شمارهٔ ۲۷۸
خرم آن روز کزین محنت و غم باز رهم بمراد دل ازین درد و الم باز رهم رفت مجنون و ازین داغ جگر سوز برست می روم تا من دلسوخته هم باز رهم نیست امکان خلاصی ز تو در ملک وجود مگر از قید تو ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
خرم آن روز کزین محنت و غم باز رهم بمراد دل ازین درد و الم باز رهم رفت مجنون و ازین داغ جگر سوز برست می روم تا من دلسوخته هم باز رهم نیست امکان خلاصی ز تو در ملک وجود مگر از قید تو ...
بحمدالله که جان بر باد رفت و خاک شد تن هم ز پند دوست فارغ گشتم و از طعن دشمن هم دلا صبری کن و زین سان مرو هر دم بکوی او کزین بی طاقتی آخر تو رسوا می شوی من هم ازین غیرت که ناگه سای...
دیدیدیم ز یاران وفادار بسی را لیکن چو سگان تو ندیدیم کسی را قطع هوس و ترک هوی کن که درین راه چندان اثری نیست هوی و هوسی را فریاد که فریاد کشیدیم و ندیدیم در بادیه عشق تو فریادرسی ر...
خراب یک نظر از چشم نیم خواب توایم بحال ما نظری کن که ما خراب توایم سؤال ما بتو از حد گذشت لب بگشا که سالهاست که در حسرت جواب توایم چه حد آن که توانیم هم عنان تو شد همین سعادت ما بس...
هر خوبی ای که از همه خوبان شنیده ایم امروز در شمایل خوب تو دیده ایم مشکل حکایتی ست که از ماجرای عشق حرفی نگفته ایم و سخن ها شنیده ایم ما را به راه عشق تو آرام و خواب نیست از بی خود...
روز عیدست سر راهگذاری گیریم ماهرویی بکف آریم و کناری گیریم شاهدان دست بخون دل ما کرده نگار ما درین غم که کجا دست نگاری گیریم گرد خواهیم شد و دامن آن یار گرفت تا باین شیوه مگر دامن ...
زهی سعادت اگر خاک آن حرم باشیم بهر طرف که نهی پای در قدم باشیم مکوش اینهمه در احترام و عزت ما که ما بخواری عشق تو محترم باشیم مرو که آخر ایام عمر نزدیکست بیا که یک دو سه روز دگر به...
خیز تا امروز با هم ساغر صهبا کشیم خویش را دامن کشان تا دامن صحرا کشیم باغ و بستان دلکشست و کوه و صحرا هم خوشست هر کجا گویی بساط عیش را آنجا کشیم کس چرا از دست دنیا ساغر محنت کشد سا...
ای سگ آن سر کو ما و تو یاران همیم خاک پاییم بهر جا که روی در قدمیم یار ما نیست ستمگار و جفا پیشه ولی ما ز بخت بد خود قابل جور و ستمیم هیچ کس نیست که او را بجهان نیست غمی ما که بی ق...
نوبهارست بیا تا قدحی نوش کنیم باشد این محنت ایام فراموش کنیم ساقیا هوش و خرد تفرقه خاطر ماست باده پیش آر که ترک خرد و هوش کنیم حد ما نیست که پیش تو بگوییم سخن هم تو با ما سخنی گوی ...
شام عید آن به که منزل بر سر راهی کنیم خلق مه جویند و ما نظاره ماهی کنیم پیش بالای بلندت فارغیم از یاد سرو غایت پستی بود گر فکر کوتاهی کنیم بی خیالت کی توان قطع بیابان فراق ره خطرنا...
ای گل از شکل تو با ناز و خرامت گویم هر چه گویم همه داری ز کدامت گویم تو پری یا ملکی یا مه اوج فلکی حیرتم سوخت ندانم بچه نامت گویم قد برافراختی و سرو بلندت گفتم رخ برافروز که تا ماه...
یارب غم بی رحمی جانان به که گویم جانم غم او سوخت غم جان به که گویم نی یار و نه غمخوار و نه کس محرم اسرار رنجوری و مهجوری و حرمان به که گویم آشفته شد از قصه من خاطر جمعی دیگر چه کنم...
بحمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی را برآورد از سر نو بر سپهر حسن ماهی را معاذالله اگر می کاست یک جو خرمن حسنش بباد نیستی می داد هر برگ گیاهی را چو پا برداشتی ای نرگس رعنا بغمازی قدم...
ساخت گدای درگهت مرحمت الهی ام بلکه گدایی تو شد موجب پادشاهی ام بنده غلام آن درم وه چه کنم که می کند ترک سفید روی من ننگ ز رو سیاهی ام ساید اگر به فرق من گوشه نعل مرکبت راست به ماه ...
ای ماه من و شاه سپاه همه خوبان خوبان همه شاهند و تو شاه همه خوبان آنجا که تو بر مسند عزت بنشینی بر باد رود حشمت و جاه همه خوبان از حسرت آن چشم که بی سرمه سیاهست خون می رود از چشم س...
من گرفتار و تو در بند رضای دگران من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو من برای تو خرابم تو برای دگران خلوت وصل تو جای دگرانست دریغ کاش بودم من دل خسته ب...
ای پریچهره من چند نشینی بکسان دامن چون تو گلی حیف که گیرند خسان ماه من چند باغیار کنی هم نفسی تیره شد آینه لطف تو زین هم نفسان پیش هر سفله بشیرین سخنی لب مگشا شکرستان تو حیفست بکام...
صبح امید همانست و رخ یار همان تار آن طره شبرنگ و شب تار همان نیست چون هیچ تفاوت ز رقیبان با من پیش تو یار همان باشد و اغیار همان طی شد افسانه هر عاشق و معشوق که بود قصه ما و تو در ...
در قبای ارغوانی قد آن سرو روان هست چون نازک نهالی از درخت ارغوان عاشقم جایی ولیکن او کجا و من کجا من کهن پیر گدا او پادشاه نوجوان روی نیکو دیدم و از طعن بد گو سوختم کس مبیناد آنچه ...
مشکل غمی ست عشق که گفتن نمی توان وین مشکل دگر که نهفتن نمی توان غم های عاشقان همه گفتند پیش یار ما را عجب غمی ست که گفتن نمی توان دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم کان لعل گوهری ست ...
منم چون غنچه در خوناب زان گل برگ تر پنهان دلم صد پاره و هر پاره در خون جگر پنهان تماشای رخش در دیده خوابی بود پنداری که من تا چشم وا کردم شد از پیش نظر پنهان طبیبا داغهای سینه را ص...
جان به حسرت نتوان بی رخ جانان دادن خواهمش دیدن و حیران شدن و جان دادن دو جهان در عوض یک سر موی تو کم است دل و جان خود چه متاعی ست که نتوان دادن جرعه ای بخش از آن لب که ثوابی ست عظی...
اگر برای تو مردن چه باک از آن مردن هزار بار برای تو می توان مردن بروز وصل تو دانی که چیست حالت ما نفس نفس بتودیدن زمان زمان مردن زمان عشق و جوانیست مرگ من مطلب که مشکلست بصد آرزو ج...