شمارهٔ ۴۷۳
امروز که خاک در دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم باد حرامم در گوش قدح نام تو می گفت صراحی زان روز هوادار می و همدم جامم تا دانه خالت نبود مرغ دلم را عنقای سعادت نشود صید به دامم...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
امروز که خاک در دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم باد حرامم در گوش قدح نام تو می گفت صراحی زان روز هوادار می و همدم جامم تا دانه خالت نبود مرغ دلم را عنقای سعادت نشود صید به دامم...
کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کامم کام و ناکام دوا صبر بود ناکامم ببر این خرقه من بر در میخانه بسوز تا سپندی شود این جامه برای جامم حجرالاسود خال تو مگر بوسه دهم بسته شد سوی حریم حر...
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم بیار آبی روان ساقی مگر گردی بر افشانم من از روز ازل دادم به جام لعل تو عهدی نپنداری که امروزیست با پیمانه پیمانم برون از صوت مطرب راستی راهی ن...
به درد عشق درماندم ره درمان نمی دانم که آن مقصود دشوار است و من آسان نمی دانم ز مهر رنگ رخسارش نظر دارم به گل اما سبک بیزار می گردم چو بوی آن نمی دانم لبش خندید و من دیدم دهانش را ...
به ابرویت که نشسته به گوشه ای چو کمانم به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی که من حقیقت عالم در آن سواد بخوانم شبی میان تو دیدم که در کنار من آمد خیا...
روزگاریست که من شیفته روی فلانم روز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادت دوست بنشیند و جان در قدم دوست فشانم آرزو می کندم پیش قدم های تو مردن دارم ای...
چون کمانت تا پی یی بر استخوان دارد تنم گر کنی صد پی مرا دوتاه پیمان نشکنم رشته تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر کس ندانستی مرا از رشته پیراهنم گر به سوی مهر رخسارت که چشم کس ندید بنگ...
ز نور مهر تو در ماه تاب است ترا پروانه شمع و ماهتاب است چه می پرسی خبر از عالم دل ز چشم مست تو عالم خراب است شراب از خون ما خوردی و ما را جگر در آتش عشقت کباب است ز دور چرخ بهتر گر...
نشست خسرو گردون به بارگاه حمل به نام نامیه منشور داد بهر عمل کنون به سوی مزاج جهان بباید دید که گشت سوی مزاجش اعتدال بدل چنان به هر طرف جوی سبزه ست به باغ که می کشند به زنگار بر ور...
تن مانده از جانان جدا با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید اندازمش در چاه غم تا کی گرفتارم کند من هم گرفتارش کنم این دیده کز نادیدنش افتاد ...
کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم جان را مگر به سوی جنابت روان کنم گه ناله ای چو مرغ فرستم به پیش تو گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم کی من به صبح وصل تو یابم مجال قرب از تو شبی ...
بس که هر دم دیده را پرخون کنم روی زرد خویش را گلگون کنم از که آموزم دعایی تا به سحر زخم مار هجر را افسون کنم گر بگویم قصه لیلی خود خلق را چون خویشتن مجنون کنم چون مرا عشق بتان در ن...
وقت آن آمد که عزم کوی شیدایی کنم با خیال چشم مستت باده پیمایی کنم نقد هستی بر در دکان قلاشی نهم رخت دانش بر سر بازار رسوایی کنم من چو مرغ بحر گشتم فارغم از خاکیان اتصال آن به که با...
از من مکن جدایی ای یار نازنینم کز دوری تو جانا با درد دل قرینم دامن چه می فشانی از من که خاک راهم از من چه می کشی پا من کمتر از زمینم من ذره ام ولیکن سودای مهر دارم من فانی ام ولیک...
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسه ای که مسکینم هلاک گشته آن غمزه های خونریزم به باد رفته آن طره های مشکینم منه که حیف بود بر لب تو جام شراب چنان مکن که شود تلخ ع...
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می بینم نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم مرا مستی بود آیین و آیینه می روشن مگر آن لعبت ساقی نماید رو در آیینم گریبان می درم چون گل به بوی سنبل...
عنان عزم سبک سوی یار خویش کنم رکاب حزم گران در دیار خویش کنم چو گوهر آورم آن رشته میان به کنار ز گریه چند گوهر در کنار خویش کنم مرا به بیشه خود پیشه صید دل ها بود روم چو شیر و دگر ...
مست عشقم پارسایی چون کنم محو گشتم خود نمایی چون کنم عاقلان گفتند برگرد از حبیب عاشقم من بی وفایی چون کنم عقل فرماید ز دلبر شو جدا من ز جان خود جدایی چون کنم وصل او دیدم ندارم تاب ه...
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم در سر همه سودا شد و در دل همه خونم دیرست که دیوانه ام و عاشق و سرمست اما به خرابی نه بدین سان که کنونم مویی شدم از بس که بلا بر سرم آمد من سقف بلا...
خوشا وقت رندان هشیار مست که با غصه شادند و با نیست هست به معنی بزرگ و به صورت حقیر به همت بلند و به مقدار پست شب و روز مخمور خمر بلی ازل تا ابد مست جام الست چو نرگس ز خوان فلک سیرچ...
سحر ز خون شب بریخت می در جام بر آور از افق ساغر آفتاب مدام می ای که زهره به چرخ آرد از نشاط و طرب هنوز پیش نیاوره شمه ای به مشام می ای که لعل شود مغز استخوان حریف هنوز از دهن جام ز...
دهان یار نمود از جواهر منظوم به روی روشن خورشید اجتماع نجوم نمود جوهر فردش به نکته ای معقول میان دایره ماه نقطه ای موهوم کمر به معنی باریک اگر ندرپیچد کجا شود سر مویی میان او معلوم...
گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم چشمم بریزدم خون عرضه دهد سپاهم این دولتم بسنده است تا روز حشر کامشب در خانه سعادت آن ماه بود و ما هم بی جرم ریخت خونم دلدار و دل گواه است در پیش او ق...
فریاد ز چشم روسیاهم صد آه ز گریه و ز آهم هر شب ز غم فراق چون شمع تا چند بسوزم و بکاهم از گریه هزار آب شستم اسپید نشد رخ سیاهم ازکینه دشمنان چه نقصان کز عصمت دوست در پناهم هر کس ز ت...