شمارهٔ ۶۲۵
من قبله بدل کردم تا کی بود این کوری جویای لقا گشتم تا چند ز مهجوری گویند که نتوان دید آن یار گرامی را آری نتوان دیدن تا غافل و مغروری ای بحر چنین ساکن دلها ز تو شد ایمن صد موج بلا ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
من قبله بدل کردم تا کی بود این کوری جویای لقا گشتم تا چند ز مهجوری گویند که نتوان دید آن یار گرامی را آری نتوان دیدن تا غافل و مغروری ای بحر چنین ساکن دلها ز تو شد ایمن صد موج بلا ...
میسرت نشود عاشقی و مستوری بوصل راه نیابی بوصف مغروری اگرچه قبله شهری ازین حدیث ملاف که این سخن ز تو دورست و تو ازین دوری بعشق راه نیابی بگنج و مال و منال اگر بگنج فریدون و جاه فغفو...
نه مست جام خدایی نه مرد مستوری نه مخبری و نه مستخبری عجب کوری ازین خرابه غفلت برون خرام ای دل یقین بدان به حقیقت که بیت معموری غدیر گفت به دریا نه عاشق و مستی بگو همیشه چرا در فغان...
گر زانکه بگویند گدایی و فقیری بهتر بود از مسند شاهی و امیری ای دوست بآخر چو همی باید رفتن این فقر به از مملکت میر و وزیری شاهی بکجا میرسد ای راحت جانها کاندر دو جهان در صدد گیر و م...
اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزی ز پیر راه بدان قصه شکرریزی تو پیر خانقهی لیک غافلی از راه ز من مپرس چه ارزم همان که میورزی مجردان طریقت روان فدا کردند تو نام مرگ شنیدی چو بید میلرزی ...
بآفتاب جمالت که نور دیده ماست که آفتاب جمالت ز ذرها پیداست میان باغ جهان از زلال وصل حبیب نهال جان مرا صد هزار نشو و نماست فراغتست دل از فکر جنت و دوزخ مرا که جانب جانان هزار عشق و...
تو همچو عقل شریفی و همچو روح عزیزی فداک عقلی و روحی ندانمت که چه چیزی مرا هوای تو از عقل و جان ربود چه گویم بجانب تو گریزم بهر طرف که گریزی تویی مقاصد عالم یقین بدان وفألزم تمیز را...
تا سر الهی ز ملاهی نشناسی نسناس ندانی بحقیقت ز اناسی اسرار خرابات هم از پیر مغان پرس این قصه سماعیست مکن فکر قیاسی نسیان تو از هر دو جهان غایت انسست تا عاشق ناسی نشوی عاشق ناسی صد ...
من عشقم و عشق من چه پرسی جانم همگی ز تن چه پرسی از سر تا پای محو یارم اینست سخن سخن چه پرسی از پرتو آفتاب حسنش کارم همه شد حسن چه پرسی پروای مدیح دوست هم نیست از دشمن طعنه زن چه پر...
دلا ز باده و خم خانه که می پرسی ز چشم و غمزه مستانه که می پرسی هزار خانه برانداخت عشق عالم سوز درین خرابه تو از خانه که می پرسی گذشت نوبت کیخسرو و فریدون شد درین دیار تو افسانه که ...
زمانی یار شو گر یار باشی اگر با ما نباشی با که باشی دلم را از تو دوری نیست ممکن که جان را خواجه ای و خواجه تاشی چو مردان با معاد خویش رفتند تو سر پوشیده در بند معاشی خبر از وحدت جا...
چه غمست آخر از غم چو تو در میانه باشی غم جانانه باشد چو تو در میان نباشی می فیض فضل جانان نرسد بکامت ای جان اگر از میان گریزی وگر از کرانه باشی اگر از غرور مستی نرسی بملک هستی تو ک...
امروز به جد دارم با تو سر دشنامی ای زشت همه زشتان ای ننگ همه نامی مشهوری و مغروری از راه یقین دوری جامی بطلب باری از بهر سرانجامی از رد و قبول خلق ای صدر نشین لکلک چندین چه کنی تک ...
ای قطب جامی شاه انامی در لطف عامی نام تو نامی بس چاره سازی بس دلنوازی ما را نظر کن چون از کرامی بس سربلندی بس ارجمندی گه در تشهد گه در قیامی در روز و در شب گویم سلامت انت صلاتیانت ...
ای ماه معربد ز کجایی و چه نامی یا رب بفدای تو دو صد جان گرامی هر شیوه که بینم همه حسنست و ملاحت روی تو ز روم آمد و زلفین تو شامی پیچ و گره زلف تو ناگاه عیان شد افتاد دل عاشق در بند...
زنهار درین کوی بغفلت نخرامی جویان خدا باش اگر مرد تمامی بیرون ز ره راست طریقی بخدا نیست گر پیر هری باشی اگر احمد جامی تندست و جگرسوز و جهان تاز بحدی کس را نبود زهره که گوید که چه ن...
جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداست یار من جان منی و جان جهانت بفداست شور عشقت ز جهان جان مرا یکتا کرد این چه شورست که از عشق تو اندر سر ماست هرکرا نور یقین رهبر و همراه بود دامنش ...
گر شمس منیر آمدی ار بدر تمامی یک جرعه تصدق طلب از ساقی جامی در بیشه شیران همه شیران سرافراز زنهار درین کوی بغفلت نخرامی جان بنده شاهیست که آن شاه دل افروز خورشید جهان را نپسندد بغل...
هله ای جان گرامی ز کجایی و چه نامی محیی جان و جهان ماحی آثار ظلامی نامه عشق تو دیدم صفت عشق شنیدم دل و جانم به فدای تو زهی نامه نامی نامه عشق و مودت همه علم و همه حکمت همه اسرار هد...
پیش از بنای مدرسه و دیر ارمنی ما با تو بوده ایم سیور من بجان سنی ای عشق شاد باش که سلطان مجلسی ای عقل چاره بر ز گدایان خرمنی ما را بفیض زنده جاوید کرده ای ای عشق جان نواز که چون رو...
سخنی می رود ای دوست مسلم سخنی که ز دستم ندهی زانکه نیابی چو منی قصه روی تو داریم به هر جای که هست سخن از روی تو گوییم به وجه حسنی گر مرا در چمن وصل تو باری باشد خرم آراسته باغی و م...
سؤال میکنم ار هست رخصت سخنی که چون تو تازه گلی کی رسد به همچو منی مبالغه است و دریغست و حیف می آید که همچو جان تو جانی اسیر حبس تنی هزار جان مقدس فدای راه تو باد که پیش بنده بیایی ...
گر بر حدیث اهل دل انکار می کنی بسیار بی حقیقت و بسیار کودنی از نفس دور باش که دل را سیه کند با عقل و جان گرای که مرآت روشنی از ذات تا صفات و از آنجا بعقل و نفس منقول گشته ای که حدی...
ای آتش سودای تو در جان جهانی وی از تو بهر گوشه خروشی و فغانی از درد تو خواهم که دمی زار بگریم گر زانکه بجانم دهد این آتش امانی هر کس بجهان مرتبه ای دارد و مالی ماییم و هوای تو و سو...