انواع گیاهان و فوائد آنها
و زمانی تأمل کن در انواع گیاهها که از حد و حصر افزون و از حساب و شماره بیرون است هر یک را شکلی و رنگی و طعمی و بویی و منفعتی و خاصیتی یکی غذای بدن می شود دیگری قوت تن آن یک زهر جان...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
و زمانی تأمل کن در انواع گیاهها که از حد و حصر افزون و از حساب و شماره بیرون است هر یک را شکلی و رنگی و طعمی و بویی و منفعتی و خاصیتی یکی غذای بدن می شود دیگری قوت تن آن یک زهر جان...
صفت دوم اهانت و تحقیر نمودن بندگان خدا و مذمت آن و شکی نیست که این صفت مذمومه در شریعت مقدسه حرام و موجب هلاکت صاحب آن است از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که خدای...
طایفه ششم اهل تصوف و درویشان و فریفتگان اند و مغرورین ایشان از هر طایفه ای بیشتر است جمعی از آنها صاحبان بوق و شاخند که آنها را قلندران خوانند که نه معنی تصوف را فهمیده اند و نه هر...
طایفه دوم فرورفتگان به شهوات دنیویه و غریقان لذات نفسانیه و اهل فسق و معاصی اند و مغرورین از این طایفه بر چند نوعند نوع اول جماعتی هستند که سبب غرور و فریب ایشان گمان نقد بودن دنیا...
و مخفی نماند که بالاترین مراتب سخاوت ایثار است که عبارت است از بخشش وجود با وجود احتیاج و ضرورت خود و این مرتبه ای است رفیع و محلی است عظیم هر کسی را این رتبه حاصل نه و هر شخصی به ...
صفت دوم از صفات رذیله متعلق به قوه غضبیه ایمنی از مکر الله است که آدمی از عذاب الهی و امتحانات او ایمن نشیند و از عظمت و جلال او نیندیشد و در دل اندیشه مواخذه او را نداشته باشد و د...
و پیش از این دانستی که قوه انسانیه که مدخلیت در صفات و اخلاق دارند چهارند قوه عاقله عامله غضبیه و شهویه و دانستی که کمال قوه عامله انقیاد و اطاعت اوست از برای عاقله در استعمال سایر...
ای رفیقان بشنوید این داستان بشنوید این داستان از راستان پادشاهی بود در ملک جهان مالک الملک جهان و ملک جان جمله شاهان غاشیه گردان او جمله را سر بر خط فرمان او آستانش پادشاهان را پنا...
چونکه آدم را خداوند مجید در زمین بهر خلافت آفرید حکم فرمان آمد از رب ودود تا ملایک جمله آرندش سجود از پس فرمان ملایک اجمعین سر نهادند از اطاعت بر زمین کی خدا محکوم فرمان توایم آنچه...
خورد چون طوطی فریب زاغ شوم روز و شب شد همنشین فوج بوم رفت از یادش نوای طوطیان شد زبانش بسته زآن نطق و بیان از گل و از گلستان دلگیر شد از نبات و قند و شکر سیر شد کرد ایوان شهان را خ...
سخت ماند داستانت ای عمو قصه آن را که در چه شد فرو در بیابان آن یکی می رفت فرد شیر مستی دید او را حمله کرد هرکه او تنها سفر کرد ای رفیق صد خطر پیش آمد او را در طریق کی تواند دید او ...
انگبینی از دهانشان ریخته انگبین با خاک و زهر آمیخته انگبینی همچو سود این جهان اندر او صد سوگ و صد ماتم نهان شهد دنیا را سراسر زهر بین مهر او را پای تا سر قهر بین صحتش را صد مرض در ...
آن شنیده ستی پلنگی شیرگیر آمد از کهسار سیل آسا به زیر ناگهانش گربه ای آمد به پیش گربه ای زار و نحیف و سینه ریش گربه ای بس لاغر و بی تاب و توش گربه ای عاجز چو پیش گربه موش گفت با گر...
ای خدا ای چاره ی بیچارگان رهنمای گمرهان آوارگان ای ز پا افتادگان را دست گیر ای خلاصی بخش در زندان اسیر ای گدایت شاه و شاهانت گدا بندگانت بر خداوندان خدا پرتو بود همه از بود تو هر د...
آشنایی بود ما را در جهان آشنا در آشکارا و نهان روزگاران آشنایی داشتیم تخمها از آشنایی کاشتیم ای بسی غمها که شبها خوردمش رنجها در مهربانی بردمش جان فشانیها نمودم در رهش یاوریها هم ب...
روزگاری از سخن لب دوختم تا سخن از شاه خود آموختم مدتی بودم چو طفل شیر نوش گنگ و خاموش و سراپا جمله گوش تا زبانم لطف آن شه باز کرد پس سخن در مدح شه آغاز کرد گر نبودی خلق عالم در حجا...
عشق نارالله باشد مؤصده مطلع بر جان ما و افیده آب خضر و آتش موسی است عشق لحن داود و دم عیسی است عشق سکر خاک از مستی مینای عشق شور چرخ از نشأة صهبای عشق عشق احمد را براق و رفرف است ز...
چون زلیخا شد اسیر بند عشق گردنش افتاد در آوند عشق عشق لشکر تاخت بر ملک دلش کرد یغما حاصل آب و گلش ابر غم افشاند بر برگ گلش نی در آن شاخی به جا نه بلبلش سیل عشق از خانه اش بنیاد برد...
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان فصد فرمودی طبیب مهربان آمد آن فصاد و پهلویش نشست نشتری بگرفت و بازویش ببست گفت مجنون با دو چشم خون چکان بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان گفت این رگ گفت از ل...
من همه نور و ضیاء آن تیره رو پس چرا من سجده آرم نزد او من ز نارم نار نورانی بود او ز خاک و خاک ظلمانی بود کی برای ظلمت آرد سجده نور واثبور و واثبور و واثبور خاک بر فرق وی و بر نور ...
هر سگی در کوی او دارد گذار درد او یارب به جان من گذار دید مجنون را یکی روزی که گشت او همی گرد سگی در طرف دشت خاک پای او همی برداشتی گه به دیده گه به سر بگذاشتی گفت ای مجنون چه باشد...
بود یک شوریده در شهر هری از بد و از نیک این عالم بری رسته ای از دام ننگ و قید و نام خودپرستی را به خود کرده حرام گاهگاهی در خراباتش گذر گاه دیگر میکده او را مقر خلوت او سر دم رندان...
آنکه او باشد نشان خویشتن بی نشان کی باشد او ای مؤتمن اولم یکف بربک ای سعید انه کان علی الکل شهید آنکه باشد گر نشانی زو خبر می دهد کی بی نشان باشد دگر بی نشان است آن شهنشاه الست معن...
چون به آنجا آمد آن بی نام و ننگ در کلیسا اندر آمد بیدرنگ دور او جمع از یمین و از یسار از مسلمان و نصاری صد هزار این کلیسا گشت ایمان را مقر کفر را بگسیخت زنار از کمر چون به دیر آمد ...