شمارهٔ ۱۳ - در هجا
کلاخ پاره غاره نمی ماند نان درست و پاره نمی یابد با پاره می خوهد که عمل گیرد جز ن پاره پاره نمی یابد از پاره پارگی بعری آمد کوکبک پیر باره نمی یابد در آب یافت لخلخه عنبر اکنون کلوخ...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
کلاخ پاره غاره نمی ماند نان درست و پاره نمی یابد با پاره می خوهد که عمل گیرد جز ن پاره پاره نمی یابد از پاره پارگی بعری آمد کوکبک پیر باره نمی یابد در آب یافت لخلخه عنبر اکنون کلوخ...
سوزنیم مرد گرانمایه ر پیر سبکروح گرانسایه ر با همه خلق از ره خوش صحبتی خوش خوی و سازنده و با خایه ر باشد پیرایه پیران خرد باز منم پیری پیرایه ر طفل بدم دایه ببر در کشید پر شد هر دو...
زلف چون قیر تو ای بی تو مرا روز چو قیر هست شبگیر و رخ خوب تو مه در شبگیر مه بشبگیر حقیقت ندهد نور چنان که رخ خوب دلارای تو زان زلف چو قیر بسر زلف چو نخجیر تو دام دل ماست که برآویخت...
ای خاطرم از نور مدیح تو منور جز مدح تو در فکرت من نیست مصور از خلق تو هرگه بزبان آرم لفظی چون خلق تو گردد دم از آن لفظ معطر خورشید سپهر کرم وجود و سخایی نور تو در آینده ز هر روزن و...
عمری بخدمت تو بدادم بطبع دل از خدمتت نگشتم چون زن زایر سیر چون ایر گشته ای ای بحق بنده سست رای ایر سحاب اگر چه شود می بپای دیر بی نان و جامه ایر کند خدمت ای پسر فرمان و نان و جامه ...
چیست آن جفت بهم ساخته همچون زن و مرد چو فلک گرد بدورش فلک گرداگرد از برین برف همی بارد و زیرین باران برف گرم آید هر چند بود باران سرد سرد و گرمش را چون نیک بیندیشی تو گرم و سردی نب...
آمد بملک توران سنجر خدایگان آن سایه خدای و سر هر خدایگان با لشگری ز ذره فزون کش گمان بری خورشید دیگر است ز سنجر خدایگان خورشید برج برج خرامد بر آسمان خورشید وار کشور کشور خدایگان ب...
ملک مانند گوی بود بمیدان آمده از هر گروه در خم چوگان شاه بچوگان کوی ملک ربودن کوی ز یال یلان ربود بمیدان گوی ربایان بدشت معرکه دادند گوی بچوگان شه ز گوی گریبان چون تن بی جان نمود ح...
به تخت ملک فریدون جلوس شاه جهان به از جلوس فریدون که این ملک به از آن چو گاوسار فریدون پدید کرد سری به خاک شد سر ضحاک مارسار نهان ز گاوسار فریدون ظفر محول شد به مار پیکر رمح شهنشه ...
مه مشرف و میمون و محترم رمضان به شاه بر ز رجب رشک بر دو از شعبان که تا چو ماه رجب را و ماه شعبان را عزیز کرد کند مرو را عزیز چنان ز ظل عرش ملک عز اسمه آمد به ظل چتر ملک عز نصره مهم...
عید فرخ بسرای ملک مشرق و چین بار خواه آمد و زانو زد و بوسید زمین به زمین بوس چو فردوس بیاراست سرای بست آیین به جمال ملک مشرق و چین بستن آیین بر روی زمین نادر نیست بر فلک سعد سعود ا...
خورشید تابدار بتدویر آسمان از منظر حمل نظر افکند بر جهان نو گشت سال عالم و عالم بسال نو میمون و سال نو بجمال خدایگان عدل خدایگان بهوا داد اعتدال عالم ز اعتدال هوا گشت چون جنان ز اق...
بشهریار جهان داد کردگار جهان جهان سراسر تا راست کردگار جهان براست کردن کار جهان رسید و رسد بشهریار جهان لطف کردگار جهان ندا رسید بگوش جهانیان ز ملک که جز ملک نخوهد بود شهریار جهان ...
مرا خدای بمدح خدایگان گفتن توانگری سخن داد تا توان گفتن اگر توانگر زرو درم شوم چه عجب هم از مناقب و مدح خدایگان گفتن کجا توانگری من بود ز در سخن کجا توان سخن از گنج شایگان گفتن بمد...
مبارک است پگه روی پادشا دیدن چو پادشا را دیدیم روی ما دیدن چه پادشا ملک شرق و غرب رکن الدین که رونق آوردین است مرو را دیدن خجسته طلعت او مرایمه راست بفال چنانکه امت را روی مصطفی دی...
ز عشق نگاری شدم مست و مجنون که باشد سر زلف زنجیر میگون بزنجیر میگون او بسته گشتم چو مست از می و چون بزنجیر مجنون نگاری که بر قد و خدش یکی سرو بستان دگر ماه گردون چو با سرو و با مه ...
ای شاهد شیرین شکرخا که تویی وی خوگر جور و کین و یغما که تویی جور و ستم تو هست آنجا که منم جان و دل بنده هست آنجا که تویی
یاقوتی کبیر فروش کباده خر در جمله با چهار پسر هست پنج خر دو خر شهاب و منتخب است و عمر سیم محمود گشت خر کره و پیر خر پدر مرپنج لنگ لاشه در اتمه پوش را خر بنده ام زمان بزمان خر سوارت...
ای شاه نظر به شاه گردون کردی کآفاق به تیغ صبح گلگون کردی شمس الملکی مسلم اکنون کردی کز ملک به تیغ سایه بیرون کردی
تا ز خمخانه یکی دست بحمدانم برد دید چیزی بگرانسنگی چون ماهوی گرد هر رگی از وی برخاسته چون نیزه گیو سر او همچو سر گرزکی و رستم گرد آنچنان ایر که در ون خری بفشردم نتوانست خر از درد ه...
بنمود بمن روی نگارین خود امروز دلبند من آن کرد که مه روی کله دوز در آرزوی روی نگاریش بدم دی آن آرزوی دینه من راست شد امروز میتافت بکف رشته و میدوخت بسوزن ترک کله آن روی چو روی گل ن...
ای به پیروزی گرفته ملکت افراسیاب آفتاب ملکی و ملکت چو ملک آفتاب شرق تا غربست ملک آفتاب و ملک تو آن او با انقلاب و آن تو بی انقلاب نور قرص آفتاب از نور رای تست کم بیش باشد لشکرت از ...
این خواجه زادگان که درین شهر و برزنند مردند مر زنان را لیکن مرا زنند زین گونه مولعند برآورد و برد من کزشان زبر فرو نزنم زیر و برزنند خورشید چرخ شیفته بر رویشان ولیک از پشت شیفته بر...
ای ناصر دین سید اولاد پیمبر ای عالم جاه و شرف و دانش و تمییز از غایت جود و کرم و بر و مروت ناخواسته بخشی بهمه خلق همه چیز آن بخت ندارند که ناخواسته یابند چیز این دو سه تا شاعر بی م...