شمارهٔ ۱ - گرفتاران
پدر خواهد ببرد زلفکان چون کمندش را پسر حیران که چون سازد گرفتاران بندش را کند کوتاه دست از زلف و از لعل شکر خندش نداند کاین دو هندو پاسبانانند قندش را سپندش خال و دودش زلف و آتش پر
۷۵ شعر از شاطر عباس صبوحی
پدر خواهد ببرد زلفکان چون کمندش را پسر حیران که چون سازد گرفتاران بندش را کند کوتاه دست از زلف و از لعل شکر خندش نداند کاین دو هندو پاسبانانند قندش را سپندش خال و دودش زلف و آتش پر
مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب از آنکه ز آتش خود گشته ام کباب امشب ز بس که شعله زند در دل من آتش شوق ز آتش دل خویشم در التهاب امشب به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوش گمان مبر که ر
سرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مست رفته از غایت مستی گل بادام از دست مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست طره اش شعبده باز و نگهش شهرآشوب چ
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست به وفایی که نداری قسم ای ماه جبین هر جفایی که کنی در دل من عین وفاست اگر از ریختن خون من ات خرسندی است این
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه بخورد روزه خود را به گمانش که شب است زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد این ع