بخش ۳۲ - رخصت کردن رام برت را با کفش چوبین و تعریف سلوک پادشاهی او
برت آن کفش چوبین بست بر سر عزیزش داشت از صد تاج گوهر به نومیدی از آنجا باز گردید نیامد رام تنها باز گردید برون شهر اود آمد بایستاد ستر گن را به شهر اندر فرستاد که تو در قلعه پیش ما
۱۲۲ شعر از ملا مسیح پانیپتی
برت آن کفش چوبین بست بر سر عزیزش داشت از صد تاج گوهر به نومیدی از آنجا باز گردید نیامد رام تنها باز گردید برون شهر اود آمد بایستاد ستر گن را به شهر اندر فرستاد که تو در قلعه پیش ما
چو سیاحان به عزم جای دیگر صنم همره روان شد با برادر به هر صحرا و کوه و دشت و وادی شدی مشغول سیر نام رادی به ترک دولت از دلدار دلخوش چو از دولت شود محنت فرامش به روی دوست بر جا راه
بهر جا کش سراغ عابدی یافت برای دیدنش مشتاق بشتافت بدین آیین در آمد با سمنبر به منزلگاه سربتک رکیسر جوانی خوش لقا با روی ساده معلق در هوا دید ایستاده چو خور می تافت بر پیشانیش نور ب
چنین تا بر در دیری رسیدند بتی افتاده اندر خاک دیدند به خواری و خس و خاشاک گمنام چنان اکنون بتان در شهر اسلام نه چون دیگر بتان سنگین بنا بود زنی گوت م رکیشر اهلیا بود به جرم آنکه با