شمارهٔ ۳۴۲
نمیکشیم سر از آستان خانه تو کجا رویم سر ما و آستانه تو ترا بهانه چه حاجت برای کشتن من مکن مکن که مرا میکشد بهانه تو ترحمی بکن ای پادشاه کشور حسن که غیر ظلم و ستم نیست در زمانه تو ا...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
نمیکشیم سر از آستان خانه تو کجا رویم سر ما و آستانه تو ترا بهانه چه حاجت برای کشتن من مکن مکن که مرا میکشد بهانه تو ترحمی بکن ای پادشاه کشور حسن که غیر ظلم و ستم نیست در زمانه تو ا...
ای بی وفا چه چاره کنم با جفای تو تا کی جفا کشم به امید وفای تو چون مبتلای عشق ترا نیست چاره ای بیچاره عاشقی که شود مبتلای تو می خواهم از خدا به دعا صدهزار جان تا صد هزار بار بمیرم ...
بیا تا نقد جان را برفشانم در هوای تو بنه پا بر سرم تا سر نهم بر خاک پای تو معاذالله مرا در دادن جان نیست تقصیری نه یک جان بلکه گر صد جان بود سازم فدای تو مرا تا مبتلا کردی اسیر صد ...
مردم ازین الم که نمردم برای تو ای خاک بر سرم که نشد خاک پای تو گر اختیار مرگ بدستم دهد قضا روزی هزار بار بمیرم برای تو غم نیست گر ز مهر تو دل پاره پاره شد ای کاش ذره ذره شود در هوا...
سازم قدم ز دیده و آیم بسوی تو تا هر قدم بدیده کشم خاک کوی تو روی تو خوب و خوی تو بد آه چون کنم ای کاش همچو روی تو می بود خوی تو منما جمال خویش بهر کج نظر که نیست چشم بدان مناسب روی...
ما ز یک جانب رقیب از یک طرف در کوی تو روی با ما کن که چشم او نبیند روی تو دیده نااهل و روی این چنین حیفست حیف چشم بد یارب نیفتد بر رخ نیکوی تو بعد ازین سر از سر زانو نخواهم برگرفت ...
سینه مجروحست و از هر جانبی صد غم درو با چنین غمها کجا باشد دل خرم درو در دهان غنچه از لعل تو آب حسرتست اینکه پندارند مردم قطره شبنم درو سالها حیران او بودم کسی آگه نشد زانکه حیرانن...
آمده ای بمنزلم ای مه نازنین فرو ماه مگر ز آسمان آمده بر زمین فرو نیست عرق ز تاب می وقت صبوح بر رخت ریخته شبنم سحر بر گل آتشین فرو چند بخشم بگذری توسن ناز زیر ران وه که دمی نیامدی ا...
ز آب چشم من گل شد به راه عشق منزل ها ندانم تا چه گل ها بشکفد آخر ازین گل ها شکستی عهد و بر دل های مسکین سوختی داغی زهی داغی که تا روز قیامت ماند بر دل ها من از خوبان بسی غم های مشک...
باز ای سوار شوخ کجا می روی مرو آه این چه رفتنست چرا می روی مرو هر دم ز رفتن تو بلای دلست و دین ای کافر بلا چه بلا می روی مرو چین بر جبین فگنده برون رفتنت خطاست ای ترک چین براه خطا ...
این چه چشسمت که بی خوابم ازو وین چه زلفست که بی تابم ازو این چه ابروست که با پشت دو تا ساکن گوشه محرابم ازو این چه مژگان درازست که من کشته خنجر قصابم ازو این چه لعلست که تا دید دلم...
یار وداع می کند تاب وداع یار کو وعده وصل می دهد طاقت انتظار کو نسبت روی خوب او با مه و مهر چون کنم عارض مهر و ماه را طره مشکبار کو یار نو و بهار نو باعث مجلسست و می ساغر لاله گون ک...
بر سر راه تو بودم که رسیدی ناگاه جلوه ای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه گر به سرحلقه تسبیح ملک باز رسی قدسیان نعره برآرند که سبحان الله گر به منزلگه وصلت نرسم معذورم ره دراز است و مر...
هر کس که نیست کشته عشقت هلاک به هر کس که نیست خاک رهت زیر خاک به گر جان پاک در ره تو خاک شد چه باک بالله که خاک راه تو از جان پاک به با سوز او بساز که عشقست کارساز وز درد او منال ک...
چشم او می خورده و خود را خراب انداخته تا نبیند سوی من خود را بخواب انداخته چیست دانی پرده های غنچه بر رخسار گل جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته چون نگردد عمر من کوته که آن زلف درا...
بلبل بباغ و جغد بویرانه ساخته هر کس بقدر همت خود خانه ساخته بازم فسون چشم تو افسانه ساخته عقل از سرم ربوده و دیوانه ساخته یارب چرا شدست رقیب آشنای تو وز من ترا ز بهر چه بیگانه ساخت...
ماییم جا بگوشه می خانه ساخته خود را حریف ساغر و پیمانه ساخته آن کس که تاب داده بهم طره ترا زنجیر بهر عاشق دیوانه ساخته دل نیست این که در تن افسرده منست دیوانه ایست جای بویرانه ساخت...
آن سایه نیست دایم دنبال او فتاده چون من سیاه بختی سر در پیش نهاده هر دم ز جور خوبان در حیرتم که ایزد آنرا که داده حسنی مهری چرا نداده با جمع عشقبازان تنها مرا چه نسبت آن جمله کمتر ...
جان من گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بده ور سخن با عاشقان حیفست دشنامی بده چون دل از دست تو بی آرام شد بهر خدا بر دلم دستی نه و یک لحظه آرامی بده میکنم پیش تو عرض حال بی سامان دل گر ت...
دلا ذوقی ندارد دولت دنیا و شادی ها خوشا آن دردمندی های عشق و نامرادی ها من و مجنون دو مدهوشیم سر گردان بهر وادی ببین کآخر جنون انداخت ما را در چه وادی ها دل من جا گرفت از اعتقاد پا...
کیست آن سرو روان کز ناز دامن بر زده جامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده کرده هر شب ز آتش حسرت دل ما را کباب با حریفان دگر تا صبح دم ساغر زده وصف قد نازکش گر راست میپرسی ز من سرو آزا...
بر بستر هلاکم بیمار و زار مانده کارم ز دست رفته دستم ز کار مانده رفتست وصل جانان ماندست جان بزاری ای کاشکی نماندی این جان زار مانده من کیستم غریبی از وصل بی نصیبی هجران یار دیده دو...
ای همچو پری از من دیوانه رمیده صد بار مرا دیده و گویی که ندیده دریاب که ماتم زده روز فراقت هم چهره خراشیده و هم جامه دریده ای وای بر آن عاشق محروم که هرگز نه با تو سخن گفته و نه از...
بخون نشست دلم خار غم خلیده خلیده بسیل داد مرا خون دل چکیده چکیده براه عشق فتادم ز پا دویده دویده بجور خوی گرفتم ستم کشیده کشیده تو نور چشم منی جا درون دیده من کن که دیده دیده المها...