بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بیزجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند
گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای
