شمارهٔ ۵۸۶
هلهای ساقی جانها قدح باده بمن ده شیوه عشق نگه دار و حسن را بحسن ده گر تو خواهی که فغان از دل ذرات برآید شمع رخساره برافروز و سر زلف شکن ده یک زمانی خبری گوی از آن شاهد جانها صفت در...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
هلهای ساقی جانها قدح باده بمن ده شیوه عشق نگه دار و حسن را بحسن ده گر تو خواهی که فغان از دل ذرات برآید شمع رخساره برافروز و سر زلف شکن ده یک زمانی خبری گوی از آن شاهد جانها صفت در...
ساقیا عذر مگو باده به سرمستان ده می به مستان بده و توبه به هشیاران ده نیک بیمار فراقیم و ز پای افتاده از شفاخانه تو شربت بیماران ده اهل دل شربت وصل تو خریدند به جان ما بضاعت چو ندا...
گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیده ز عکس رنگ آن رخسار عین جان شود دیده بوقت دیدن رویش نبیند دیده ام خود را عجب گر هیچ عاشق را بدان امکان شود دیده بدور چشم مخمورش جهان مستند و من مست...
گر تو از مستان عشقی در وله یار یک دل به ز یار ده دله تو از آن او و او ز آن تو شد کان الله گفت و کان الله له گر نداری آتش سودای او دیک جانت از چه شد در غلغله راه انصافست این در عاشق...
گر زاهدست جانم اگر رند می پرست با روی تست روی دلم هر کجا که هست جانم فدای ساقی و دردی درد او کز نیم جرعه توبه و ناموس ما شکست ذرات کاینات برقصند لایزال قومی ز باده مست و گروهی ز با...
بجانان زنده ام الحمدلله ز مستی مرده ام الحمدلله ز فضل و رحمت توفیق یزدان بدو ره برده ام الحمدلله ز جام مصطفی شرب الهی مصفا خورده ام الحمدلله تولایم بمحبوبست و از خود تبرا کرده ام ا...
از مسجد و میخانه وز کعبه و بتخانه مقصود خدا عشق است باقی همه افسانه بنما رخ زیبا را تا فاش بگویم من قد اشرقت الدنیا من نور حمیانه هر کس صفتی دارد با خود ز ازل آرد تو عاشق حسن خود م...
بیا ای ماه کنعانی بیا ای شاه فرزانه نمی دانم چه می گویم که عقلم گشت دیوانه عجب حیران و سرمستم بگیر ای جان و دل دستم که از مستی و حیرانی نمی دانم ره خانه به کوی عاشقی پستم جنون افتا...
پر گشت جهان از می گل رنگ مغانه امروز می آرید میآرید بهانه در مدرسه عشق تو ما مست خرابیم در بحث قدیمیم و حدیث حدثان نه هر دل که توجه بتو دارد بهمه حال جان را برهانید ز وسواس زمانه گ...
مرآت دل شکستی ای گنج جاودانه جان را وحید کردی آخر بهر بهانه شب بود قوت ما روزست قدرت ما ما مست جام عشقیم از باده شبانه رحمی کنای طبیبم ای دلبر حبیبم بر روی زعفرانی بر اشک دانه دانه...
می کشد آن حبیب فرزانه چشم را سرمه زلف را شانه می رود در فضای ملک وجود اینما کان و حیث ما کانه مست و طناز و سرفراز و ملیح هر کرا دید داد پیمانه گر نه از جام اوست مستی جان چیست این ن...
آیینه تیره شد ز چه تیره است آینه چون رو به روی دوست ندارد هرآینه مرآت دل به مصقله ذکر پاک کن تا روی دوست را بنماید معاینه جف القلم بما هو کاین تمام شد تفصیل یافت صورت اجمال کاینه د...
تا گرد ماه سنبل مشکین نهاده ای بس داغ ها که بر دل مسکین نهاده ای بر عارض تو زلف سمن سا چه حکمت است یعنی به جنب فاتحه آمین نهاده ای از بهر غارت دل و دین شکستگان بر سیم تر کلاله زرین...
همه لذت همه شهوت همگی رد شده ای پیش ازین نیک بدی خواجه ولی بد شده ای چه فتادت که درین چاه بلا افتادی آدمی زاده ای اما بصفت دد شده ای پیش ازین ساده و صافی بدی اکنون شیخی که بدین رقع...
این شناسی که از آن شهر و دیار آمده ای لیک هرگز نشناسی بچه کار آمده ای تو از آن منصب بیچون بمقام چه و چون شاهبازی مگر از بهر شکار آمده ای جوهر جان ترا نقد عیاری کم بود بدرم خانه جان...
بس بمساجد شدیم بهر تولا مسجد اقصی کجاست مسجداقصا مسجد اقصای ماست بلده طیب مسجد اقصی کجاهاست دنی فتدنا مسجد اقصی ظهور قدس تجلی مسجد اقصی ظهور مولی و مولا مسجد اقصای ماست کنه معانی م...
خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی را در درون خدمتت پیوسته است هیچ خدمت در جهان چون دوستی پیوست نیست لاف مستی میزنی و خود نخور دستی شر...
گفتمبهزار دل ترا دارم دوست در خنده شد از ناز کهاین شیوه نکوست گفتمصنماراه وصال از که بکیست فرمود که ای دوست هم از دوست بدوست
کسانی که در عشق پرورده اند در آیت درایت طلب کرده اند تو واقف نه ای این حکایت مگوی به چوگان عرفان توان برد گوی عزیزانکه راهی به حق برده اند به عدل و به انصاف دل زنده اند
می دلا رنجا منی یعنی که چه گیان بغم سوزجا منی یعنی که چه می نیاری یاد هرگز هیچ کو وی تو می آرام نی یعنی که چه توبه کد از عشق گویی قاسمی دا به این حد خام نی یعنی که چه
ما پیش شمع روی تو پروانه وار مست جان در سماع عشق ز معشوقه الست پیدا ز نور روی تو گشتیم در جهان ما ذره ایم و روی تو خورشید انورست بنما بما جمال و برافکن نقاب را کان روی دلفروز تو جا...
خطاب لن ترانی چیست یعنی که مولی را نبیند غیر مولی حقیقت گر تنزل کرد در عشق بصورت ملتبس شد حرف معنی بصورت گر ز معنی باز مانی بتره داده باشی من و سلوی علی الله از حجاب ملک صورت تبرا ...
هدی للمتقین گفتند یعنی بصورت وا ممان از صرف معنی بگو تقوی چه باشد راه پاکان هدایت رفتن از مولی بمولی حیات از حق بود هرجا که باشد ولیکن مظهری باید چو عیسی قمر شق گردد از انگشت احمد ...
هر لحظه مرا میرسد انوار تجلی با نور تجلی چه زند معجز عیسی یاران طریقت همه دلشاد بمانید کز طور برآمد دولت موسی گر دیده جانت بگشایند ببینی صد موسی حیرت زده بر طور تجلی گر زانکه رسد ب...