غزل شمارهٔ ۱۳۹
باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست باز آمدم با چنگ و نی سرمست از جام الست باز آمدم طوفان کنم کونین را ویران کنم میخانه را عمران کنم سرمست از جام الست باز آمدم جولان کنم جولان د...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست باز آمدم با چنگ و نی سرمست از جام الست باز آمدم طوفان کنم کونین را ویران کنم میخانه را عمران کنم سرمست از جام الست باز آمدم جولان کنم جولان د...
اگر فضل خدای ما به جنبش جا دهد ما را به عشق او دهیم از جان و دل فردوس اعلی را به آب چشم و رنگ زرد و داع بندگی بر دل که در کار است ما را نیست حاجت حق تعالی را بود تأویل این مصراع حا...
زاهدا قدح بردار این چه غیرت خام است زهد خشک را بگذار رحمت خدا عامست خویش را چه میسوزی زهد را بر آتش ریز کیسها چه میدوزی نقدها ترا رامست ذوق می چه نشناسی شعله گر شوی خامی آنکه مست ج...
آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست ببهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست ما نداریم متاعی که بود در خور وصلت تو گران قیمتی و هر چه ترا هست گرانست با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو کانچه م...
عشق در راه طلب راهبر مردانست وقت مستی و طرب بال و پر مردانست سفر آن نیست که از مصر ببغداد روی رفتن از جان سوی جانان سفر مردانست ظفر آن نیست که در معرکه غالب گردی از سرخویش گذشتن ظف...
یار را روی دل بسوی منست منبع لطف رو بروی منست نظر لطف هر کجا فکند گوشه چشم او بسوی منست چشم او ساغر و نگاهش می لطف و قهرش می و سبوی منست در لبش آب و شیر و خمر و عسل آندهان اصل چارج...
هر چه در عالم بود او راست مغز و پوست مغز او معلای او صورت او پوست پوست صورت ار چه شد هویدا لیک سر تا پا قفاست معنی ارچه شد نهان لیکن سراسر روست روست معنی هر چیز تسبیح خدا و حمد او ...
در صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست نغز درین نه طبق نیست به جز عشق حق هر چه به جز عشق او نیست به جز پوست پوست قدسهی قامتان زان چمن آراست راست ...
نیست از ما غیر نامی اوست خود را دوست دوست نیست ما را مایی اگر مایی هست اوست اوست هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستی مغز او معلای او و صورت او پوست پوست صورت ار چه شد هویدا لیک س...
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست جان باستقبالش آمد آنکه جان ماوای اوست مژدگانی ده قدومش را که اینک میرسد آنکه جان مست شراب عشق روح افزای اوست اینک آمد تا که در جان و دل من جا کن...
ای که سرمیکشی زخدمت دوست چون کنی دعوی محبت دوست منفعل نیستی ازین دعوی شرم ناید ترا زطلعت دوست نبری امر دوست را فرمان دم زنی آنگه از مودت دوست دعوی دوستی کنی وانگاه نشوی تابع ارادت ...
زار و نزار و خسته ام و بی قرار دوست از من ای صبا ببر خبری تا دیار دوست گو یاد کن زحال جگر خستگان هجر آن شب که هست روز و شب اندر کنار دوست کی در خور غمست و فراق آن که سال ها بوده اس...
شود شود که شود چشم من مقام ترا شود شود که بینم صباح و شام ترا شود شود که شوم غرق بحر نور شهود بدیده تو به بینم مگر بکام ترا شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک بدرگه تو و خوانم علی الد...
نسرشته اند در گلم الا هوای دوست سرتا بپای من همه هست از برای دوست تن از برای آنکه کشم بار او بجان جان از برای آنکه فشانم بپای دوست دل از برای آنکه به بندم بعشق او سر از برای آنکه د...
سرکرده ایم پا بره جستجوی دوست کو رهبری که راه نماید بکوی دوست از بی نشان نشان ندهد غیر بی نشان خود بی نشان شویم پی جستجوی دوست با پای او مگر بسپاریم راه او ورنه بخویشتن نتوان شد بک...
حلقه آن در شدنم آرزوست بر در او سرزدنم آرزوست چند بهر یاد پریشان شوم خاک در او شدنم آرزوست خاک درش بوده سرم سالها باز هوای وطنم آرزوست تا که بجان خدمت جانان کنم دامن جان بر زدنم آر...
باده تلخ کهنم آرزوست ساقی سیمین ذقنم آرزوست زهد ریا عیش مرا تلخ کرد دلبر شیرین دهنم آرزوست صحبت زاهد همه خار غمست شاهد گل پیرهنم آرزوست خال معنبر برخی چون قمر زلف شکن در شکنم آرزوس...
یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست سر مستیی زمیکده جانم آرزوست پایی زدم بدنیی و پایی به آخرت نی این مرا فریبد و نه آنم آرزوست از هر دو کون بی خبر و مست بندگی آزادی ز مالک و رضوانم آرزو...
گو برو عقل از سرم در سر هوای یار هست گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست بر تنم سر سرنگون شو شور عشقش بجاست دیده ام گو غرق خون شو حسرت دیدار هست در کدوی سر شراب عشق و در دل مهر دوس...
بیا که از ازلم با تو آشنایی هست زعکس روی تو در دیده روشنایی هست بدل زچشم خرابت خرابی و مستی بجان زباده لعل تو جانفزایی هست زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد زلعل دلکشت اسباب دلگشایی ...
بهر گلی اگرم ناله و نوایی هست بجان تو اگرم جز تو مدعایی هست مگو مگو زکجا آمدی کجا رفتی ببین ببین که به جز سایه تو جایی هست مگو مگو بجهان آشنا کرا داری ببین ببین بجهان جز تو آشنایی ...
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست مرو مرو که ترا نیز مدعایی هست بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست ببار بر سر من گردگر بلایی هست بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن کشم کشم دگرت نیز اگر جفایی ه...
ما را با دوست آشناییست از دل روش روشناییست در صورت اگر چه بس حقیریم ما را بر دو کون پادشاهیست آنکس که ز شهر ماست داند کاین گوهر قیمتی کجاییست ما را نتوان خرید ارزان در صدف بلا بهای...
درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحرا که گل گل بشکفا دل گل خود روی این صحرا جهان معنیست ان ارض واسع کان شنیدستی بیا هجرت کن از اقلیم صورت سوی این صحرا معطر دارد از بوی گل قدسی جهانی...