شمارهٔ ۱۷
شوق درون بسوی دری می کشد مرا من خود نمیروم دگری میکشد مرا با آن مدد که جذبه عشق قوی کند دیگر بجای پر خطری میکشد مرا تهمت کش صلاحم وزین لعبتان مدام خاطر بلعب عشوه گری میکشد مرا صد م...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
شوق درون بسوی دری می کشد مرا من خود نمیروم دگری میکشد مرا با آن مدد که جذبه عشق قوی کند دیگر بجای پر خطری میکشد مرا تهمت کش صلاحم وزین لعبتان مدام خاطر بلعب عشوه گری میکشد مرا صد م...
بهر درد دل ما از تو دوایی نرسید سعی بسیار نمودیم بجایی نرسید ما اسیران بتو هرگز ننمودیم وفا که همان لحظه بما از تو جفایی نرسید قامتم چنگ شد و لطف تو ننواخت مرا بی نوایی ز تو هرگز ب...
گر دلم زین گونه آه دم بدم خواهد کشید آتش پنهان من آخر علم خواهد کشید زیر کوه غم تن فرسوده کاهی بیش نیست برگ کاهی چند یارب کوه غم خواهد کشید تنگ شد بر عاشق بی خانمان شهر وجود بعد از...
وه که سودای تو آخر سر بشیدایی کشید قصه عشق نهان ما برسوایی کشید آخر ای جان روزی از حال دل زارم بپرس تا بگویم آنچه در شبهای تنهایی کشید میکشند از داغ سودایت خردمندان شهر آنچه مجنون ...
ای بتان سنگدل تا چند استغنا کنید ما خود از فکر شما مردیم فکر ما کنید جان محزون در تنم امروز و فردا بیش نیست فکر امروز من و اندیشه فردا کنید مردم از این غصه میخواهم که یار آگه شود ا...
من نمیخواهم که در کویش مرا بسمل کنید حیف باشد کان چنان خاکی بخونم گل کنید چون نخواهم زیست دور از روی او بهر خدا تیغ بردارید و پیش او مرا بسمل کنید بهر قتلم رنجه میدارید دست ناز کش ...
دوستان امشب دوای درد محزونم کنید بر سرم افسانه ای خوانید و افسونم کنید نیست اندوه مرا با درد مجنون نسبتی می شوم دیوانه گر نسبت بمجنونم کنید لاله گون شد خرقه صد چاکم از خوناب اشک شر...
می نویسم سخن از آتش دل بر کاغذ جای آنست اگر شعله زند در کاغذ چون قلم سوختی از آتش دل نامه من اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ سخن لعل تو خواهیم که در زر گیریم کاش سازند دگر از ورق زر...
غم نیست گر ز داغ تو می سوزدم جگر داری هزار سوخته من هم یکی دگر یارب چه کم شود ز تو ای پادشاه حسن گر سوی من بگوشه چشمی کنی نظر در کوی تو سر آمد اهل وفا منم از چشم التفات وفای مرا نگ...
وه چه شورانگیزی این شیرین پسر هم نمک می ریزد از تو هم شکر خاک پایت چون مرا فرق سرست من چرا بر دارم از پای تو سر خاک گشتم لاله از خاکم دمید هم چنان داغ تو دارم بر جگر بی خبر بودن ز ...
جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صد هزار تا صد هزار بار بمیرم برای یار من زارم و تو زار دلا یک نفس بیا تا هر دو در فراق بنالیم زار زار از بس که ریخت گریه خون در کنار من پر شد ازین کنار...
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا بنده سلطان عشقم تا چه فرماید مرا بسکه کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت بعد ازین بر گریه خود خنده میآید مرا بسته زلف پریرویان شدن از عقل نیست لیک من د...
ای به خوبی از همه خوبان عالم خوب تر شیوه حسن و جمالت هر یک از هم خوب تر آدمی گر یوسف مصرست مانند تو نیست ای تو از مجموع فرزندان عالم خوب تر رنگت از می حالتی دارد که از گل خوش تر اس...
ای قامتت ز سرو سهی سرفرازتر لعلت ز هر چه شرح دهم دلنوازتر از بهر آنکه با تو شبی آورم بروز خواهم شبی ز روز قیامت درازتر جان از تب فراق تو در یک نفس گداخت هرگز تبی نبود ازین جانگدازت...
تا ز خط عنبرین حسن تو شد بیش تر عاشق روی توام بیشتر از پیش تر ای بتو میل دلم هر نفسی بیشتر خوبی تو هر زمان بیشتر از پیش تر پرسش اگر میکنی عاشق درویش را از همه عاشق ترم وز همه درویش...
جامه گلگون روی آتشناک از گل پاک تر جامه آتشناک و رو از جامه آتشناک تر تا چو گل نازک تنش را دیدم از جیب قبا سینه من چاک شد چون دامن من چاک تر حیف باشد آنکه دوزم دیده بر دامان او زان...
هر روز در کویش روم پیدا کنم یار دگر او را بهانه سازم و آنجا روم بار دگر کارم همین عشقست و من حیران کار خویشتن ای کاش بودی هم مرا جز عاشقی کار دگر من کیستم تا خوش زیم در سایه دیوار ...
وه که بازم فلک انداخت به غوغای دگر من به جای دگر افتادم و دل جای دگر یک دو روز دگر از لطف به بالین من آی که من امروز دگر دارم و فردای دگر غالبا تلخی جان کندن من خواست طبیب که به جز...
حاش لله کز رخت چشم افگنم سوی دگر خوش نمی آید بجز روی توام روی دگر تازه گلهای چمن خوشرنگ و خوشبویند لیک گل رخ ما رنگ دیگر دارد و بوی دگر زینت آن روی نیکو خال بس خط گو مباش حسن او را...
با رخ زرد آمدم سوی درت ای سروناز یعنی آوردم بخاک درگهت روی نیاز دولت حسن و جوانی یک دو روزی بیش نیست در نیاز ما نگر چندین بحسن خود مناز عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد یا شبم کوتا...
برو ای نرگس رعنا تو باین چشم مناز ناز را چشم سیه باید و مژگان دراز از گل و لاله چه حاصل من و آن سرو که هست همه شوخی و کرشمه همه حسن و همه ناز آتشین روی من آرایش بزمست امشب برو ای ش...
قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز بیا و سایه فگن بر سرم چو عمر دراز ز گریه بی تو مرا بسته بود راه نظر تو آمدی و نظر می کنم بروی تو باز چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست بیا که پیش ت...
ای شهسوار حسن سر افراز کن مرا ای من سگت بسوی خود آواز کن مرا تا با تو راز گویم و فارغ شوم دمی بهر خدا که همدم و همراز کن مرا لطف تو معجزیست که بر مرده جان دهد لطفی نما و زنده ز اعج...
یار من وه که مرا یار نداند هرگز قدر یاران وفادار نداند هرگز خوش طبیبیست مسیحا دم و جان بخش ولی چاره عاشق بیمار نداند هرگز دردمندی که چو من تلخی هجران نچشید لذت شربت دیدار نداند هرگ...