بخش ۲۶۸ - بایرن
مثال لاله و گل شعله از زمین روید اگر به خاک گلستان تراود از جامش نبود درخور طبعش هوای سرد فرنگ تپید پیک محبت ز سوز پیغامش خیال او چه پریخانه یی بنا کرد است شباب غش کند از جلوه لب ب...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
مثال لاله و گل شعله از زمین روید اگر به خاک گلستان تراود از جامش نبود درخور طبعش هوای سرد فرنگ تپید پیک محبت ز سوز پیغامش خیال او چه پریخانه یی بنا کرد است شباب غش کند از جلوه لب ب...
کسی کو لا اله را در گره بست ز بند مکتب و ملا برون جست بهن دین و بهن دانش مپرداز که از ما میبرد چشم و دل و دست
گر نوا خواهی ز پیش او گریز در نی کلکش غریو تندر است نیشتر اندر دل مغرب فشرد دستش از خون چلیپا احمر است آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت قلب او مؤمن دماغش کافر است خویش را در نار آن نمرو...
چو می بینی که رهزن کاروان کشت چه پرسی کاروانی را چسان کشت مباش ایمن ازن علمی که خوانی که از وی روح قومی میتوان کشت
از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده کف خاک مرا ساقی بباد فرودینی ده ز مینایی که خوردم در فرنگ اندیشه تاریکست سفر ورزیده خود را نگاه راه بینی ده چو خس از موج هر بادی که می آید ز...
ترا یک نکته سر بسته گویم اگر درس حیات از من بگیری بمیری گر به تن جانی نداری وگر جانی به تن داری نمیری
ای ردایت پرده ناموس ما تاب تو سرمایه فانوس ما طینت پاک تو ما را رحمت است قوت دین و اساس ملت است کودک ما چون لب از شیر تو شست لااله آموختی او را نخست می تراشد مهر تو اطوار ما فکر ما...
این گل و لاله تو گویی که مقیمند همه راه پیماصفت موج نسیمند همه معنی تازه که جوییم و نیابیم کجاست مسجد و مکتب و میخانه عقیمند همه حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز که درین خانقه ...
نداند جبرییل این های و هو را که نشناسد مقام جست وجو را بپرس از بنده بیچاره خویش که داند نیش و نوش آرزو را
می گشودم شبی به ناخن فکر عقده های حکیم المانی آنکه اندیشه اش برهنه نمود ابدی را ز کسوت آنی پیش عرض خیال او گیتی خجل آمد ز تنگ دامانی چون بدریای او فرو رفتم کشتی عقل گشت طوفانی خواب...
جوانی خوش گلی رنگین کلاهی نگاه او چو شیران بی پناهی به مکتب علم میشی را بیاموخت میسر نایدش برگ گیاهی
شتر را بچه او گفت در دشت نمی بینم خدای چار سو را پدر گفت ای پسر چون پا بلغزد شتر هم خویش را بیند هم او را
نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودی بدلی غمی فزودی ز دلی غمی ربودی تو بخون خویش بستی کف لاله را نگاری تو به آه صبحگاهی دل غنچه را گشودی به نوای خود گم استی سخن تو مرقد تو به زمین نه ب...
حکیم بنی آدم اعضای یکدیگرند همان نخل را شاخ و برگ و برند دماغ ار خردزاست از فطرت است اگر پا زمین ساست از فطرت است یکی کارفرما یکی کارساز نیاید ز محمود کار ایاز نبینی که از قسمت کار...
پریدن از سر بامی به بامی نبخشد جره بازان را مقامی ز نخچیری که جز مشت پری نیست همان بهتر که میری درکنامی
نگر خود را بچشم محرمانه نگاه ماست ما را تازیانه تلاش رزق ازن دادند ما را که باشد پر گشودن را بهانه
حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت گرچه بکر فکر او پیرایه پوشد چون عروس طایر عقل فلک پرواز او دانی که چیست ماکیان کز زور مستی خایه گیرد بی خروس
نکته دان المنی را در ارم صحبتی افتاد با پیر عجم شاعری کو همچو آن عالی جناب نیست پیغمبر ولی دارد کتاب خواند بر دانایی اسرار قدیم قصه پیمان ابلیس و حکیم گفت رومی ای سخن را جان نگار ت...
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت به دین ما حرام آمد کرانه به موج آویز و از ساحل بپرهیز همه دریاست ما را آشیانه
تو در دریا نیی او در بر تست به طوفان در فتادن جوهر تست چو یک دم از تلاطم ها بیاسود همین دریای تو غارتگر تست
تا بر تو آشکار شود راز زندگی خود را جدا ز شعله مثال شرر مکن بهر نظاره جز نگه آشنا میار در مرز و بوم خود چو غریبان گذر مکن نقشی که بسته یی همه اوهام باطل است عقلی بهم رسان که ادب خو...
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ جام او روشنتر از آیینه اسکندر است چشم مست می فروشش باده را پروردگار باده خواران را نگاه ساقی اش پیغمبر است جلوه او بی کلیم و شعله او بی خلیل عقل نا...
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم حدیث عشق بی باکانه گفتم شنیدم آنچه از پاکان امت تو را با شوخی رندانه گفتم
بخود باز او دامان دلی گیر درون سینه خود منزلی گیر بده این کشت را خونابه خویش فشاندم دانه من تو حاصلی گیر