شمارهٔ ۳۸۴
در کهن دیر زمان جمله فریبست و غرور وقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور صفت شیوه احببت شنید این دل مست علم عشق برافراخت بصحرای ظهور آن چنان مست خرابم بخرابات امروز که بهش باز نیایم بگ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
در کهن دیر زمان جمله فریبست و غرور وقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور صفت شیوه احببت شنید این دل مست علم عشق برافراخت بصحرای ظهور آن چنان مست خرابم بخرابات امروز که بهش باز نیایم بگ...
کار بی همکار سخت و راه بی همراه دور دست بی دینار عور و چشم بی دیدار کور هر کسی در قدر حال خود براهی می روند چشم وحدت در شهود و جان کثرت در غرور چشم جانت گر شود روشن ببینی در زمان ش...
امکان صبر نیست ز سر گیرم این نفیر دل رفت و صبر رفت خدایا تو دست گیر مطرب بیا و نغمه روحانیون بزن ساقی بیا ز خم صفا کاسه ای بگیر از خم بپرس قصه مستی که خم می دارد صد آفتاب دل افروز ...
چو نازنین جهانی بحسن خویش بناز که پیش ناز تو میرم بصد هزار نیاز دلم غریب هوای دیار تست بیا دمی بحال غریب دیار خود پرداز گرم بروضه صدر جنان برند چه سود که دل بجانب کوی تو می کند پرو...
ماییم و حضرت تو و صد سوز و صد نیاز ای عشق چاره ساز جگرسوز جان گداز تو در غنای مطلق و ما در فنای محض جانها در آرزوی تو ای عشق چاره ساز گفتم که سر ببازم بر آستان تو گفتا که هر چه باز...
با زلف و رخت مست مدامیم شب و روز ای ماه وفا پیشه و ای شاه دل افروز بی شاهد و شمعیم درین وادی ایمن شاهد بنما چهره و آن شمع بر افروز ما را ز ازل جام می عشق تو دادند از باده پارینه بد...
ای از جمال روی تو تابنده آفتاب وز آفتاب روی تو خورشید در حجاب اندر میان پرده عزت نشسته ای در آرزوی روی تو مردند شیخ و شاب تا در هوای عشق تو رقصان چو گرد شد مرغ دلم رمید ز سودای خاک...
تا یار مرا نمود ازصد جارو بر خاک درش نهاده ام صد جارو من خانه دل را زده ام صدجارو تا گشت مرا بیمن دولت جارو
فکر عقل از حد گذشت ای عشق آتش برفروز هر کجا یابی نشانی هستی ما را بسوز با وجود آنکه دریا جرعه جام منست بر لب دریای حیرت با لب خشکم هنوز با خیال زلف و رویت مست و حیران مانده ام هیچ ...
دلم در عشق ناپرواست امروز ز جانان در سرم سوداست امروز گدایان را ازین معنی خبر نیست که سلطان جهان با ماست امروز ز انوار تجلی جمالش جهان پر شور و پر غوغاست امروز دویی را از میان بردا...
از لب لعل توام کار بکامست امروز فلکم بنده و خورشید غلامست امروز هر که قانون شفای دل خود میطلبد از اشارات منش کار بکامست امروز خسرو مصر جهان شاهد یوسف روییست که مهش بنده و خورشید بد...
سید سادات عالم غیر انسان نیست کس زاهد افسرده دل از دور میراند فرس هر دلی در مظهری دیدست این انوار را آدم اندر علم الاسماء و موسی در قبس سر وحدت را توان گفتن به نزدیکان راه در میان ...
ز چشم گوشه نشینان نشان سودا پرس سواد زلفش از آشفتگان شیدا پرس مرا که مست و خرابم ز جام و ساقی گوی حدیث توبه و تقوی ز شیخ و مولا پرس کمال ذوق ز مستان بی دل و دین جوی نشان شوق ز رندا...
گر کسی مست و خرابست ز مستانش پرس هر کرا جان و دلی هست ز جانانش پرس عشق ایمان حقیقیست درین دیر فنا هر که دعوی فنا کرد ز ایمانش پرس دل که از زلف پریشان دم آهسته زند زود از آشفتگی زلف...
از ما حکایت می و پیر و مغانه پرس از زاهدان حکایت تسبیح و شانه پرس اوراد جان ما همه مستی و عاشقیست از صوفیان حکایت ورد شبانه پرس از باده تو مست خرابیم و بیخودیم افسانه زمانه ز اهل ز...
دلی دارم ز سودایش پر آتش دلم گرمست و جان گرمست و سر خوش چه سازم چاره کارم چه باشد که از هجران دلی دارم مشوش گهی کز وصل جانان یاد آرم ز خون دل شود رویم منقش گروهی اهل عاداتند و رسمن...
تو شمع مجلسی در بزم جان باش بیا می نوش و میر عاشقان باش مرنجان دل ز من استغفرالله خطا کردم که گفتم مهربان باش خیانت در طریق عشق کفرست درین ره گر امینی در امان باش اگر خالص شوی چون ...
جان هوادار تو شد فاش مکن اسرارش دل به سودای تو افتاد گرامی دارش عشق یاغی شد و با ما سر غارت دارد وصل را گو که عنایت کن و وامگذارش مبتدی را بکرم جرعه تصدق فرما منتهی را مده آن جرعه ...
ایهاالصابرون فی البلوا طرقوا طرقوا الی المولا راه نزدیک ویار نزدیکست قطع شد قصه بیابانها یار با ماستیا نصیبایدل الله الله ز دیده بینا دین حق را مجو علی التقلید راه حق را مرو علی ال...
درویش که حرف او بصورت پنجست هریک بمثابه ای که بیش از پیشست دالست دلیل آنکه با درد بساز گر بر تن تو هر سو مو صد نیشست را روی و ریا مکن که این روی و ریا رسوایی بیگانه و رنج خویشست و ...
دل عاشق چشم ترک مستانه تست تو شمعی و عالم همه پروانه تست جان و دل ما عاشق و دیوانه تست تو خانه دل شدی و دل خانه تست
نقطه سه باشد ای گزین آرا چون شنیدی بگوی سلمنا اسودیه بیاضییست یقین سیه تن احمدیه را می بین
قبله جان من تویی گیل فرشته رنگ و بو ماه سپهر مکرمت سرو ریاض آرزو گیل نه ای فرشته ای وز دل و جان سرشته ای گیل که بو که بو چنین حوروش و فرشته خو می دل و دین تی فدا خوا ببری که وس خوش...
ای رخ زیبای تو رشک مه و آفتاب روی تو و جام می عکس گل اندر شراب جمله جهان انتظار در طلب یار غار تا که ببیند بخواب روی ترا بی حجاب در حجب عزتی در تتق وحدتی چون همگی حیرتی مست تو شد ش...