شمارهٔ ۴۰۷
اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانی تو پادشاهی و ما بنده توایم تو دانی ترا اگر چه نیاز کسی قبول نیفتد من از جهان بتو نازم که نازنین جهانی بهر کسی که نشستی مرا بخاک نشاندی دگر بکس منشین ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانی تو پادشاهی و ما بنده توایم تو دانی ترا اگر چه نیاز کسی قبول نیفتد من از جهان بتو نازم که نازنین جهانی بهر کسی که نشستی مرا بخاک نشاندی دگر بکس منشین ...
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانی نمی دانم تغافل می کنی یا خود نمی دانی کنون تا می توانی از جفا کردن پشیمان شو که بعد از کشتنم سودی نمی دارد پشیمانی قدت بر جان مردم فتنه شد ...
چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی کرشمه ای بنما تا جهان خراب کنی شراب خورده و خنجر کشیده آمده ای که سینه ام بشکافی دلم کباب کنی چه غم که توبه من بشکنی از آن ترسم که دور من چو رسد ت...
من بکویت عاشق زار و دل غمگین غریب چون زید بیچاره عاشق چون کند مسکین غریب پرسش حال غریبان رسم و آیینست لیک هست در شهر شما این رسم و این آیین غریب در خم زلف کجت دلها غریب افتاده اند ...
ز روی ناز و حیا منعم از نیاز کنی نیازمند توام گر هزار ناز کنی گهی که جانب احباب چشم باز کنی بهر نیاز که بینی هزار ناز کنی همیشه باز کنی چشم لطف سوی کسان چو گویمت که مکن از ستیزه با...
چه شد که جانب اهل وفا گذر نکنی چه شد که ناگه اگر بگذری نظر نکنی رسید جان بلبم چون زیم اگر نرسی هلاک یک نظرم چون کنم اگر نکنی چو ماه عید بسالی اگر شوی طالع روی همان دم و با من شبی س...
ناگاه اگر ز ما سخنی گوش می کنی یک لحظه ناگذشته فراموش می کنی گویی به دیگران سخن اما چو من رسم تا نشنوم حدیث تو خاموش می کنی یک روز هم به مجلس ما چهره برفروز تا چند باده با دگران نو...
ای که در عاشق کشی هر لحظه صد خون می کنی آه اگر عاشق نماند بعد ازین چون می کنی گرچه دایم بر اسیران جور می کردی ولی پیش ازین هرگز نکردی آنچه اکنون می کنی وعده فرمودی که سویت بگذرم تا...
تیر و کمان گرفته ای سوی شکار می روی صید تواند عالمی بهر چه کار می روی جانب صیدگه شدی همره خویش بر مرا بی سگ خویشتن مرو چون به شکار می روی وه چه سوار طرفه ای کز سر مهر پیش تو چرخ پی...
سوی شکار ای بت رعنا چه می روی شهری خراب تست به صحرا چه می روی گر می روی به شهر که صیدی فتد به دام اینجا مرا گذاشته تنها چه می روی بی سگ نمی روند سواران به عزم صید چون ما سگ توایم ت...
آن کف پا بر زمین حیفست ای سرو سهی چشم آن دارم که دیگر پای بر چشمم نهی تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتاب خیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی می روی بر اوج خوبی فارغ از بیم زوال با تو...
خدا را سوی مشتاقان نگاهی پیاپی گر نباشد گاه گاهی نگاهی کن بامیدی که داری که دارم از تو امید نگاهی بیا ای آفتاب عالم افروز که پیش آمد عجب روز سیاهی رقیبا امشب از من بر حذر باش که خو...
ای صد هزار چون من خاک در سرایی کز وی برون خرامد مثل تو دلربایی خواهم که با تو باشم اما کجا نشیند مثل تو پادشاهی با همچو من گدایی با آن لباس نازک دانی که چیست قدت سروی که باشد او را...
به رهت ز رشک میرم چو به غیر همره آیی نه تهور تغافل نه مجال آشنایی متحیرم که پیشت چه مجال بود دوشم که نه شکر وصل کردم نه شکایت جدایی مه من هنوز طفلی به جفا مباش مایل که طبیعت تو عاد...
ای شده خوی تو با من بتر از خوی رقیب روزم از هجر سیه ساخته چون روی رقیب گفته بودی که سگ ما ز رقیب تو بهست لیک پیش تو به از ماست سگ کوی رقیب بسکه از کعبه کوی تو مرا مانع شد گر همه قب...
چند رسوا شوم از عشق من شیدایی عشق خوبست ولیکن نه بدین رسوایی خواستم پیش تو گویم غم تنهایی خویش آمدی سوی من و رفت غم تنهایی مست عشقیم اگر هیچ ندانیم چه غم ذوق نادانی ما به ز غم دانا...
چون در میان خوبان رسمیست بی وفایی بیگانگی ازیشان بهتر از آشنایی هر روز با خود ار چه میسازم آشنایت خود را چو روز اول بیگانه مینمایی جان منست جانان تا او جدا شد از من جان هم ز تن جدا...
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آیی به رخسار جهان افروز عالم را بیارایی به رعنایی به از سروی به زیبایی فزون از گل تعالی الله چه لطفست این به زیبایی و رعنایی مرا گویی که جان بگذ...
عشاق را حیات بجانست و جان تویی جان را اگر حیات دگر هست آن تویی هر جا مهیست پیش رخت هست ناتمام ماه تمام روی زمین و زمان تویی یوسف اگر چه بود بخوبی عزیز مصر حالا بملک حسن عزیز جهان ت...
ای سر زلف تو کمند حیات نیست ز قید تو امید نجات آب حیاتی تو و خط بر لبت سبزه تر بر لب آب حیات شور من از خنده شیرین تست ریش دلم را نمکست این نبات خاطر عاشق ز جهان فارغست مست ندارد خب...
چیست پیراهن آن دلبر شیرین حرکات همچو سرچشمه ی خضر است و بدن آب حیات این چه قد است و چه رفتار و چه شیرین حرکات گوییا موج زنان می گذرد آب حیات گر به یاد لب او زهر دهندم که بنوش تلخی ...
وه چه عمرست این که در هجر تو بردم عاقبت جان شیرین را بصد تلخی سپردم عاقبت گر شکایت داشتی از ناله و درد سری رفتم و درد سر از کوی تو بردم عاقبت بر لب آمد جان و در دل حسرت تیغت بماند ...
در آفتاب رخش آب باده تاب انداخت چه آب بود که آتش در آفتاب انداخت هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بود که عشق فتنه درین عالم خراب انداخت قضا نگر که چو پیمانه ساخت از گل من مرا بیاد لبش با...
ما عاشقیم و بی سر و سامان و می پرست قانع بهر چه باشد و فارغ ز هر چه هست ای رند جرعه نوش تو و محنت خمار ما و نشاط مستی عشق از می الست دی آن سوار شوخ کمر بست و جلوه کرد در صورتی که ه...