شمارهٔ ۲۳۵
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد دل دیوانه ما جان به جوی نشمارد تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم دل شناسد که ازین بحر چه برمی دارد زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر من ندانم چه در...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد دل دیوانه ما جان به جوی نشمارد تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم دل شناسد که ازین بحر چه برمی دارد زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر من ندانم چه در...
دلم از جور تو بسیار شکایت دارد وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد مدتی بود که اندر هوست جان می داد وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد آرزوی تو که صد جان گرامی ارزد در زمین دل من تخم وفا ...
ز ذوق عالم عرفان کجا خبر دارد کسی که همت دونفکرمختصردارد کسی بوصف نکو راه یابد اندر دل اگر بحسن و لطافت رخ قمر دارد بگو بواعظ ما دین خود نگه می دار بشرط آنکه دلت زین متاع اگر دارد ...
دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد جانم از مسکن تن روی بجانان دارد بهمه حال ز جانان نشکیبد جانم جان زجان آمدو هم روی بدان جان دارد دل بیچاره خرابست که گفتند فلان روی چون ماه وسر زلف ...
نقاره سحری قصه ای نهان دارد ولی به خود نه حکایت نه داستان دارد ولی چو چوبک عشقش رسید یعنی قل به غلغل آید و صد شور و صد فغان دارد به هر اصول که گیرد نقاره از مضراب اصول را به همان و...
نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما را کزین درگاه می رانند دایم دربدر ما را ازین معنی چه دلشادم قرین دولت افتادم ازین معنی که شد همراه ماهی در سفر ما را برو ناصح مده پندم که با کس ن...
میرسید کزین آل عبا تی سعادت همیشه پاینده برد الاغ مرا بشهر تو دزد نیست پیدا نه مرده نه زنده
مستدعیم از حضرت سلطان قدم یک جرعه شراب را که سرتابقدم مستم کند آن چنان که آسوده شوم از قاعده وجود و از رسم عدم
آن خواجه سر بشر ندارد پیداست که رو بشر ندارد هر چندکه عالم و مطیعست در صنف غزا سپر ندارد نگذشت ز علم و زهد هرگز زیرا سر این سفر ندارد از شاخ شجر حدیث گوید اما خبر از ثمر ندارد در ب...
مرا سودای او دیوانه دارد خراب ومست آن جانانه دارد نمی دانم چه شانست این که دایم سواد زلف او در شانه دارد چنان مستان چشم خویشتن شد که او از خود بکس پروا ندارد فدای چشم مست پر خمارم ...
بپیش اهل سیادت سعادتی دارد دلی که از همه عالم فراغتی دارد سعادتی دگر اینست کز سلامت دل بدین عشق و مودت ارادتی دارد سعادتی که از این برترست و نیکوتر که با وقوف درین ره شهادتی دارد د...
دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد دیده از طلعت زیبای تو نوری دارد با خیال توچه گویمهمه شب تابسحر دل غمدیده درین وقت حضوری دارد عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باخت دل دیوانهکه از عشق غرو...
هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد دل ما در دو جهان بی تو فراغی دارد هیچ جانیست که بوی تو بدانجا نرسد بشنود نکهت آن هر که دماغی دارد این همه قصه احییت لکی اعراف چیست دوست از خلوت ج...
جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد وز عنایات تو دل پشت و پناهی دارد دل بکوی تور سیدست ولی می گذرد طاعتی کرد ولی عزم گناهی دارد جان میان بست یقین بادیه حیرت را مددی می طلبد روی براهی د...
جانم از دولت درد تو دوایی دارد دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت دوزخ آنجاست که رویی وریایی دارد عشق سلطان کریمست ولی مصلحتست بر دل خسته اگر جور و جفایی...
در ولای تو دلم حسن وفایی دارد روی زیبای تو هر لحظه صفایی دارد عشق مستستندانم که چه خواهد کردن غالبا نیت انگیز بلایی دارد دل بیچاره من بر سر کوی تو رسید من چه گویم که چه خوش آب و هو...
من رند خرابات مغانم چه توان کرد آشفته و رسوای جهانم چه توان کرد با یاد سر زلف چو زنجیر تو دایم در حلقه سودازدگانم چه توان کرد پیوسته مرا پیشه همینست که در عشق نعره زنم و جامه درانم...
تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد حق بفریاد دل خسته درویش رسد من ز بیگانه نترسمکه درین راه مرا هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد یارباین عشق بلاییستندانم چه بلاست هر چه پرهیز کنم تیر...
هر صبح دم پیغام خود گویم به زاری باد را تا عرض حال دل کند آن سرو حوری زاد را پیش درش افتاده ام بر خاک ره چون بندگان زین باب دیدم در شرف اسباب پیش افتاد را گر رفت اشکم در زمین از تر...
پیش از این گفته اند اهل خرد که بحکمت بدند آکنده جرم دزدان ز پاسبان طلبید گر شما طالبید و جوینده پادشه پاسبان درویشست خاصه این پادشاه فرخنده
گر کافر و مؤمنمکه بر دین توام گر نیک و بدم بنده مسکین توام گر اخلاصم خطبه تمکین توام ور فاتحه ام طفیل آمین توام
چو عکس مشرق صبح ازل هویدا شد جمال دوست ز ذرات کون پیدا شد همیشه خم شراب ازل مصفا بود ولی بجان و دل ما رسیداصفا شد در خزانه رحمت بقفل حکمت بود زمان دولت ما رسیددروا شد بجز در آینه ج...
تا به کی این دل من واله و شیدا باشد تا به کی در هوس عشق و تمنا باشد دل و جان رفت ز دستمچه کنمدرمان چیست مدد جان و دل از عز تعالا باشد آن زمانی که نقاب از رخ خود بگشاید در دل و دیده...
تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد در بیابان غمت بی سر و بی پا باشد در بیابان تمنای تو صد جان بجویست راه عشقست که بی میل و محابا باشد دل ما طالب حسنست چه شاید گفتن حسن عشقست که او ا...