شمارهٔ ۱۱۲
دنیا نکند ریع به کسب من و تو عقبی نشود بیع به حسب من و تو دست ار دهد آن جهان جان هر دو جهان با هر چه در او به یر اسب من و تو

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
دنیا نکند ریع به کسب من و تو عقبی نشود بیع به حسب من و تو دست ار دهد آن جهان جان هر دو جهان با هر چه در او به یر اسب من و تو
باقرای خاک درت سرمه بینایی من کوته از پایه تو دست شناسایی من علی برادر حسن که بی کژی و کاستی هر دو مرا دیده چپ و راستند و از دیرباز این دل سوداساز و جان سرمایه سوز را با چهره مهر ا...
ساقی از جام طرب داد شرابی دوشم جذبه نشیه شوق آمد و برد از هوشم آنچنان رفته ای از دست ز تاب می دوش که از این کو نتوان برد مگر بر دوشم بس که از غلغله زهد جهان پر غوغاست بانگ نی زمزمه...
زاهد به کتابی و کتاب من و تو سنگ است و صراحی انتساب من و تو تو مرده کوثری و من زنده می مشکل که به یک جو رود آب من و تو
ندانم پیر راه و روند آگاه شبلی بغدادی یا بزرگی دیگر از خود رسته به خدا پیوسته جز نزدیکان از همه دور جز بینایان از همه کور روزی بر سر انجمن گفت همی دانستن خواهم تا حجاج یوسف با آن م...
گفتم که به خاک و خون نشستم از تیر تو گفت مزد شستم گر جز تو صنم مرا خدایی است در مذهب عشق بت پرستم دور فلکم فکند از پای ای ساغر می بگیر دستم کردم مژه دجله بو کز آن بحر افتد چو تو ما...
مفتی ز در خم شکنی خمکده کاو چار اسبه چو دزد نقب زن بر زر ساو بوی قدح از کون خری رستش ریش پیش آر سبو که ماند در خم سر گاو
گرامی سرور مهربان حاجی اسمعیل بیک از اول ماه تااکنون سه چهار مرتبه محض ملاقات و پرسش حالات شما راهی دور و دراز پیموده ام و به خلاف روزگار گذشته هیچ نوبت حاضر نبودی محروم و خایب مرا...
چه بارهاست به دوش از سبوی باده فروشم که بار منت سجاده بر گرفت ز دوشم صلاح و تقوی و پرهیز و عقل و دانش و هوشم به جرعه ای تو بخر زاهدم اگر نفروشم به زلف و کاکلم ای خواجه گر سری است ب...
بفزای به انسان ز بهایم کم شو هم بر پر از انسان به ملک همدم شو ور منزلتی برتر از اینت باید تنگ است مجال برتری آدم شو
سرکار آجودان باشی از نگارستان به شارستان فرمود و کاخ شبستان و شاخ سرابستان را از روی بهارین و رای نگارین آب چمن و رنگ گلستان بخشید مرا در پرده به خویش خواند و بی پرده بر این بنوره ...
از لعل تو آنکه ساخت خاتم بر هیچ نگاشت اسم اعظم می کرد دلم خراب و می گفت از کشور ما خرابه ای کم از دیده بپرس قصه دل از جام شنو حکایت جم در دور لبت به روح بخشی بازیچه بود مسیح مریم ا...
تا کی گویی قطره فروهل یم جو گشتم خفه زین پر نفسی ها کم گو گفتی که خداست آدم آری آری شغال مرده سگ آدم کو
پس از ستایش بار خدای و درود پاک پیمبر و مردانه داماد و فرزانه فرزندان آقای میر محمد علی پیشوای دامغان را رنج افزای خجسته روانم و رازگشای پیدا و نهانسالی دو سه پیش از این رهی را رنج...
آنکه یک عقده ز کارش نکند باز منم چرخ و صد عقده به کارش فکند باز منم نیست مرغی که پرش رست و نزد بالی ماند در دل مرغی اگر حسرت پرواز منم زلف در پای تو کو دست که بینم روزی تا بدین دول...
ای بخت دمی ز خواب نوشین برشو ای می نفسی ز شیشه در ساغر شو ای سبزه ببند پرده بر روی زمین ای ابر حجاب دیده اختر شو
بر در شاه راستان کیست رهی بر آستین بنده سر بر آستان چاکر جان در آستین روز گذشته پرسش روزگار گرامی را بدان فرخ کاخ و فرخنده کوی فرا رفتم چه کوی و کدام کاخ دور از دیدار همایون لانه د...
تا ز مینای غم عشق تو صهبا زده ام عقل را شیشه ناموس به خارا زده ام از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب تا به دست آمده بر گردن تقوا زده ام می مسیحا و من غم زده رنجور مکن عیب اگر دست به داما...
گیتی همه پیدا و نهانبه در بسته زمین و آسمانبه معذورم دار اگر همی مقهورم یک تن چه کند به یک جهانبه
سرکار حاجی را از همه چیز رستگانیم و بی همه چیز از بستگان روز گذشته شامگه راهنمای راستین رازگشای راستان استادی شباهنگم مژده داد که پیش پوی جویندگان و پیش جوی پویندگان با همه بی نشان...
جدا ز لعل تو هر جام لعل گون که کشیدم گذر نکرده ز لب خون شد و ز دیده چکیدم نشان هنوز ز ابرو نبود و نام مژگان که من به بال خدنگ تو ز آشیانه پریدم نصیب دوست نگردد مباد روزی دشمن تطاول...
زی آن ز نخم مراین دل نامه سیاه ره کرد و نخست پی در افکند به چاه خود نیز رهش چه شد از این بی راهی آری به کنار ره بود صاحب راه
بندگان بیگلربیگی پندارد از تیتال و چاچول بازی مرا ریشخندی می فرماید و همین مایه که هفته و ماهی خامه در انگشت آورد و خم اندر پشت درویش نخست و شفیعای دوم خواهد گشت سرکار مادرش که از ...
یار به ساغر از عرق ره ندهد شراب را ساخت تیول مشتری خانه آفتاب را آن می سال خورد کو کز مدد وجود وی سوی خود از در عدم بازکشم شباب را توبه من ز می قبول آمده ور تو ساقیی باز دهم به آسم...