شمارهٔ ۳۰۰
باد صبح از بوی زلفت بیقراری می کند می رود در خاک کویت جان سپاری می کند می کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون در دل مشک تتاری می کند می زند هر لحظه بر سوز دل عشاق تیر چشم تو...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
باد صبح از بوی زلفت بیقراری می کند می رود در خاک کویت جان سپاری می کند می کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون در دل مشک تتاری می کند می زند هر لحظه بر سوز دل عشاق تیر چشم تو...
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می کند راستی او این حماقت از درازی می کند تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا جان من بر عزم رفتن کار سازی می کند هندوی زلفت رسن بازست و هر شب تا سحر با م...
لعل تو چون کشف اسرار نهانی می کند جزع من بر روی من گوهر فشانی می کند با سر زلف تو شانه می درآرد سربه سر با لب لعل تو ساغر کامرانی می کند چشم ترکت را که صد آشفته در هر گوشه است آن ت...
گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند شاید که خاک پای من بر چرخ تفضیلی کند تا گفته ای جان پیش من بفرست بر باد صبا بر عزم رفتن جان من هر لحظه تعجیلی کند چندین علوم عقل من در عشق تو ب...
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند عیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند ذوق دیرم نه چنان سلسله می جنباند که توان داشتنم ساکن مسجد یک چند گر من از ناله خود دست فشانم چه عجب که جهد ز آتش ...
هر دل که دید زلف تو آورد در کمند دیدیم هندوان دلاور چنین کم اند در دست اگر چو سرو ندارم به غیر باد دارم هوای قامتش از همت بلند پیش تو دید باد که گل غنچه می کند زد بر دهان غنچه که ب...
هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می کنند زار می گریم که دور از تو به زورم می کنند من که چون فرهاد شیر از جوی شیرین خورده ام شور عشق و تلخی می تلخ و شورم می کنند بیشتر خواهم چو مار خست...
رندان پاک را که به کوران عصا دهند اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند چون انتهای رأی تو روشن نمی شود هرکس نشان ز منزل وصلت چرا دهند رنجیده ام به جان دل ز اهل صومعه وقت است اگر به در...
عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند به سر آیند و به دو درد سر پا ندهند طوطیانند شده از لب لعلت گویا مگسان را شکر شکر تو گویا ندهند چون کریمی تو به فردا ندهی وعده وصل غالبا اهل کرم وعد...
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند دیده در صورت او صورت معنی بیند غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگی ست به از آن نیست که دامن ز جهان برچیند در شب هجر تو چون شمع به آب دیده آتش دل بن...
دوش می دیدم دل گم گشته خود را به خواب اکثرش خون بود جایی آتش و جایی کباب من به خود می گفتم این شکل دل ریش من است یا می لعل است جایش کرده از یاقوت ناب یا مگر غنچه است کز باد عبیرآمی...
کعبتین روز و شب در طاق اخضر کرده اند هفت مهره در دو شش خانه مششدر کرده اند بلعجب منصوبه ای از غیب می آید پدید مختلف نقشی به هر صورت مصور کرده اند تا دو شمع افروختند از مهر و مه در ...
دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود نظر همت من از طرف بالا بود دیده می زد همه شب نقش خیالت بر آب پیش صاحبنطران راز نهان پیدا بود آب چشم از سرم امروز گذشت و چه عجب زانکه دی تا کمر و ...
یاد باد کز ما یار ما را یاد بود شاد بودیم از غم عشق و بدان دل شاد بود بیت معمور دلم شد از فراق او خراب ورنه از گنج و صالش این خراب آباد بود چشم بادامش که با دام است و مست و شیرگیر ...
دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود تا سحر در منزلم از ناله دود آلود بود ماه من در نیم شب طالع شد از برج شرف گوییا در برج طالع کوکب مسعود بود در دهانش فکرها کردم که یابم جای بوس کافر...
پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود کوی یارم مقصد و روی توام مقصود بود پیش از آن کآب بقا را خشک رود تن بدید جام می در دستم و در دست بانگ رود بود پیش از آن کز عشق مغز خاکیان بویی...
یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود هر کجا چشم خوش و زلف دوتا خواهد بود گر ازین شیوه بود مهر تو و جور رقیب قاصد و همدم من باد صبا خواهد بود دوست دشمن شد و دیدم به سطرلاب قدح که ...
به دنیا گر شوی دشمن تو را حق یار خواهد بود بدو یاری مکن کز تو خدا بیزار خواهد بود چو گل اندر هوای نفس تا کی می زنی خنده که در آتش تن همچون گلت گلنار خواهد بود به شهوت در رخ خوبان م...
مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود کمینه کار من از غم هلاک خواهد بود ز خواب چون به قیامت خراب برخیزم کفن ز دست تو چاک خواهد بود ز حال عاشق و معشوق چون سؤال کنند به حشر دامن ما هر دو پ...
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود امشب از ناله دلسوز من و شعله آه سگ درگاه تو را دردسری خواهد بود بامدادان که خرامان ز درم باز آیی روی تو بر من ...
بدیدم آن مه خود را پگاه خواب آلود سعادت نظرش خواب غفلتم بربود دمید صبح وصال و رسید شام فراق چنان شدم که کسی آید از عدم به وجود چنان که مه ز فلک روی خویش بنماید نگار من رخ خوب از کن...
تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود تا نبستی کمری شکل میان هیچ نبود تا نخندید لب لعل تو بر گریه من در تن خاکی من گوهر جان هیچ نبود تا مرا مهر تو چون دزه پدیدار نکرد از هواداری من نام و...
کتبت من دم عیش الیک الف کتاب هنوز شوق تو یک فصل نیست از صد باب غمی که در شب هجران به روی ما آمد حساب آن نتوان کرد تا به روز حساب به خواب روی تو هرگز ندیده ام زآن روی که خواب را نتو...
رسید مژده دولت یار می آید چو مه به قله گردون سوار می آید به ابروی چو کمان تیر غمزه پیوسته گمان برم که به عزم شکار می آید فتاده در پی او صد هزار دل چو سپاه میان حلقه در شاهوار می آی...