شمارهٔ ۳۵۹
جان من گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بده ور سخن با عاشقان حیفست دشنامی بده چون دل از دست تو بی آرام شد بهر خدا بر دلم دستی نه و یک لحظه آرامی بده میکنم پیش تو عرض حال بی سامان دل گر ت
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
جان من گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بده ور سخن با عاشقان حیفست دشنامی بده چون دل از دست تو بی آرام شد بهر خدا بر دلم دستی نه و یک لحظه آرامی بده میکنم پیش تو عرض حال بی سامان دل گر ت
دلا ذوقی ندارد دولت دنیا و شادی ها خوشا آن دردمندی های عشق و نامرادی ها من و مجنون دو مدهوشیم سر گردان بهر وادی ببین کآخر جنون انداخت ما را در چه وادی ها دل من جا گرفت از اعتقاد پا
کیست آن سرو روان کز ناز دامن بر زده جامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده کرده هر شب ز آتش حسرت دل ما را کباب با حریفان دگر تا صبح دم ساغر زده وصف قد نازکش گر راست میپرسی ز من سرو آزا
بر بستر هلاکم بیمار و زار مانده کارم ز دست رفته دستم ز کار مانده رفتست وصل جانان ماندست جان بزاری ای کاشکی نماندی این جان زار مانده من کیستم غریبی از وصل بی نصیبی هجران یار دیده دو
ای همچو پری از من دیوانه رمیده صد بار مرا دیده و گویی که ندیده دریاب که ماتم زده روز فراقت هم چهره خراشیده و هم جامه دریده ای وای بر آن عاشق محروم که هرگز نه با تو سخن گفته و نه از