شمارهٔ ۴۴
از لذت عاشقی چومسرور شوی در لشگر عاشقان چو منصور شوی از ظلمت خود اگر دمی دور شوی در نور شوی و عاقبت نور شوی

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
از لذت عاشقی چومسرور شوی در لشگر عاشقان چو منصور شوی از ظلمت خود اگر دمی دور شوی در نور شوی و عاقبت نور شوی
نه تنها من خراب و مست یارم همه مستند در دار و دیارم از اول کار دل هم عاشقی بود بآخر عاشقی شد کار و بارم برو زاهد مگو از حور و جنت که من این قصها در سر ندارم شرابی ده بنقد ای ساقی ج...
باده می نوشم و سودای تو در سر دارم آیت مصحف سودای تو از بردارم زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیز من ندانم که ازین کشته چه بر بردارم دل و جانم بچه کار آید امروز که من دل و جان شیفته ...
سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارم مکانم را چه می پرسی مکان در لامکان دارم اگر بالای هر دونی نشینم طعنه کمتر زن که من بالای هفت اختر مکان و آشیان دارم مرا گویی که گنج جاودانی د...
عاشق یارم بغیر یار ندارم در دو جهان یار و غمگسار ندارم خاک وجودم بباد داد ولیکن بر دل از آن دلستان غبار ندارم بسکه سر افتاده است در ره عشقت بر سر کوی تو رهگذر ندارم ناصح ما چند ازی...
جگر گر مست و دل گر مست و آه آتشین دارم خلاصی نبست جانم را که عشقی در کمین دارم به حق روی چون ماهت به حق زلف دلخواهت که من در روز و شب مشتاق و رویی بر زمین دارم برو ای ناصح رعنا مکن...
از نایره شوقت در دل شرری دارم با طلعت خورشیدت عشق و نظری دارم از ظلمت زلف تو با شعشعه رویت از راه بری باشم گر راهبری دارم در صورت آب و گل گر هست ملامتها در خلوت جان و دل زیبا قمری ...
در ملک وصال او ظل شجری دارم در باغ وصال او شیرین ثمری دارم از دولت او شادم از بند غم آزادم در خلوت جان و دل زیبا قمری دارم گر تیغ زند بر دل آن خسرو مستعجل از تیغ نمی ترسم من هم جگر...
چشم گریان و دل زار و نزاری دارم در نهان خانه دل نقش نگاری دارم زر نابم که ببازار جهان آمده ام محکی کو که ببیند که عیاری دارم من از آن شهر کلانم نه از آن ده که تویی با همه خلق جهان ...
عیسی بظهور آمد من مرده چرا باشم ایام بهار آمد پژمرده چرا باشم چون آتش آن هادی در تافت درین وادی در رقصم و در شادی افسرده چرا باشم آن محرم درویشان و آن مرهم دلریشان آمد بدوای جان آز...
خیالست این که من بی یار باشم محالست این که بی دلدار باشم نباشم یک زمان از یار خالی اگر در جنت ار در نار باشم دمی کان دم جمال یار بینم ز عمر خویش برخوردار باشم ندانم قبله ای جز روی ...
شب همه شب به هوای تو چنین مست خراب بانگ عشق تو بگوشم رسد از چنگ و رباب نفسی بیش نماندست ز بیمار غمت آخر ای یار گرامی نفسی اندر یاب ما که سودای تو داریم نگوییم ز زهد نکند بلبل شورید...
از آتش عشق تو شدم شیدایی ای روشنی دیده هر بینایی هرجا نگرم جمال تو می بینم ای دوستاز آن سبب شدم هر جایی
ای دوای درد بیماران سلام علیکم ای شفای راحت هر جان سلام علیکم پیش چشم مست مخمور تو سر بنهاده اند جمله مستان جمله هشیاران سلام علیکم در ره وصل تو کردم قطع دریاهای ژرف ای وصالت بحر ب...
بحمدالله من از دردی کشانم ز ذوق درد دردش جان فشانم برون از مهرورزی پیشه ام نیست بغیر از عاشقی کاری ندانم بیک دم از دو عالم پاک بگذشت غلام همت پیر مغانم مرا هرکس بشکل و صورتی دید بص...
فقر می گفت که من خسرو جاویدانم شاه می گفت که من سایه آن سلطانم فقر می گفت بهر حال منم شمس منیر شاه می گفت من اینجا قمری پنهانم فقر می گفت که بسیار تکبر مپسند شاه می گفت چنینست ولی ...
من بیچاره سودا زده سرگردانم که باوصاف خداوند سخن چون رانم من و توحید توهیهات دلم می لرزد این قدر بس که حدیثت بزبان می رانم کردگارا ملکا پادشها دیانا چونکه بی چونی من چون ترا چون دا...
من ز سودای تو سرگشته و سرگردانم گه بپهلو روم و گاه بسر غلتانم گر کنی بر من بیدل نظری از سر لطف مکنت هر دو جهان را بجوی نستانم من بامید وصال تو حیاتی دارم ترسم از جور فراق تو بجان د...
مشرب عذب مرا هر نفس از خم قدیم می رسد باده صافی ز کرمهای کریم هرکسی دل بکسی داد ولی مشتاقان دل و جان را بتو دادند زهی طبع سلیم از شفاخانه احسان تو هرجا همه کس کل حزب فرحون اند زهی ...
میان آتش سوزان علم فراخته ایم سعادت دو جهان در ادب شناخته ایم ز من مپرس که دنیا و آخرت چونست که روز اول این هر دو را بباخته ایم فراز مرکب تحقیق از برای طلب ز صبح گاه ازل تا بشام تا...
ما در هوای عشق تو سرمست باده ایم چون شمع روشنیم و به خدمت ستاده ایم از ما مپیچ روی که هنگام صبح و شام بر خاک آستان تو رویی نهاده ایم در رهروان عشق به خواری نظر مکن ما خانه زاده ایم...
پهلوی خوان به سر کوی حبیب آمده ایم بهر درمان دل خود به طبیب آمده ایم این هم از وصل تو افتاد که ناگاه امروز به سر کوی غم از جور رقیب آمده ایم هرکسی قسم و نصیبی ز تو حاصل دارند ما چن...
گرنه آنست که جوینده یار آمده ایم پس درین دیر مغان ما بچه کار آمده ایم بگذر از قصه تعطیل که تعطیلی نیست باز شاهیم که این جا بشکار آمده ایم بهر حکمت اگر افتد دو سه روزی مهلی ما درین ...
عاشقم خسته ام خراب و یباب غرق دریای حیرتم دریاب توبه کردم ز عاشقی چندی توبه از توبه کردم ای تواب عاشقان در جهان سرمستی همه لبند و دوست لب لباب لیس فی الدار غیره موجود چنک می گوید ا...