شمارهٔ ۵۳
هوالعید یسقی بکاس المدام هنییالمن فاق کل الانام شهنشاه اعظم قزل ارسلان که از عدل او یافت گیتی نظام جهان داوری کاب شمشیر او بشوید رخ شب ز گرد ظلام بداندیش را از تف قهر او به جای عرق
۸۱ شعر از ظهیر فاریابی
هوالعید یسقی بکاس المدام هنییالمن فاق کل الانام شهنشاه اعظم قزل ارسلان که از عدل او یافت گیتی نظام جهان داوری کاب شمشیر او بشوید رخ شب ز گرد ظلام بداندیش را از تف قهر او به جای عرق
چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم مرا به شادی رویش به سینه باز آمد دلی که مرده و زند
ای حکم تو چون قضای مبرم در زیر نگین گرفته عالم خورشید ملوک نصرة الدین ای ذات تو نصرت مجسم تاریخ اساس پادشاهیت بر فطرت آسمان مقدم مشاطه فتح جز به نامت از هم نگشاد زلف پرچم میدان تو
چون برفراخت خسرو سیارگان علم در خاک پست کرد سراپرده ظلم صبح دوم گرفت جهان گو چرا گرفت اندر هوای شاه نزد جز به صدق دم یک یک ز بیم خنجر خورشید اختران همچون مخالفان شهنشه شدند کم بر ر
منم امروز و دلی زانده گیتی به دو نیم بیم آنست هنوزم که به جان باشد بیم نه مرا مسکن و ماوینه مرا خانه و جای نه مرا مونس و غمخورنه مرا یارو ندیم بردلم حسرت اصحاب بلایی ست بزرگ بر تنم