بخش ۶۳ - درین وادی زمانی جاودانی
درین وادی زمانی جاودانی زخاکش بی صور روید معانی حکیمان با کلیمان دوش بردوش که اینجا کس نگوید لن ترانی

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
درین وادی زمانی جاودانی زخاکش بی صور روید معانی حکیمان با کلیمان دوش بردوش که اینجا کس نگوید لن ترانی
مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند کرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرند چه جلوه هاست که دیدند در کف خاکی قفا بجانب افلاک سوی ما نگرند
مگو از مدعای زندگانی ترا بر شیوه های او نگه نیست من از ذوق سفر آنگونه مستم که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
اگر کردی نگه بر پاره سنگ ز فیض آرزوی تو گهر شد به زر خود را مسنج ای بنده زر که زر از گوشه چشم تو زر شد
درون لاله گذر چون صبا توانی کرد بیک نفس گره غنچه وا توانی کرد حیات چیست جهان را اسیر جان کردن تو خود اسیر جهانی کجا توانی کرد مقدر است که مسجود مهر و مه باشی ولی هنوز ندانی چها توا...
مسلمان آن فقیر کج کلاهی رمید از سینه او سوز آهی دلش نالد چرا نالد نداند نگاهی یارسول الله نگاهی
اگر به بحر محبت کرانه می خواهی هزار شعله دهی یک زبانه می خواهی مرا ز لذت پرواز آشنا کردند تو در فضای چمن آشیانه می خواهی یکی به دامن مردان آشنا آویز ز یار اگر نگه محرمانه می خواهی ...
تب و تاب دل از سوز غم تست نوای من ز تاثیر دم تست بنالم زانکه اندر کشور هند ندیدم بنده یی کو محرم تست
وفا ناآشنا بیگانه خو بود نگاهش بیقرار از جستجو بود چو دید او را پرید از سینه من ندانستم که دست آموز او بود
زمانه قاصد طیار آن دلآرام است چه قاصدی که وجودش تمام پیغام است گمان مبر که نصیب تو نیست جلوه دوست درون سینه هنوز آرزوی تو خام است گرفتم این که چو شاهین بلند پروازی بهوش باش که صیاد...
شب هندی غلامان را سحر نیست به این خاک آفتابی را گذر نیست بما کن گوشه چشمی که در شرق مسلمانی ز ما بیچاره تر نیست
مپرس از عشق و از نیرنگی عشق بهر رنگی که خواهی سر بر آرد درون سینه بیش از نقطه یی نیست چو آید بر زبان پایان ندارد
دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود سخن مثال گهر...
مشو ای غنچه نورسته دلگیر ازین بستان سرا دیگر چه خواهی لب جو بزم گل مرغ چمن سیر صبا شبنم نوای صبحگاهی
چه گویم زان فقیری دردمندی مسلمانی به گوهر ارجمندی خدا این سخت جان را یار بادا که افتاد است از بام بلندی
خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است این که جوینده و یابنده هر موجود است جلوه پاک طلب از مه و خورشید گذر زانکه هر جلوه درین دیر نگه آلود است
مرا روزی گل افسرده یی گفت نمود ما چو پرواز شرار است دلم بر محنت نقش آفرین سوخت که نقش کلک او ناپایدار است
چسان احوال او را بر لب آرم تو می بینی نهان و آشکارم ز روداد دو صد سالش همین بس که دل چون کنده قصاب دارم
جهان ما که پایانی ندارد چو ماهی در یم ایام غرق است یکی بر دل نظر وا کن که بینی یم ایام در یک جام غرق است
غلام زنده دلانم که عاشق سره اند نه خانقاه نشینان که دل بکس ندهند به آن دلی که برنگ آشنا و بیرنگ است عیار مسجد و میخانه و صنم کده اند نگاه از مه و پروین بلند تر دارند که آشیان بگریب...
هنوز این چرخ نیلی کج خرام است هنوز این کاروان دور از مقام است ز کار بی نظام او چه گویم تو میدانی که ملت بی امام است
ای که ز من فزوده ای گرمی آه و ناله را زنده کن از صدای من خاک هزارساله را با دل ما چه ها کنی تو که به باده حیات مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را غنچه دل گرفته را از نفسم گره گشای تا...
از محبت چون خودی محکم شود قوتش فرمانده عالم شود پیر گردون کز کواکب نقش بست غنچه ها از شاخسار او شکست پنجه ی او پنجه ی حق می شود ماه از انگشت او شق می شود در خصومات جهان گردد حکم تا...
عقل تو حاصل حیات عشق تو سر کاینات پیکر خاک خوش بیا این سوی عالم جهات زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات در ره دوست جلوه هاست تازه به تازه نو به نو صا...