شمارهٔ ۵
مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه غریب و خسته و مهجور بی خطا بوزه شنیده ام که دوا درد را کند چاره چه چاره چون که من خسته را دوا بوزه رقیب را چو سوال از وصال او کردم بلا بوزه من دل خست...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه غریب و خسته و مهجور بی خطا بوزه شنیده ام که دوا درد را کند چاره چه چاره چون که من خسته را دوا بوزه رقیب را چو سوال از وصال او کردم بلا بوزه من دل خست...
ای پرتو جمال ترا بنده آفتاب وز پرتو جمال تو فرخنده آفتاب چون دید از آن جمال که یک لمعه بیش نیست از شوق نور روی تو زد خنده آفتاب اندر سماع در همه جا پرتو تو دید این بد سبب که جست پر...
ای عاشقان ای عاشقان هنگام آن شد کز جهان مرغ دلم طیران کند بالای هفتم آسمان کاشانه را ویران کنم می خانه را عمران کنم در لامکان جولان کنم چون درکشم رطل گران بر هم زنم بت خانه را عاقل...
این چنین مست و معربد بکجا ای دل و جان که فدای قدمت باد همه جان و جهان همچو تو یار نبودست بعالم کس را همه بینی همه دانی همه جانی همه جان ما بهر جای که بودیم و بهر نشایه که بود عاشق ...
ای نور دل و دیده وای زبده اعیان باری گذری کن بسر چشمه حیوان او آب حیاتست ازو چاره نباشد او قبله جانست ازو روی مگردان میل تو بمستیست زهی لذت مستی چشمان تو مستند خوشا حالت مستان تا ر...
با هیچ رسید این صفت باده فروشان دایم ز سر سود شود مایه گریزان تا کش ز چه باشد مگر از باغ بهشتست خنبش چه مقامست بگو روضه رضوان اندر ته خم چیست بگو دردی دردست خشت سر خم چیست بگو لعل ...
بس عجب طرفه حدیثیست که آن شاه جهان ظاهرست از همه اعیان و در اعیان پنهان سوز از اندازه گذشتست مگر بار دگر آتش افتاد ز سودای تو در خرمن جان از تو فرخنده اگر کفر اگر ایمانست با تو در ...
بشنو ز عشق رمزی حیران مباش حیران یک جام به ز صد جم در بزم می پرستان آن کس که صاف نوشد در راه زهد کوشد لیکن خبر ندارد از ذوق درد نوشان ای جان جان جانم در حال من نظر کن تا دل بناله آ...
بقدر جام بود شور و حالت مستان هزار جان گرامی فدای رطل گران اگرچه طاقت رطل گران بوسع تو نیست ز دست ساقی باقی پیاله ای بستان ازان شراب که مدهوش اوست ملک و ملک ازان شراب که مستست ازو ...
بیا ای یار سودایی بیا ای جان سرگردان ازین سودا خبر داری ز سودا آیتی بر خوان بیا ای جان الله خوان مترس از موج و از توفان مگر گوهر بدست آری ازین دریای بی پایان بیا با فر سلطانی بیار ...
بیا که عشق برافراخت سنجق سلطان بیا که شهر شد ایمن ز حیله شیطان هزار شهر بگردیدم از فلک بفلک بغیر حضرت السان نیافتم همه دان هزار عاشق صادق بدند احمد را ولیک کمتر افتد چو بوذر و سلما...
تربیت میکند مرا جانان تهنیت می فرستم از دل و جان بسر یار می خورم سوگند که جزو نیست در مکین و مکان گر ببینی حیات جان بینی عین آن یار در همه اعیان چشم بگشای تا عیان بینی جمله مامور و...
عدیل نیست ترا در جهان حسن و ملاحت عجب لطیف و صبیحی بخیر باد صباحت دلم بسوخت ز حیرت تنم گداخت ز غیرت قضا بمرگ رقیبان چو کج نهاد کلاهت گرم بتخت نشانی ورم ز پیش برانی مطیع رای تو باشم...
تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان جان راهبر دل شد و دل راهبر جان گر ترس سرت هست برو خواجه ازین کوی کاغشته بخونند درین کوچه دلیران در نقطه خالست صفای دل درویش ای دوست مگو قصه ما کا...
جانم بلب رسید ز غم ساقی الامان جانم ز دست غم بیکی جرعه واستان سر در گمست کار جهان ساقیا بیا بر بانگ ارغنون بده آن جام ارغنوان عالم چو بحر دان و بنی نوع آدمی مرغاویان عشق درین بحر ب...
چندان که گفتم خاطر مرنجان رنجید و رنجاند آن شاه خوبان با آه سردم با روی زردم سر در بیابان مانند باران آشفته حالم بی پر و بالم پیوسته نالم مسکین غریبان چندان که گویم نامش چه گویم ما...
حیات تن ز جان آمد حیات جان ز جان جان زهی حکمتزهی قدرت زهی سلطان جاویدان چه محرومی چه محجوبی که اندر عالم خوبی دلت نوری نمی بیند بغیر از عرصه امکان گدایی کن ز هر جامی که تا یابی سرا...
خبری دهید جان را که ز دوست چیست فرمان چه کنم چه چاره سازم چه دوا کنم چه درمان غم عشق سرکش آمد دل و جان مشوش آمد به مثال آتش آمد به میان خرمن جان تو به شاهد معانی بنگر اگر توانی که ...
دل با تو نظر دارد اما نظری پنهان ای مایه شادیها ای دولت جاویدان در جمله جهان گشتم خوبان جهان دیدم آنیست ترا ای جان برگوی چه چیزست آن می پویم و می مویم پیوسته همی گویم یا رب تو کرم ...
دوست در مجلسست و جان در جان این جرس از چه می کند افغان ساقیا رطل می گران تر کن سرمستان شنو هم از مستان این شراب خدا ز یک جامست باده یک نشأیه صد هزار جهان هله ای عشق هادی و مهدی که ...
ز خوبان عربده خوش باشد ای جان بیا با عربده در بزم مستان ز جام حسن خود صد باده خورده وزان زلفین مشکینش پریشان پیاله برکف و تسبیح همراه می و تسبیح در یک دور گردان من از می و مست و زا...
ساقی چو تو باشی همه جا باده پرستان مطرب چو تو باشی چه غم از نعره مستان ای جان و جهان وصف تو گفتن نتوانم زلف تو شب و روز رخت شمع شبستان در کوی غمت با سر و سامان نتوان رفت صد جان بفد...
سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزان زان زلفهای میگون زان چشمهای فتان زان شیوه و ملاحت زان حسن و زان صباحت واله شدیم واله حیران شدیم حیران هر کس بروی و راهی رفتند پیش شاهی عاشق بکل ف...
ای مظهر جمال تو مرآت کاینات وی جنبش صفات تو از مقتضای ذات هرجا که هست لمعه روی تو لامعست گر کنج صومعه است و گر دیر سومنات چون ظاهر از مظاهر ذرات عالمی ظاهر شد از ظهور تو اسم تنزلات...