شمارهٔ ۳
ای سخن پرور ز نظم خویشتن غافل مشو نیست فرزندی درین عالم ازین بهتر ترا گر بود در وی فسادی قابل اصلاح هست سر نمی پیچد ز حکمت هست فرمان بر ترا نیست آن خودکام فرزندی که هر ساعت دهد با ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ای سخن پرور ز نظم خویشتن غافل مشو نیست فرزندی درین عالم ازین بهتر ترا گر بود در وی فسادی قابل اصلاح هست سر نمی پیچد ز حکمت هست فرمان بر ترا نیست آن خودکام فرزندی که هر ساعت دهد با ...
گر اهل دلی بده رضایی بقضا از دایره رضا منه بیرون پا دریاب که دارد عدد لفظ رضا یمن و شرف هزار و یک نام خدا
نیست اهل درد را جز درگهت دارالشفا بی دوا دردی کزین درگه نمی یابد دوا بود بی دردی مرا مانع ز ذوق وصل او بنده دردم که شد سوی تو دردم رهنما نیست جز ما دردمندی کز تو درمانی نیافت غالبا...
یا من علت بتربته رتبه النجف تو در شاهواری و خاک نجف صدف بدرالدجا تویی ز طلوع و غروب تو بطحا گرفته نور نجف یافته شرف گر دید بهر خاطرت از دیده آفتاب وز صدق گشته تیر دعای ترا هدف قندی...
نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ما چون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما تا ز سوز سینه ما گشت پیکان تو آب شست گرد غیر را از صفحه ادراک ما عاشقی باید چو بت از سنگ و بی باک از جفا تا ک...
بر هر چه دل نهادم و گشتم اسیر آن چون اشتداد الفت من دید روزگار از من ربود و سوخت دلم را بداغ هجر گفت این سزای آنکه نهد دل بمستعار
دنیا نه مقام ذوق و عیش و طرب است عیش و طرب و ذوق درو بس عجب است هرگز نرسیدست بمطلوب کسی هرکس که دروست در مقام طلب است
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم کوه دردی با تن چون برگ کاهی می برم از سر کویت سفر نوعیست از دیوانگی این قدر من هم بکوی عقل راهی می برم از ملامت چون رهم کز ناله هرجا می روم ب...
می روم در سینه صد درد نهانی می برم کوه دردم از سر کویت گرانی می برم از درت صد داغ بر دل می کنم عزم سفر دسته گل زین ریاض کامرانی می برم می روم زین ملک اما بی متاعی نیستم بار صد غم م...
از آن رو با تو من آیینه را همتا نمی بینم که من هرگاه می بینم ترا خود را نمی بینم چو آیی سوی من در هستیم زآن آتشی ور نه چگونه درد دل گویم ترا تنها نمی بینم چو مژگان می زنم در هر دمی...
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم ور کنم با طعنه اهل ملامت چون کنم می کند رسوا مرا هر جا که باشم دود آه سخت دشوارست رفع این علامت چون کنم جز ملامت نیست رسم راه پیمایان عشق من درین ...
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم سویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم ناله ما را از سگان کوی او شرمنده داشت زین خجالت درد سر زان خاک در کم کرده ایم همعنان ماست غم تا رفته ایم از...
دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم او را بهر رنگی که هست آگه ز حال دل کنم خواهم ز خون من شود هر قطره جانی که من یک یک دم خون ریختن پامال آن قاتل کنم چون بهر صید آید برون خواهم شک...
بیاد قد تو بر سینه هر الف که بریدم خطی ز کلک عدم بر وجود خویش کشیدم بسینه بی تو بسی داغهای تازه نهادم شکوفه عجب از نوبهار عشق بچیدم وفا ز سرو قدی خواستم نگشت میسر زهی جفا که نشد با...
نیست در آیینه عکس آن صنم مریمی دارد مسیحی در شکم دولت پابوس او دستم نداد گرچه این حسرت قدم را کرد خم چون رخ و ابروی او کم دیده ایم چشمه خورشید و ماه نو بهم بود نقش قامتش بر سینه ام...
از او پرسید سر آن دهان را من نمی دانم خدا می داند این سر نهان را من نمی دانم به جان نظاره او می کنم از دیده مستغنی حیات من به درد اوست جان را من نمی دانم رقیب از مهربانی های آن بت ...
در دل زار غمی ز آن لب می گون دارم چه کنم آه چه سازم دل پرخون دارم بر من ای شمع مزن خنده که سرمایه عشق گر سرشکست و فغان من ز تو افزون دارم من اسیر غم دل ماندم و مجنون فرسود تاب من ب...
شد از شکوفه چمن را لطافتی حاصل نماند نامیه را از خزان گره در دل به روزگار خزان چشم زخم دهر رسید طلسم سلطنت زمهریر شد باطل نهفت از نظر دهر چهره اندوه صحیفه گل تر در میانه شد حایل فش...
گر سر کویت شود مدفن پس از مردن مرا کی عذاب قبر پیش آید دران مدفن مرا چند باشم در جدل با خود ز غم ساقی بیار شیشه می تا رهاند ساعتی از من مرا دوست چون می خواهدم رسوا ندارم چاره ای می...
دوش طفلی پری رخی دیدم گفتم ای شوخ شکرین گفتار تو چرا از کمال استغنا فارغی از مشقت همه حار پدر و مادرند در تک و دو تا ترا پرورند لیل و نهار گفت ما کاملان دورانیم ناقصانند این گروه ک...
آن ماه که نور چشم اهل نظر است هر لحظه بصورت دگر جلوه گر است مشکل که بیک حال بماند عاشق معشوق که هر زمان بشکلی دگر است
چو طفلان پیشه ای جز گریه در عالم نمی دانم نمی داند کسی درد مرا من هم نمی دانم به وحشت بس که معتادم ز خود هم کرده ام نفرت طریق الفت جنس بنی آدم نمی دانم غم دل با که گویم راز دل پیش ...
باز در دل ز غم عشق ملالی دارم چه دهم شرح چه گویم که چه حالی دارم فکرم اینست که یابم ز بلای تو نجات الله الله چه بلا فکر محالی دارم نشأه ساغر وساقی اثر قدرت کیست ز تو ای زاهد افسرده...
ز سیر سایه همراه تو ای مه رشک ها بردم برای دیدنت گر چشم هم می داشت می مردم مرا بر چشم پر خون جمع گشته نیست پیکانت در گنجینه لعلی ست با آهن برآوردم به کف در کوی تو می گشتم از من نقد...