفات خدایی از او آشکار رخش مظهر جلوه ی کردگار کسی کاین خداوند دین را شناخت به خوبی جهان آفرین را شناخت زمهرش دل هر که بی نور شد بدو دیو ن...
سپیده چو زین چرخ پیروز گون عیان گشت خور چون یکی طشت خون ستاره چو خون ریخت از دیده چرخ جهان از همه خون فلک داد برخ ز نو دست صباغ این کهنه دن که او را بود پیشه دستان و فن در آن روز آ...
چو لشگرگه شاه اهل ولا تهی ماند در عرصه ی کربلا زخویشان ویاران آن شهریار نماند اندر آن رزمگه یک سوار بدانسان کزین پیش تر گفته گشت جهان نامه ی عمرشان درنوشت بماند اندر آن پهنه فرخنده...