غزل شمارهٔ ۱۸۲
چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت جنون عشق زدست دل اختیار گرفت قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل به بی قراری آخر دلم قرار گرفت سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من باختیار ندادم به اضطرار گرفت ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت جنون عشق زدست دل اختیار گرفت قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل به بی قراری آخر دلم قرار گرفت سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من باختیار ندادم به اضطرار گرفت ...
هر که در دوست زد دامن احسان گرفت و آنکه در دوستی مایة عرفان گرفت دوستی کردگار معرفت آرد بیار هر که از این تخم کشت حاصل از آن گرفت ار در احسان هر انک روی بمقصود کرد دید جمال خدا حسن...
بر سر راهش فتاده غرق اشکم دید و رفت زیر لب بر گریه خونین من خندید و رفت از دو عالم بود در دستم همین دین و دلی یک نظر در دیده کرد آن هر دو را دزدید و رفت گرچه دل از پا درآمد در ره ع...
دوش از من رمیده می رفت دامان ز کفم کشیده می رفت می رفت و مرا به حسرت از پی دریا دریا ز دیده می رفت می رفت به ناز و رفته رفته آرام دل رمیده می رفت می رفت و دل شکسته از پی نالان نالا...
از من و ما نمی توانم گفت صفت لا نمی توانم گفت شمه گر بگویم از اسما از مسمی نمی توانم گفت وصف آن بیجهت مپرس از من حرف بی جا نمیتوانم گفت گفتنی نیست وصف او نه همین من تنها نمی توانم ...
من کجا جان برم زدست غمت وه که با من چه میکند ستمت بغمت جان دهم که در محشر باشم از خیل گشتگان غمت چون شوم خاک در ره تو فتم تا قیامت سر من و قدمت غمزه ات گه ستم کند بر من داد من گاه ...
ز شور عشق مرا در سرست شور قیامت تو ای که عشق نداری برو به راه سلامت قیامتی است به هر گام راه عشق و بهشتی خنک کسی که قیامت بدید تا به قیامت کمان عشق حریفی کشد که باک ندارد شود اگر ه...
جمال تو عرصاتست و قامت تو قیامت بجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت وصال تست بهشت و فراق تست جهنم وصال تست غنیمت فراق تست غرامت وصال تست سعادت فراق تست شقاوت وصال تست سلامت فراق تست سآ...
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن این...
بالا بلایی قامت قیامت شمشاد را کو این قد و قامت در شام زلفت خورشید تابان پنهان در آن شب روز قیامت چوگان شد آن زلف بر خال یعنی بردی ز خوبان گوی کرامت زان غمزه گویم با چشم و ابرو سحر...
روم از هوش اگر بینم بکامت ندارم طاقت شرب مدامت خیالت کر بخاطر بگذرانم روم از خویشتن بیرون تمامت نمی یارم بنزدیک تو آمد که دورست از طریق احترامت نیم چون قابل بزم وصالت ببو خرسندم و ...
رفتار آشوب بالا قیامت رفتار سر کن بنما قیامت پیدا شدی شد خورشید پنهان پنهان شدی شد پیدا قیامت این رستخیزی کامروز ماراست پیشش چه سنجد فردا قیامت در هر بن مو صد شور و غوغا از پای تا ...
من نروم ز پیش تودست منست و دامنت نوش منست نیش تودست منست و دامنت خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن دست ندارم از تو من دست منست ودامنت چون شوم از تو من جدا دامن توکنم رها از بر تو...
جان ندارد جز تو کس یا مستغاث خسته را فریاد رس یا مستغاث خسته دل در غم تو بسته چند ناله چون جرس یا مستغاث هر دمم خاری زند در دل خسی بکسلم زین خار و خس یا مستغاث مرغ جان را بال همت ب...
شدیم بار کش ره زن هوا بعبث وفا بعهد نکردیم با خدا بعبث براه حق نزدیم از سر وفا قدمی بجد وجهد شدیم از پی هوا به عبث عنان خود بکف آرزوی دل دادیم تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث زبهر دنی...
دلی که عشق ندارد وجود اوست عبث چو پرتوی ندهد شمع دور اوست عبث وجود خلق برای پرستش حقست کسی که حق نپرستد وجود اوست عبث کسی که سود و زیانش نه در ره عشق است زیان اوست بسی سهل و سود او...
هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث به بزم نغمه سرایان چو کاسه طنبور سری که عشق ندارد سرود اوست عبث چو نیست روشنیی در دل آن گلست نه دل چو پرتوی ندهد ...
جز تنعم بغم یار عبث بود عبث هر چه کردیم جز این کار عبث بود عبث هر چه جز مصحف آن روی غلط بود غلط جز حدیث لب دلدار عبث بود عبث پی به منزلگه مقصود نبردیم آخر قطع این وادی خونخوار عبث ...
گذشت عمر تو امسال همچو پار عبث چرا چنین گذرانند روزگار عبث بسی نماند زعمر و بسی نماند زکار هزار حیف که بگذشت وقت کار عبث گمان مبر که ترا آفرید حق باطل گمان مدار که ترا ساخت کرد گار...
عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا میزند هر دم صلایی سارعوا نحواللقا بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکف هین بیایید اهل دل اینجاست اکسیر بقا یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیق یا عب...
از جمال مصطفی رویی بیاد آمد مرا وز دم و یس القرن بویی بیاد آمد مرا فکرتم در سر معراج نبی اوجی گرفت قرب حق سوی بی سویی بیاد آمد مرا درکنار بحرعلم ساقی کوثر شدم از بهشت معرفت جویی بی...
بمهر تو دادم دل و جان عبث بعشقت گرو کردم ایمان عبث زدین و دل من چه حاصل مرا گرفتی هم این را و هم آن عبث چه میخواهی از جانم ای بی وفا چه دای دلم را پریشان عبث دل اقلیم دین جلوه ات ت...
اگر از عشق حق بر سرنهی تاج ستانی زین جهان و زانجهان باج وگر سردر ره عشقش ببازی سوی بر تارک هر سروری تاج خدا از عشق کرد آغاز عالم نبی از عشق جست انجام معراج سکون از عشق دارد کوه و ص...
داغ دل عاشقان می نپذیرد علاج درد و غم جاودان می نپذیرد علاج آتش دل را کجا بحر کفایت کند سوز دل عاشقان می نپذیرد علاج هر که به اخلاص تر او خطرش بیشتر این خطر مخلصان می نپذیرد علاج ت...